راهروی ورودی خونه ی ما، مناسب ترین جا برای آغاز و ادامه ی بازی بین هم سن و سالی هامون بود. انجام همه جور فعالیت های ورزشی، هنری، اجتماعی و علمی در این راهرو میسر بود و همه ی این امکانات، جز با وجود پلکان فلزی کنار دیوار اونجا فراهم نمی شد. پلکانی که اسکلت فلزی داشت و روی هر پله اش، سه موزائیک سبز زیبای هماهنگ با موزاییک های کف راهرو قرار داشت. این پلکان، ما رو از راهرو می برد به پشت بوم: بلندترین، اسرارآمیزترین و ممنوع ترین (جذاب ترین) قسمت خونه.
اینک گوشه ای از فعالیت های گوناگون من و دیگر هوشمندها در این راهرو!
...و ابتدا فعالیت های ما درعرصه ی ورزش:
هر هوشمند کوچولویی، از بدو تولد تا لحظه خروج از خانه ی پدری موظف بود روزی چند بار به ویژه صبح ها و بعدازظهرها، دقایقی از پله ای که تناسب بیشتری با قدش داشت آویزون بشه تا هرچه زودتر قد بکشه و با قدی بلندتر، تحویل جامعه داده بشه! پله ها در ارتفاع های متنوع این امکان رو برای هوشمند کوچولوها فراهم می کرد که همگی بتونن در یک زمان و به اتفاق هم ازش آویزون باشن.
اگه یکی از ما می تونست پس از این کار، چندبار خودش رو بالا بکشه و فکری هم به حال شونه هاش بکنه که جای بسی قدردانی و تشکر داشت وگرنه همون آویزون موندن کفایت می کرد. از طرفی اگر هوشمندکوچولویی از خودش ابتکار به خرج می داد و با یک پرش جانانه، از پله ای که متعلق به یکی دو سال بعدش بود آویزون می شد که دیگه جوایز ارزنده ای از قبیل تخم مرغ نیم بند در انتظارش بود.
به عنوان مثال، داداش محمدرضا که به پله ی اندازه خودش راضی نبود، روزی چهل و هشت بار ابتدا با یک پرش، خودشو آویزون پله ی دو سال بزرگتر از قدش می کرد و تازه چون به این یکی هم قانع نبود، پس از عبور از مرحله ی نفس گیر پیچ انتهایی، خودش رو تا آخرین پله می کشوند بالا. یعنی درست زیر سقف... دقیقن زیر پشت بوم!!!!! این کار داداش محمدرضا خیلی ترسناک به نظر می رسید و تصورش برای من غیرممکن بود. در اینگونه موارد من به نوبه ی خودم سعی می کردم از ایجاد هرگونه ارتعاشاتی که منجر به ایجاد خطرهای بیشتر برای داداش محمدرضا بشه پرهیز کنم، بنابراین از جام تکون نمی خوردم و همونجا که ایستاده بودم چشمامو می بستم و زیر لب براش حمد و قل هوالله نذر می کردم.
من مطمئن بودم که نه فقط من، بلکه پدربزرگ من هم نه تنها توان انجام، بلکه حتا طاقت دیدن چنین حرکات محیرالعقول و صحنه های دلهره آوری رو نداره...

میدون ونک برای من یه تفاوت اساسی با بقیه ی میدون ها داره...
میدون ونک برای من یه تفاوت اساسی داره با اونچه که برای بقیه داره...
میدون ونک برای من اون چیزی نیست که برای بقیه اون چیزه....
اصلن ولش کنین! مهم نیست. مهم اینه که:
...سال قبل همین روزا بود که طرفای عصر، بعد از اتمام کار روزانه، هنگام عبور از میدون ونک، درست در لحظه ایکه دلم برای رسیدن به خونه و بغل کردن و فشار دادن آرش قنج (غنج) رفت، ناگهان با صدای دهشتناک جیغ زنانه ای که حاکی از درد وافر، رنج بسیار و التماس عاجزانه بود به خود اومدم. صدای جیغ، اونقدر دردناک به اطراف و اکناف میدون ونک می رسید که به تنهایی گویای واقعیتی تلخ در پشت پرچین های بلند پیاده روی محل وقوع جنایت بود...
زن با تمام وجود جیغ می کشید و با فریادی دردآلود فردی رو که در حال فرار بود، دزد خطاب می کرد و از مردمی که فقط تماشاچی بودند می خواست او را بگیرند.
چون فاصله ی من تا اون دوتا خیلی زیاد بود و از پشت اون همه ماشین و پرچین نمی شد برآورد صحیح و دقیقی از ماجرا داشت، ناچارن به حدس و گمان و برآورد متوسل شدم. اولین برآورد من از حادثه ی پیش رو این بود که احتمالن کودک زن بیچاره توسط مرد خاطی که به سختی از پشت پرچینها قابل تشخیص بود ولی لاغر، کوتاه قد و ضعیف به نظر می رسید دزدیده شده و اگر در اولین فرصت ممکن کودک به مادرش بازگردانیده نشود، هردو قلب متعلق به خودم و مادر کودک یکجا از کار خواهد افتاد! این تنها احتمال من نبود ولی با توجه به قرائن، قوی ترین احتمال به نظر می رسید...
هیچیک از آدمهای موجود در اطراف میدون که تعدادشون با یک لشکر برابری می کرد، قدمی در راستای نجات جان زن بیچاره بر نمی داشتن و فقط مثل مجسمه ای که سرجاش خشکش زده باشه، ایستاده بودن و منتظر پایان فیلم بودند...
ناگهان قدرتی عجیب و خارق العاده در خودم احساس کردم... قدرتی که می تونست همه رو به شگفتی واداره...
با یک مدیریت درونی، همه ی این قدرت عجیب و خارق العاده رو یکجا فرستادم داخل حنجره ام و از فاصله ی دویست متری فریاد زدم: همونجا وایستا دزد لعنتی وگرنه...!
برای چند ثانیه همه صداها قطع شد و میدون ونک در سکوت فرو رفت، ابتدا ماشینها و سپس پرندگان آسمان از حرکت ایستادند...
حتا مرد دزد نیز که در حال فرار بود با فریاد من ایستاد.
ناگهان از پشت پرچين ها، قامتی به بلندی برج ميلاد قد برافراشت. در همون ثانیه های نخست، تشخیص دادم که برج میلاد نیست، بلکه همون مرد فراریست و جالب اینجاست که درست تشخیص داده بودم. بله او همون دزد نالوطی بود...
كمی در چشم های من دقيق شد و پس از اینکه چهره ی نحیف و رنجور این حقیر رو با تمامی جزئیات ناقابلش برای همیشه به حافظه ی تاریخی خود سپرد، از ته دل نعره ای کشید و با یک پرش، خودش رو به یک وجبی من منتقل کرد، یک وجبی درست همونجایی که تا چند ثانیه قبل ایستاده بودم ولی دیگه اونجا نبودم چون همزمان با استارت او برای تک پرش، من هم با چندصد پرش (یا بهتره در مقایسه با پرش او بگم: پرشک) خودم رو به چند ده متر اونطرفتر منتقل کردم.
