X
تبلیغات
باد هرجا بخواهد می وزد

                                           
راهروی ورودی خونه ی ما، مناسب ترین جا برای آغاز و ادامه ی بازی بین هم سن و سالی هامون بود. انجام همه جور فعالیت های ورزشی، هنری، اجتماعی و علمی در این راهرو میسر بود و همه ی این امکانات، جز با وجود پلکان فلزی کنار دیوار اونجا فراهم نمی شد. پلکانی که اسکلت فلزی داشت و روی هر پله اش، سه موزائیک سبز زیبای هماهنگ با موزاییک های کف راهرو  قرار داشت. این پلکان، ما رو از راهرو می برد به پشت بوم: بلندترین، اسرارآمیزترین و ممنوع ترین (جذاب ترین) قسمت خونه.  
اینک گوشه ای از فعالیت های گوناگون من و دیگر هوشمندها در این راهرو!
...و ابتدا فعالیت های ما درعرصه ی ورزش: 
هر هوشمند کوچولویی، از بدو تولد تا لحظه خروج از خانه ی پدری موظف بود روزی چند بار به ویژه صبح ها و بعدازظهرها، دقایقی از پله ای که تناسب بیشتری با قدش داشت آویزون بشه تا هرچه زودتر قد بکشه و با قدی بلندتر، تحویل جامعه داده بشه! پله ها در ارتفاع های متنوع این امکان رو برای هوشمند کوچولوها فراهم می کرد که همگی بتونن در یک زمان و به اتفاق هم ازش آویزون باشن.
اگه یکی از ما می تونست پس از این کار، چندبار خودش رو بالا بکشه و فکری هم به حال شونه هاش بکنه که جای بسی قدردانی و تشکر داشت وگرنه همون آویزون موندن کفایت می کرد. از طرفی اگر هوشمندکوچولویی از خودش ابتکار به خرج می داد و با یک پرش جانانه، از پله ای که متعلق به یکی دو سال بعدش بود آویزون می شد که دیگه جوایز ارزنده ای از قبیل تخم مرغ نیم بند در انتظارش بود.  
به عنوان مثال، داداش محمدرضا که به پله ی اندازه خودش راضی نبود، روزی چهل و هشت بار ابتدا با یک پرش، خودشو آویزون پله ی دو سال بزرگتر از قدش می کرد و تازه چون به این یکی هم قانع نبود، پس از عبور از مرحله ی نفس گیر پیچ انتهایی، خودش رو تا آخرین پله می کشوند