این انتقال به اینجا ختم نشد و به مدت ۱۵ دقیقه ادامه پیدا کرد...
او در این ۱۵ دقیقه، ۱۵ بار دور میدون به دنبال من می دوید و همزمان با حجم صدایی معادل ۴۴ آمپلی فایر فریاد می زد: وایستا حالیت کنم دزد کیه!
در لابلای این جمله ی کلیدی، قطاروار و بی وقفه جملات متعدد دیگری هم از او به گوشم می رسید که حاوی متنوع ترین فحش های جانسوز، ناموس برانداز و خانمان کش به علاوه ی مقادیری تهدید قطعی به قتل فجیع در ملاء عام پس از درآوردن البسه ام بود که دست برقضا همان روز صبح خریده بودم ولی بنابه دلایل امنیتی دیگر هیچوقت جرات پوشیدنش رو پیدا نکردم!
همه ی اینها به بهبود بخشیدن رکورد سرعت فرارم کمک شایان توجهی می کرد ...
جا داشت که با یک توقف سریع و برگشت ۱۸۰ درجه ای، او رو متوجه این نکته ی باریکتر از مو می کردم که اونی که باید فرار کنه، خودشه نه من! اونی که مستوجب اونهمه فحش، تهدید و عذابه خود دزدشه نه من که فقط می خواستم در جهت ایفاد حقوق حقه ی یک زن تنها و بیکس که چشم امیدش به دستان یاریگر من دوخته شده بود، قدمی هرچند کوچک و ناچیز بردارم...ولی به دو دلیل این کار رو نکردم:
۱ـ تازه پاهام گرم شده بود و دلم نمی اومد این توفیق اجباری دو میدانی رو که مادر همه ی ورزش های عالم لقب گرفته به خاطر یکسری تعصبات کور، نیمه کاره بذارم!
۲ـ در آن لحظات بحرانی، حفظ جان اوجب واجبات به نظر می رسید و نیازی به اثبات صحت و یا عدم صحت مطالب ارائه شده در مورد اهالی موجود در شجره نامه ی خود احساس نمی کردم!
...بنابراین به فرار معجزه وار خودم در همون زاویه ۳۶۰درجه ادامه دادم.
هر یک دور کامل که میدون ونک رو می زدیم، امیدوار بودم در دور بعدی حتا اگر شده یک سرباز وظیفه ی راهنمایی رانندگی پیدا کنم و خودمو بچسبونم تنگ سینه اش ولی خبری نبود! شاید هم خبری بود و چشمای من یارای دیدن نداشت.
همه ی میدون ایستاده بودن و ما رو (من رو) (و یا شاید او رو) تماشا می کردن.
در طول هر دور، افکار پوچی به سراغم می اومد از قبیل انحراف مسیر و فرار به داخل ساختمانهای اطراف میدون، پریدن به داخل یکی از اتومبیل های در حال عبور، پناه گرفتن در پشت یکی از انسانهای شاهد ماجرا و ... ولی مطمئن ترین راه فرار در مسیر مستقیم (مدور) بود.
بی گمان اگر دست او به من می رسید، دیگر دست من از دنیا کوتاه می شد...
اوایل دور هشتم، مسیر رو به سمت ایستگاه تاکسی های خطی کج کردم، اونجا چند تا راننده می شناختم که به رسم نون و نمکی که با هم نخورده بودیم (ولی تا پای خوردن پیش رفته بودیم) می تونستم ازشون درخواست کمک اضطراری کنم...! همینطور هم شد... اونها ده نفری تونستن اون مرد رو بگیرن، بدون اینکه بتونن کوچکترین تاثیری بر روی حنجره ی قوی و بیش فعال او داشته باشن.
ناگهان از دور سر و کله ی زن شاکی پیدا شد. او با اظهار رضایت از دستگیری دزد توسط اینجانب!!! با یک خیز نصفه و نیمه چک محکمی به صورت مرد دزد زد و از راننده ها خواست که او رو رها نکنن تا پلیس از راه برسه.
مرد دزد هیچ عکس العملی در قبال زن از خودش نشون نمی داد و فقط حواسش به فحش ها و تهدیدهایی بود که نثار من می کرد.
او فقط به کشتن من فکر می کرد و بی شک به محض خلاصی، با یک خیز خودش رو به من می رسوند و برای همیشه من رو از صحنه ی زندگی محو و نابود می نمود.
از طرفی با پیدا شدن زن شاکی، روحیه ی من داشت کم کم رو به بهبودی می رفت...
فقط کافی بود پلیس از راه برسه و دزد رو برای همیشه به دست قانون بسپاره تا من بتونم با خیال راحت برگردم خونه!
حتا با خودم تصمیم گرفتم بحث شکایت از او به دلیل رو کردن هرآنچه که در پرونده ی اخلاقی من و تمامی خاندان هوشمند بود و یا نبود رو به آینده موکول کنم.
راننده ها از زن شاکی خواستند تا رسیدن پلیس، توضیحی در مورد نوع دزدی مرد خاطی ارائه بده.
مرد دزد فارغ از تمامی مسائل، همچنان در حال مرور اشتباهات اخلاقی احتمالی من، پدر، مادر، همشیره ها، اخوی ها و کلیه ی فک و فامیل های من با صدایی به مراتب قدرتمندتر از قبل بود و هر از گاهی نیز از غفلت راننده ها استفاده کرده و به سمت من نیم خیز می شد...
زن با هیجان زبان به سخن گشود:
...این آقا دزده! حالا بگین چرا؟
این لحظه بهترین لحظه برای من بود که پس از شنیدن جرم، بپرم و به تلافی تموم اون بی آبرو گری هایی که دور میدون (در ۷ دور مساوی)، در حق من و خاندان زبون بسته ی من روا داشته بود، یک قدم تهدیدآمیز به سمتش بردارم تا حساب کارش رو بکنه!
پس گوش هامو تیز تر کردم تا صحبت های زن رو دقیق تر بشنوم:
زن (ادامه): ...این مردک، دوبار عوض "شو" به من "سی-دی خام" داده تازه صداشو هم روو من بلند می کنه! دیگه باید چی کار کنه؟ مگه دزد شاخ و دم داره؟...
خوبیش اینه که این آقا شاهده. (بنده رو می گفت)
احساس کردم این بار، تمام ونک با مردمش داره دور من می چرخه...
.
.
.
به راننده ها گفتم این مرد نسبتن دزد رو محکم بگیرین برم ببینم چرا پلیس اینقدر دیر کرد!
...در حالی که جرات نمی کردم پشتمو به صحنه کنم کمی از اونجا فاصله گرفتم.
او هنوز داشت مشخصات خانوادگی منو داد می زد...
با اینکه سر اولین پیچ تونستم سوار یک ون بشم ولی تا خونه همچنان صورتم به سمت ونک بود!
![]()
با اینکه انجام حرکات ورزشی یا منسوب به ورزش بخش عمده ای از تحرکات روزانه ی منو تشکیل میده ولی هیچوقت تحمل ورزش رو نداشتم...
وقتی داداش محمدرضا و داداش احمدرضا بر سر ساختن بر و بازو با هم رقابت می کردن و عرق ریزان در حال استفاده از آخرین ابزار روز دنیا برای قوی تر شدن بودن، من نه تنها تحت تاثیر قرار نمی گرفتم بلکه بیشتر و بیشتر به خودم استراحت می دادم!
اون دو تا برای ورزش هم وقت می ذاشتن و هم هزینه می کردن...
دمبل،نانچوکا،فنر،تخته شنا،بارفیکس و مقادیری وسایل ورزشی دیگه که اسمشون حتا به اشتباه یادم نمونده، از دست اون دوتا آروم و قرار نداشت.
در عوض مادرم همیشه از من عاجزانه می خواست صبح به صبح که از خواب پا میشم، فقط دوبار از پله های فلزی توو راهروی خونه مون آویزون شم تا قدّم کوتاه نمونه ولی همینم برام سخت و طاقتفرسا بود.
در این بین، از شانس خوبی که داشتم خداوند بهم چند تا استعداد ورزشی داده بود تا با انجام اونا، نظر هر بیننده ی ورزش دوستی رو به خودم جلب کنم: مثل طناب زدن با سرعت زیاد تا هر زمان که بیننده ها خسته می شدن، پیروزی بی قید و شرط در مچ انداختن با رقیب در هر سن و سال و هر وزن و هیکلی فقط در نوبت نخست به شرط استراحت مطلق پس از اون به مدت یک هفته، غش کردن و انداختن طبیعی خودم بر روی زمین سخت بدون اینکه زانوهام خم بشه و شیرجه زدن از بالای دایو به قسمت عمیق استخر بدون اینکه قادر به ادامه ی مسیر با شنا باشم... اینها فقط چند قلم از هنرنمایی های من در عرصه ی منسوب به حرکات ورزشی بود و باعث می شد که اطرافیان حساب ویژه ای روی من باز کنن. به خاطر همین وقتی توو بازی های دسته جمعی مثل فوتبال و والیبال و بسکتبال خراب کاری می کردم، همه به حساب بی حوصلگی م می ذاشتن نه بی اطلاعی م...
تا همین اواخر در زمینه ی ورزش با مانع جدی ای مواجه نشده بودم و همه چی بر وفق مراد بود ولی تازگی ها از اونجا که آرش منو به عنوان بزرگترین مرجع پاسخ به سئوالات ورزشی خودش برگزیده، احساس می کنم یه خورده کارم سخت شده و نمی تونم مثل قدیم با چهارتا شیرین کاری، همه چیزو زیرسبیلی رد کنم.
تا اینجای کار جا نزدم و از قوانین فیفا گرفته تا اطلاعات مربوط به تیم های مختلف، همه و همه رو با سعه صدر و البته بیشتر از طریق منطق بهش جواب دادم!
مثلن وقتی می پرسه هجده قدم چیه براش قدم می زنم و از یک قدم می شمارم میرم جلو تا برسم به هجده!
یا وقتی می پرسه قهرمان جام اروپا کیه براش توضیح می دم که اولن برد و باخت اصلن مهم نیست و دوم اینکه قهرمانی باید توو خون آدمای یه تیم باشه...
تا اینجای کار هم آرش راضی بوده و هم من!
************
اینروزا آرش میره کلاس تکواندو، یعنی من می برمش کلاس...
جلوی در کلاسشون یک پوستر ۴۰متری، اندازه سردر سینما نصب کردن با تصویری از استادشون که به اندازه ی قد دوتای من پاهاشو برده بالا...
روزای اول، هربار که به اونجا می رسیدیم، آرش قبل از ورود به داخل کلاس، با دیدن عکس استاد، دچار احساسات می شد. او مات و مبهوت ناخودآگاه مقابل عکس استاد زانو میزد و به نشانه احترام، لحظاتی چشماشو می بست و در حالیکه کف دو دستشو به هم می چسبوند، اونا رو در امتداد بینی اش نگه می داشت. او چند ثانیه به همون حال می موند...
اصلن متوجه دلیل کار آرش نمی شدم ... خب استاده که استاده! نباید در مقابلش کرنش کرد!
روزها گذشت و گذشت تا اینکه یک روز که زودتر آرش رو به کلاس بردم، استادشو در حال تمرین دیدم...
او از شاگردای بزرگسالش که تعدادشون زیاد بود خواست تا دایره وار بایستن و لیوانهای یکبارمصرفی رو که در دست دارن روی کف دستاشون و در ارتفاع های مختلف نگه دارن، سپس در حالی که دور خودش می چرخید، در هر چرخش، به ترتیب یکی از لیوانها رو با نشونه گیری دقیق به فاصله چند ده متری پرتاب می کرد و خودم با چشمای خودم دیدم که این کار رو سه دور کامل بدون توقف انجام داد...
همونجا صدایی شبیه صدای آرش شنیدم که با هیجان فریاد زد: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآفرین!!!!!!!!
از فردای اونروز، من و آرش هردو با هم در مقابل عکس استاد کرنش می کردیم.
...این اواخر مخصوصن بعد از دیدن اون صحنه احساس می کردم در برابر یکی از سئوالات همیشگی آرش دچار عذاب وجدان می شم و نمی تونم با قدرت سابق جواب بدم...
او مدام از من می پرسید: استاد ما قوی تره یا تو یا بروس لی؟ تو قوی تر هستی یا استاد تکواندوی ما؟ تو قوی تر هستی یا بروس لی؟
علی رغم بی حوصلگی دائمی من در همراهی با آرش در انجام حرکات تکواندو، به دلیل انتقادهای کلامی جدی و فراوونی که به بعضی تمریناتش وارد می کنم، هنوز سه مرد قدرتمند دنیا در ذهن او به این ترتیب هستن:
۱-استاد تکواندو ۲-من ۳-بروس لی

در عنفوان کودکی، در اوج زیبایی و در کوران حوادث، یک بار با تمام وجود و از روی خلوص نیت از درگاه خداوند یکتا خواستم که به حق جلال و جبروتش منو زشت بگردونه!
در اون سالها، این سئوال مهم همه فکر و ذهنمو اشغال کرده بود که این صورت از کجا می تونه بفهمه مال یه زنه یا مال یه مرد تا بدونه باید ریش و سبیل دربیاره یا نه! و چطور هرگز دچار اشتباه نمیشه.
گرچه سئوال، سئوال مردافکن و خانمان براندازی بود ولی در مورد من جوابی داشت کاملن مشخص و از پیش تعیین شده: در نهایت شرمندگی برای نخستین بار این اشتباه در صورت من به وقوع پیوسته بود.
در اون سالها بارها قبل از اینکه ملتفت منظور مردم کوچه و خیابون بشم، متوجه متن جوابیه ی پدر یا مادرم می شدم که می گفت: نخیر!!!! پسره. اسمش هم حمیدرضاست...
تنها اندکی پس از طرح درخواست من از خدا مبنی بر زشت کردنم، اصل دعا بی قید و شرط پذیرفته شد ولی از اونجا که خداوند حکیمه و در این عالم خلقت، هیچ معلولی بی علت و هیچ اثری بی موثر نیست، خدا و فرشته هاش در کمین فرصتی برای برآورده کردن این خواسته من براومدن!
این فرصت خیلی سریع به طور ناخودآگاه از جانب خودم در اختیارشون گذاشته شد.
آخرین بار که خودم رو خوشگل دیدم، تووی آینه سلمونی بود! زمانی که به دستور مدرسه، برای کچل کردن با نمره ۴ به آرایشگاه شخصی خودم مراجعه کرده بودم! بی اونکه بدونم چه آینده ای در انتظارمه، از لابلای دست و بال اکبر آقای آرایشگر که پیش بند مخصوص رو محکم می کرد توو یقه پیرهنم و به دور گردنم گره می زد برای آخرین بار موهای صاف و بور، صورت بی مو و دچار اشتباه شده و بینی سربالای قلمی مو به نظاره نشستم...
این آخرین پلانی بود که از اون شکل و قیافه به یاد دارم.
پس از اون موهایی مجعد و سیاه، جای موهای صاف و طلاییمو گرفت.
همزمان با تغییر رنگ و حالت موهام، صورتم از اشتباه دراومد و بینی م به یک دماغ واقعی تبدیل شد.
بله! دعای من برآورده شده بود!
کمی دورتر از سلمونی شخصی من آرایشگاهی بود که کاتن نام داشت. کاتن اونقدر در کارش وارد بود که کسی بهش سلمونی نمی گفت و همه با احترام ازش به عنوان آرایشگر یاد می کردن.
تخصص کاتن صاف کردن موهای مجعد و خوشگل کردن آدمهای بی ریخت (بدون توجه به علت و معلول و اثر و موثر) بود. او با همه آرایشگرهای شهر فرق داشت. کلیشه ای عمل نمی کرد بلکه برای خودش سبک داشت. هیچوقت آبپاش به دست سراغ آدم نمی اومد، بلکه موها رو بدون اینکه خیس کنه، کوتاه می کرد.
تا اون زمان هیچ نیازی به تخصص کاتن نداشتم و اکبرآقا سلمونی کارمو راه می انداخت. در واقع نه تنها اکبرآقا بلکه بدترین سلمونی شهر هم نمی تونست کاری کنه که حتی درجه ای از زیبایی من کم بشه ولی دوره عوض شده بود. دیگه باید دست به دامن معجزه گری می شدم که بتونه یه کاری برای قیافه ی درب و داغونم بکنه. کاتن همون معجزه گره بود.
من برای همیشه امکان تغییر آرایشگاهمو نداشتم چون علاوه بر پرداخت پول بیشتر باید هرروز برای اینکه از جلوی سلمونی قبلی رد نشم و باهاش چشم توو چشم نشم، مسیرمو طولانی تر کنم و یا اینکه با تاکسی از اونجا رد شم. من فقط می تونستم گهگاهی برم کاتن.
معمولن بعد از هر کاتن، نه تنها تا دوهفته حموم نمی رفتم بلکه از رویارویی با بخار آب هم پرهیز می کردم تا موهام دوباره مجعد نشه. پس از حموم، تلاشهای من برای صاف کردن مجدد موهام تلاشی بود مذبوحانه که نتیجه ای جز خستگی در بر نداشت.
یکی از بزرگترین آرزوهای من در ارتباط با کاتن این بود که یک روز که پولدار شدم، یه کفش کتونی و یه دست لباس اسپورت سرتاپا سفید بخرم. بعدش برم پیش کاتن و ازش بخوام موهامو چتری بزنه و با سشوار معجزه گرش اونو صاف و لخت* کنه. بعد هم چند روزی از جلوی اکبرآقا رد نشم تا آب از آسیاب بیفته.
هنوز این آرزو برآورده نشده! یعنی شاید دیگه هرگز برآورده نشه!
چون گرچه بعید می دونم که دیگه اکبرآقا محدودیتی برام به وجود بیاره، ولی از سرنوشت کاتن بی خبرم، حداقل مصالح برای چتری شدن موهامو از دست دادم و تا پولدار شدن راهی طولانی در پیش دارم!
*با فتحه (یا به قول فرزین عزیز: با SHIFT+A)

هفت هشت سال داشتم که مرحوم شوهرخاله م، ابوالقاسم خان رباطیان، صاحب یک نمایشگاه بزرگ اتومبیل داتسون بود.
اونموقع ها داتسون بود، ولی ماشینی به اسم تویوتا وجود نداشت... برعکس حالا که تویوتا هست ولی اثری از داتسون نیست!
گرچه توو خیابون ماشینهای زیادی رو میشد یافت که اسمش داتسون بود ولی داتسون داشتیم تا داتسون! داتسون ارزون، داتسون متوسط و داتسون گرون...
تووی نمایشگاه بزرگ اتومبیل رباطیان، همه جور داتسون یافت میشد ولی همه شون نو بود و برق می زد.
ما تووی یکی از اتاق های خونه که اتاق کوچیکه لقب داشت، چند تا کمد دیواری داشتیم که بین خاندان هوشمند تقسیم شده بود و بنا به وسع، قدرت و قد آدمها هر قسمتش متعلق به یکی بود. بزرگترین کمد متعلق به مامان و بابا بود که قسمت بالایی اونو خودشون به صورت توافقی و با یک خط فرضی به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بودند. یک طرف کت و شلوارهای پدرم آویزون بود و اونطرف لباسهای بلند مادرم. این خط فرضی مورد احترام هردو بود و بااینکه گاهی تجاوزاتی به حریم اون یکی صورت می گرفت ولی اصلن مشکل ساز نبود.
پایین لباسهای مادرم فضایی به دست اومده بود به ابعاد ۴۰در۷۰ و عمق ۵۰ که متعلق به من بود. تابستونا که بساط علم و دانش از خونه و کمدها رخت برمی بست، اونجا به شعبه دوم نماینگی داتسون تبدیل میشد: هرچه ماشین ریز و درشت داشتم می چپوندم اون توو.
روی تمام دیوارها و سقف کمد و حتی برروی در اون به وسیله ماژیک و با فونتها و قلمهای مختلف نوشته بودم: نمایشگاه اتومبیل رباطیان.
آرزوی داشتن نمایشگاهی به عظمت نمایشگاه اتومبیل ابوالقاسم خان یا بقول پدرم "قاسم آقا" اونقدر برام دست نیافتنی و دور از ذهن بود که حتی به خودم جرات نمی دادم روی کمدم بنویسم: نمایشگاه اتومبیل هوشمند.
صبحهای زود قبل از ساعت ۶ فقط در یک حالت زنگ خونه ما به صدا درمی اومد: فقط در حالتی که قاسم آقا خوشحال و سویچ به دست برای معرفی آخرین مدل داتسون به سراغ پدرم می اومد...
ابتدا او می اومد نیم ساعتی می نشست، یه چای میخورد و با آب و تاب، جدیدترین امکانات ماشین رو برای پدرم تشریح می کرد.
با اینکه مادرم با بستن درهای اتاق سعی می کرد مانع از نفوذ حرفهای قاسم آقا به داخل بشه و با اینکه خواب صبحگاهی برای من و دیگر هوشمندها بسیار جذاب و حیاتی به نظر می رسید ولی ویژگی های داتسونی که تمیز، براق و بی صدا جلوی در خونه پارک بود و به آرامی با خواب ما درمی آمیخت، بسیار جذابتر و حیاتی تر می نمود. هر یک جمله ای که در وصف داتسون از قاسم آقا صادر میشد، پلکهای ما یک درجه بازتر و خواب ما کمی سبک تر میشد تا جائیکه ناگهان مرز میان خواب و واقعیت مشخص میشد و در یک صدم ثانیه، هرسه هوشمند، هوشیار و سرحال و لباس پوشیده در مقابل قاسم آقا نشسته و با دهانی نسبتن باز، سرتاپا گوش بودیم...
او عقیده داشت که با آمدن مدل جدید، همه مدلهایی از داتسون که تا آنزمان تولید شده را باید دور ریخت اما در عین حال نوک پیکان حملاتش متوجه اتومبیل پیکان بابام بود و بیشتر صحبتهاش حول مقایسه امکانات داتسون با پیکان می چرخید. این حملات از سوی ما سه نفر که پایین تنه مون هنوز لمس بود ولی چشمامون از فراخی داشت می ترکید، به شدت مورد تشویق و استقبال قرار می گرفت و ما را به پیشواز مرحله بعد می برد که سوار شدن به داتسون و دور زدن در سطح شهر بود.
قاسم آقا در طول این سفر درون شهری همه ویژگی هایی که یکبار شفاهی گفته بود رو دوباره بطور عملی به بابام نشون می داد: از برتری جنس روکش صندلی ها و میزان نرمی شیشه بالابرها نسبت به پیکان گرفته تا کیفیت پخش صوت ماشین، همه و همه رو با دقت برای بابام توضیح می داد...
ما و از همه بیشتر پدرم اونقدر جذب این سفر دلنشین می شدیم که قیافه هامون داد میزد.
به دلیل همین قیافه های پر داد و فریاد بود که قاسم آقا خودش رو در امر بازاریابی موفق می انگاشت و وقتی به خونه برمی گشتیم، در حالیکه ماشینو به شکل فریبنده ای جلوی خونه پارک می کرد، یه جوری که قند توو دل بابام آب بشه سوئیچو به سمت او می گرفت و می پرسید: پیکانو ببرم؟
بابام همیشه در اینجور مواقع سه تا کار انجام می داد:
۱-از قاسم آقا به خاطر سفر خاطره انگیزی که ما رو مهمون کرده بود بی نهایت تشکر می کرد.
۲-به قاسم آقا تعارف می کرد که بیاد توو و یک چای دیگه هم بخوره.
۳-پس از رفتن قاسم آقا می رفت می نشست توو پیکانش و محکم تر از همیشه فرمونشو می چسبید و پرقدرت تر از همیشه گاز می داد تا ماشینش زودتر از همیشه گرم بشه.

بالاخره شوهرعمه زیر بار رفت و اجازه داد فقط در هنگام حضور مربی طرح کاد، دستم رو تا مچ توو خاک فرو کنم!
لذا هروقت قامت مربی طرح کاد در حال پارک کردن موتور گازی اش توسط یکی از افراد داخل گلفروشی رویت میشد، بلافاصله با تلفن، زنگ، بی سیم و یا هروسیله دم دستی دیگه به من اطلاع داده و من هم هرجا و در هر حالتی که بودم (که اغلب یا دست به کمر در حال بازدید گلها و یا داخل خونه عمه در حال تناول میان وعده های خوشمزه تدارک دیده شده از سوی عمه) در کسری از لحظه می پریدم توو گلخونه و دستمو تا بازو می کردم توو خاک! حتا اگر در وضعیتی بودم که امکان پریدنم به داخل گلخونه نبود، بلافاصله از لای در، گلدون پر خاکی در اختیارم گذاشته می شد تا همونجا دستم رو تا جایی که مقدور هست (اغلب تا آرنج) در خاک فرو کنم. چندین بار به شوهرعمه خبر رسید که من دستمو از مچ فراتر بردم ولی هربار شوهرعمه خشم خودشو فرو می برد.
یکبار توو یکی از روزهای یخبندون زمستون، که همگی ما در فروشگاه حضور داشتیم و دور بخاری پدرمادردار اونجا (یا بقول امروزی ها: بخاری خانواده) خودمونو گرم می کردیم، وقتی مربی موتورشو پارک کرد و داشت خوشحال و خندون از اونطرف کوچه می اومد به سمت ما، پاش روی یخها سر خورد و یک ملق جانانه زد ولی فورن خودشو به حالت عادی برگردوند و ادامه مسیر رو با انچنان اعتماد به نفسی طی کرد که ما به اون صحنه خنده داری که دیده بودیم شک کردیم و جملگی بر این باور شدیم که اتفاقی نیفتاده و خطای دید ما بوده.
از اونجا که این آقا پس از جمع و جور کردن خودش، تندتر از حد استاندارد قهرمانان دو و میدانی خودشو به فروشگاه رسوند و ما هیچ فرصتی برای خندیدن پیدا نکردیم، این خنده ها روی هم جمع شد و جمع شد و جمع شد تا اینکه به قهقهه ای عظیم مبدل گشت، قهقهه ای که خوراک ذهنی چندین هفته من و عمه جان را برای تخمه شکستن و نقل ماجرا و غش کردن از خنده فراهم آورد.
روش عمه جان به این صورت بود که ابتدا یکبار داستان را به همان شیوه که نگارش شد از ابتدا تا انتها نقل کرده سپس یک ربع ساعت من و عمه جان در حالیکه دهانمان تا حد امکان باز بود و به دندانهای سفید و ردیف همدیگر خیره می شدیم انقدر با صدای بلند می خندیدیم تا اشک از چشمانمان جاری شود. سپس کمی تنقلات میل نموده پس از آن تا زمان آماده شدن ناهار و بازگشتن پسرعمه ها و دخترعمه از مدرسه، عمه جان با اشاره به بامزه ترین لحظات سرخوردن مربی، به نقل فرازهایی از ماجرا اکتفا می کرد. اینبار چون تمرکز برروی لحظات ناب ماجرا بود، خنده ها جاندارتر و هدفدارتر می نمود.
...یک روز وقتی مربی طرح کاد به فروشگاه اومد، هیچکس توو گلفروشی نبود. هرکسی رفته بود سراغ یه کاری! از جمله من و عمه رفته بودیم داخل خونه به صرف میوه و شربت و شیرینی مشغول بودیم و ذکر ماجرای ملق زدن در جای مربی (و تشبیه جانانه او به قهرمانان ژیمناستیک توسط عمه جان).
...آقای مربی خودسرانه وارد حیاط شد تا به سمت گلخونه بره که ناگهان منو با دهانی پر از انواع خوراکی ها دید که در نهایت خونسردی در حال بیرون آمدن از منزل، بر آستان در تراس ظاهر شده و به ادامه سخنان نغز عمه که در حال انجام آخرین توصیفات نحوه ملق زدن مربی بود، گوش فرا داده و کمال لذت رو می بردم.
برای لحظاتی جو به گونه ای دهشتناک به سوی سنگینی و دردناکی میل نهاد تا حدی که خنده من و عمه جان تا حدود زیادی به زهرخند تبدیل شد. هرآنچه در آن روز خورده بودیم و گفته بودیم و خندیده بودیم یکجا زهر مارمون شد.
با آنکه عمه جان با تخصص عالی خود ماجرا را در نزد مربی ماستمالی نمود ولی دیگر آنروز برای من و عمه جان روز بدردبخوری نشد، یعنی دیگه اگر مارو قلقلک هم می دادند، خنده مون نمی گرفت.
این شد که عمه به فکر تغییر سیستم افتاد!
از اون به بعد، هر هفته عمه تمامی وسایل پذیرایی رو با تمهیداتی که براحتی قابل استتار باشه، به داخل گلفروشی منتقل می کرد و خودش هم تمام مدت می اومد همونجا پیشم می نشست.
من و عمه از صبح تا ظهر دور تا دور بخاری خانواده می خوردیم و می گفتیم و به هرآنچه تا آنزمان اتفاق افتاده بود، اعم از دهشتناک و غیردهشتناک بی مهابا می خندیدیم.
اوج ابتکار عمه جان، قراردادن گلدانی بزرگ پر از خاک در کنار من بود به نحوی که برای دست فرو بردن در آن حتی دیگر نیازی به جابجا شدنم هم نبود...

روز-داخلی-خونه ما (چند روز قبل از بازگشایی مدارس)
بلافاصله پس از اتخاذ تصمیم بزرگ خاندان هوشمند مبنی بر گسیل داشتن من به نزد شوهرعمه، زنگ خونه عمه جان به صدا دراومد!
اونطرف خط خونه عمه جان، مادرم بود که از این طرف خط، خبر خوش تصمیم بزرگ رو به عمه جان که در اونطرف خط خونه ما قرار داشت داد و اضافه کرد که بدش نمیاد حال و احوالی هم با شوهر عمه بکنه!
همینکه شوهر عمه مراتب خوشنودیشو از تصمیم اخیر خاندان هوشمند اعلام کرد، نگرانی به دل مادر افتاد و درخواست مکالمه مجدد با عمه رو مطرح کرد... او به عمه یادآور شد که حمیدرضا قراره فقط به عنوان فرمالیته به اونجا بیاد و هیچ نیازی نیست که حمل فرغون محتوی کود حیوانی بعهده اش گذاشته بشه یا بخاطر خالی کردن کیسه های شن از وانت وقت بذاره!
او سپس به عمه جان خاطرنشون کرد که هرچه زودتر باید این مطلب رو ملکه ذهن شوهرش کنه!
گاهی دلم غش می کرد واسه لمس خاک گلدون، ولی شوهرعمه چند تا مامور بپای من گذاشته بود تا یه وقت دست به سیاه و سفید نزنم.
در این بهشت برین، تنها چیزی که گاهی آرامش منو بهم میزد، حضور ناگهانی مربی طرح کاد در محل بود. او ممکن بود هر لحظه، ناگهان از کنار گوش و یا دماغ من سردربیاره... (ادامه داره)

مادرم جمله ای معروف درمورد من داشت. او می گفت: این حمیدرضا هرچی می بینه، خوشش میاد!
هروقت می خواستیم باهم بریم خرید لباس، قبلش بهم سفارش اکید می کرد و می گفت: نبینم تا فروشنده هر آشغالی رو تنت کرد بلافاصله بگی خیلی خوبه، همینو می خوام هاااا!
به نظر من هیچ ایرادی نداشت که اولین لباس پرو شده، بهترین لباس باشه چون فروشنده ها همیشه سعی می کردند بهترین لباس رو اول به ما معرفی کنند ولی اون چیزی که کم کم مادرم رو به انتخابهای اول من حساس کرد، این بود که با پوشیدن لباس بعدی از اون هم خوشم می اومد، حتی خیلی بیشتر از لباس قبلی!
البته این خصیصه مربوط به دوران کودکی من میشد و حالا به کلی از سرم افتاده، بخاطر همین دیگه مادرم این جمله رو درباره من بکار نمی بره!!!
این اخلاق من گرچه مادرم رو نگران میکرد و او رو وامی داشت تا بیش از پیش مراقب انتخابهای من باشه ولی از طرفی این امید رو در دلش زنده نگه می داشت که من در صورت داشتن حق انتخاب، خیلی زود قادر به تصحیح انتخابهای غلط خودم هستم.
اگر قرار بود این اخلاق به تمامی شئون زندگی من تسری پیدا کنه، وضع نابهنجاری پیش می اومد!
برای جلوگیری از خطرات احتمالی، مادرم سعی می کرد مانع رو در رویی من با خیلی چیزها و خیلی آدمها بشه!
این اخلاق من می تونست در انتخاب شغل آینده ام هم ایجاد خطر کنه!
چه بسا با دو بار دیدن رفتگر محل، پامو بکنم توو یک کفش که الا و بلا منم میخوام وقتی بزرگ شدم سپور بشم و یا از طرفی در اثر نشست و برخاست با وزیر و وکیل جماعت، به وزارت و وکالت علاقمند بشم...
دقیقن با ورود ما (من و دیگر همکلاسیهایم) به اول دبیرستان، اختراع جدیدی شکل گرفت به نام طرح کاد! هدف از این اختراع عجیب و قریب، آشنایی دانش آموزان با یک حرفه و شغل در کنار تحصیل بود!
به موجب این طرح، همه دانش آموزان دبیرستانی در طول چهارسال موظف بودند هفته ای یک روز را در حرفه ای به انتخاب خود به کسب مهارت بپردازند...
خطر قریب الوقوع چنین طرحی از همان ابتدا برای مادرم و دیگر هوشمندها آشکار بود.
آنها یقین داشتند که اگر حمیدرضا وارد هر حرفه ای شود، دیگر محال است به جز شاگردی در همان رشته، انتظاری از او داشت!
موضوع انتخاب رشته طرح کاد من برای چند هفته ای شد بزرگترین معضل منزل ما و در راس همه مسایل هوشمندها قرار گرفت.
در اندک زمانی توسط دیگر هوشمندهای همیشه حاضر در صحنه، لیست بلندبالایی از حرف و صنوف مختلف به ترتیب صلاحیت آماده و صاحبان سالم و مورد اطمینان هریک امتیازبندی شدند.
حرفه های مندرج در این لیست، بیش از آنکه صنعت بشمار آید و یا قابلیت کسب مهارت داشته باشد، مکانهایی امن و تحت نظر بود که می توانست سلامت ذهنی و ... بنده را در طول مدت کارآموزی تضمین کند!
بیشترین امتیاز این لیست، به شوهر عمه ام اختصاص یافته بود که به کار تولید و پرورش انواع گیاهان سبز، گلدار و درختچه های زینتی اشتغال داشت... (ادامه داره)
مغازه بزرگ عطاری پدرم رو یک ویترین بزرگ و زیبا به دو نیم تقسیم می کرد. از این دو، نیمی متعلق به او و اجناس مغازه اش بود و نیم دیگر متعلق به خیل مشتری های دوستدار و مشتاقش.
آنچه که مشتری هایش می دیدند کاملن با آنچه او می دید متفاوت بود!
مشتری ها فقط پدرم رو می دیدند که در میان گیاهان دارویی خستگی ناپذیر می نمود و در تمامی حالات تنها به یک موضوع مهم فکر می کرد: به طبابت خودش!
من و دیگر هوشمندکوچولوها اجازه داشتیم در هر زمان از روز و به محض ورود به مغازه بریم اونطرف ویترین و از دید پدرم به مشتری ها نگاه کنیم!
آنچه از سمت پدر دیده میشد، یک مشتری در حال شرح حال دادن و ویزیت شدن در مرکز دید، درست پشت بساط ترازو بود و تعداد زیادی مشتری متعجب در اطراف او که حیرت زده و بدون پلک زدن، عملیات محیرالعقول پدر رو نظاره می کردند.
بسته به اینکه مشتری در حال ویزیت شدن زن بود یا مرد، وضعیت متفاوتی به فضا حاکم میشد...
مشتری های زن، چادرشون رو فقط به اندازه زاویه دید پدرم یعنی ۱۸۰درجه باز می کردند و بی اعتنا به من و دیگر هوشمندکوچولوها (که در کنار پدر ایستاده و شبیه دانشجوی رزیدنت او به نظر می رسیدیم)، همه دردهای درمان پذیر و بی درمان خود رو به پدر می گفتند.
کار پدر خیلی سخت بود! او همه مشتری های اونطرف رو می شناخت ولی با این حال فقط بر روی مشتری اصلی تمرکز می کرد و به بقیه توجهی نداشت تا نوبت هرکدومشون برسه.
برای من و داداش احمدرضا، مدت زمان توقف در کنار پدر نمی تونست بیشتر از چند دقیقه طول بکشه!
همیشه لحظاتی پس از ورود به مغازه، با چشمانی قرمز ناچار به ترک مغازه بودیم! به محض قرمز شدن چشمانمون، پدرم با صدای بلند اعلام می کرد که دیگه هیچ نیازی به دستیار نداره و محترمانه از ما می خواست که هرچه سریعتر مغازه رو به مقصد خونه ترک کنیم. قیافه ما شبیه اونایی می شد که یک فصل کتک خورده و گریه کرده اند!
اوایل، پدرم فکر می کرد که ما تاب دیدن مریضهاشو نداریم و از دیدن رنج اونها گریه مون می گیره!
...ولی بعدتر به این نتیجه رسید که ما گریه رو به عنوان بهترین راه برای در رفتن از زیر بار مسئولیت سخت دستیاری برگزیدیم.
پدرم هیچ نیازی به کمک ما نداشت، توقع کمک هم از ما نداشت. هیچوقت هم از ما برای رفتن به مغازه دعوت (کتبی یا شفاهی) به عمل نمی آورد. من و داداش احمدرضا کاملن داوطلبانه و در زمانهای بیکاری لابلای کارهای اصلیمون تصمیم می گرفتیم به پدرم افتخار بدیم و بریم مغازه! به محض پیدا کردن حوصله و وقت بیکاری، بلافاصله در قالب یک تور تفریحی، سرمونو مینداختیم پایین و مستقیم می رفتیم مغازه. اونجا سه تا کار بیشتر نمیشد کرد:
۱-در میان مشتری ها بایستیم و به کارهای پدر خیره بشیم
در این حالت چون نمی تونستیم مثل دیگران باشیم و نوعی بلاتکلیفی در نگاهمون موج میزد خیلی زود مورد سوءظن مشتری ها قرار گرفته و چه بسا به عنوان جیب بر تحویل شخص پدرم داده میشدیم. تا پدرم می خواست شهادت بده که ما خودی هستیم شاید کار از کار گذشته بود...
۲-در منتهی الیه یک سمت ویترین بایستیم و چنین وانمود کنیم که وجودمون بسیار ضروریست!
اونجا بسیار مکان مناسبی بود برای مراقبت و نگهبانی از مجموعه تنقلاتی که در کیسه های جلوی دست مشتری ها قرار داشت.
۳-بریم اونطرف ویترین، در کنار پدر بایستیم و نقش دستیار او را بازی کنیم. ا
اونجا که می رفتیم کمی مغرور می شدیم و خودمونو می گرفتیم!
در هر حال پس از چند دقیقه، هنوز از موقعیت سوق الجیشی خودمون لذت نبرده بودیم که چشامون قرمز میشد!
با آشکارشدن اولین نشانه های سرخی چشم من و داداش احمدرضا، پدر دست بکار فراهم نمودن مقدمات اخراج ما از مغازه میشد.
او بارها عاجزانه از ما خواسته بود که دیگه هیچوقت راه نیفتیم بریم مغازه!
ولی حس تعهد و مسئولیتی که در بندبند وجود من و داداش احمدرضا موج میزد، باز دوباره ما رو می کشوند به اونجا! احساس مسئولیتی که در همون دقایق نخست، با شکست مواجه و باعث به هم ریختن اوضاع مغازه و به هم خوردن تمرکز پدرم میشد.
ولی باز هم ما دست بردار نبودیم... یعنی بیدی نبودیم که به اون بادها بلرزیم!
ما اونجا رو دوست داشتیم و می خواستیم به هر ترتیبی که شده به پدرمون کمک کنیم.
سالها بعد، یکبار که به تجویز مادر و برای تقویت موهای سرم، تصمیم گرفتم تووی حموم ملاتی از سدر درست کرده و به سر خودم بمالم، به محض سدری شدن سر، هریک از چشمانم شد به اندازه یک توپ تنیس!
وقتی با انگشت، چشمان ورقلمبیده م رو لمس کردم، فریادی کشیدم از ته دل!
در یک چشم برهم زدن، همه اهل منزل که از ترس در شرف قالب تهی کردن قرار گرفته بودند جلوی در حموم تجمع کردند.
در اولین بررسی مادر مشخص شد که آنچه به سرم مالیدم حناست، نه سدر!
...و در بررسی های ثانویه، راز بیست ساله سرخی چشم من و داداش احمدرضا کشف شد.
همگی فلش بک زدیم به اون ایام. به روزهاییکه من و داداش احمدرضا، نرفته به مغازه پدر، با چشمانی متورم ناچار به ترک اونجا می شدیم!
آنچه در مغازه اتفاق می افتاد این بود که درست در لحظه ورود ما، یک مشتری از پدرم درخواست حنا می کرد و پدر، چوب بلندی رو که در سرش میخی قرار داشت، به گوشه ای از کیسه های کوچک حنا که در مرتفع ترین طبقات مغازه چیده شده بود گیر میداد و کیسه کوچک حنا ملق زنان از ارتفاع زیاد به پایین سقوط نموده و درست در لحظه ای که به حداکثر سرعت خود می رسید، به دستان منتظر پدرم اصابت کرده و در حالیکه فضا رو از گرد نامرئی خودش پر می کرد، تحویل مشتری داده میشد.
این لحظه، برای من و داداش احمدرضا همون لحظه آغاز بود!
...آغاز متورم شدن چشمهامون!
...لحظه ای که می بایست مغازه رو ترک می کردیم بدون اینکه بدونیم گناهمون چیه!

وقتی به دنیا اومدم، داداش محمدرضا تازه کارنامه پر از بیست کلاس اولشو از دبستان گرفته بود و داشت اولین سه ماه تعطیلی زندگیشو به طور جدی شروع می کرد...
من و مامان که کنار هم لم داده بودیم و تبادل شیر می کردیم (او شیر می داد، من شیر می خوردم)، اولین کسانی بودیم که کارنامه داداش محمدرضا رو رویت کردیم. البته من اونوقتا هنوز خیلی توو بند نمره و درس و این حرفا نبودم و بیشتر برام نفس قضیه مهم بود. همینکه داداش محمدرضا یه سال تموم بی وقفه زحمت کشیده و مشق "آب بابا نان داد" کرده بود، جای تشکر و قدردانی داشت... از صورت خندانش فهمیدم که باید تووی کارنامه اش یه چیزی بدرخشه!
...با کمی دقت متوجه شدم که اون چیز درخشنده، نمره بیسته...
او هم ناگهان متوجه درخشش چیزی در من شد... اون چیزی که در من می درخشید، لبخندم بود که بی دریغ نثار کارنامه سرتاسر بیستش کرده بودم
محض اطمینان، به آرومی و با شک و تردید دستشو به سمت سینه من آورد و یه جوری که مامان نفهمه، با دو انگشت اشاره و سبابه اش چند قدم روی قلب من راه رفت. تاثیرش بلافاصله آشکار شد و من با دو تا قهقهه بلند استارت مانند، بهانه رو برای همیشه به دستش دادم. سر شوخی همونجا باز شد و "قلقلک ـ قهقهه ـ غش" شد زبان محاوره بین من و داداش محمدرضا!
هفت سال تفاوت سنی برای او کافی بود تا قدرت لازم برای بغل کردن، انداختن بر روی یک سطح نرم و قلقلک دادن بی رحمانه منو داشته باشه!
من فکر می کردم که یه روزی بزرگ میشم و می تونم در برابر قلقلکهاش مقاومت کنم ولی هرچه من بزرگتر می شدم، او هم بزرگتر می شد! اختلاف سنی ما دوتا هیچوقت کمتر از هفت سال نشد.
تا وقتی که یادم میاد، او همچنان توانایی قلقلک دادن منو داشت!
یکی از روزها که از خنده غش کرده بودم، به این نتیجه رسیدم هفت سال، بهترین میزان برای بزرگتر بودنه...
داداش محمدرضا به پاس ری ـ اکشنهای سریع من، اسم خودشو گذاشته بود "قلقلکچی"!
داداش محمدرضا همون اندازه که موقع قلقلک دادن جدی بود، در بقیه کارها هم جدیت لازم رو داشت.
او از یک سنی به بعد، مظلومیت رو ترک کرد و دیگه در امر غذا خوردن از آداب و رسوم بقیه خانواده پیروی نمی کرد. ا
او فقط غذای اصلی سفره رو قبول داشت و نسبت به تکمیل مابقی اون، رأسن اقدام می کرد.
برای زیباتر کردن سفره ناهار خودش چیزایی می خرید که من و داداش احمدرضا چاره ای نداشتیم جز اینکه در اوج معصومیت و مظلومیت تداوم یافته از سالهای قبل، و در اوج حقارت تماشاش کنیم.
نوشابه، یکی از اون چیزها بود...
من و داداش احمدرضا اصلن نمیتونستیم حتا تصور کنیم که به جز بیرون از خونه و مهمونی میشه دست به شیشه نوشابه برد، بنابراین در حالتی نیمه سکته کرده، شاهد حرکات محیرالعقول داداش محمدرضا بودیم که چگونه هنرمندانه دست به شیشه نوشابه می بره و در فضایی غیر رقابتی و نابرابر غذاشو تناول می کنه...
در اون لحظات بحرانی، من و داداش احمدرضا اصلن هوس خوردن نوشابه نمی کردیم، یعنی فکرشو نمی کردیم که میشه هوسشو کرد، و در واقع عادت کرده بودیم به اینکه این کار خطیر نوشابه خوردن رو فقط و فقط در مکانها و زمانهای خاصی به فعلیت برسونیم...
برای ما دوتا، این حرکت داداش محمدرضا خیلی عجیب و متهورانه بود
داداش محمدرضا که حوصله و طاقت نگاههای معصومانه ما دو تا رو نداشت و هیچ راه حلی هم به نظرش نمی رسید و از طرفی به عنوان برادر بزرگتر در قبال ما احساس تعهد، وظیفه، مسئولیت و ... می کرد، خیلی زود نسبت به تغییر محل غذا خوردنش اقدام کرد. او با یک سینی میرفت اونطرفتر و دور از ما غذاشو می خورد... ولی باز هم از نگاههای معصومانه من و داداش احمدرضا در امان نبود...
بعدترها که او آشپزی یادگرفت و نحوه کباب کردن انواع جوجه، شیشلیک، چنجه و ...رو آموخت، کار ما سخت تر شد!!!
داداش محمدرضا کم کم در کنار امپراطوری آشپزی مادرم، یک امپراطوری دیگر تاسیس کرد. او با تاسیس این امپراطوری، نیازی به تسلیم در برابر برنامه غذایی مادر احساس نمی کرد و براحتی می تونست وعده های غذایی مادر رو به میل خودش تعدیل کنه! او دیگه از شنیدن جمله ترسناک "امروز ناهار آبگوشت داریم" به خودش نمی لرزید بلکه بلافاصله برای تهیه یک غذای ایده آل دست بکار میشد.
هرچه او در زمینه آشپزی قدرتمندتر میشد، من بیشتر احساس می کردم هفت سال ازش کوچکترم.
سالها بعد که او بزرگ و بزرگتر شد (ولی همچنان فقط هفت سال از من بزرگتر بود)، ماه رمضونها روزه می گرفت و من هنوز برای روزه گرفتن خیلی کوچولو بودم و همچنان محتاج افتخار پدر! او وقتی روزه می گرفت، بیش از پیش به سفره افطاری خودش اهمیت می داد... هرروز در کنار افطاری معمول، یک نوع کباب هم برای خودش سرو می کرد...
من و داداش محمدرضا با هم بر سر قد و هیکل رقابت نداشتیم! بخاطر همین او هوای منو داشت و معمولن از هر سیخ، یه تکه کباب بهم می داد.
یه روزایی که برای افطار مهمون سرزده داشتیم، او به همه یادآوری میکرد که سرسفره، کباب تعارف می کنه ولی کسی حق نداره بهش دست بزنه وگرنه...
چندسال قبل که پس ازقریب به بیست و اندی سال دوری دوباره به هم رسیدیم، او با پونزده، شونزده سالگیش خیلی فرق کرده بود! دیگه یه نوجوون شیطون نبود و برای خودش یه مرد شده بود! مردی که تا همه رو دعوت نمیکرد و به همه غذا نمی داد، خودش شروع به غذا خوردن نمی کرد...
با این وجود بعد از گذشت این همه سال، او هنوز فقط هفت سال از من بزرگتره...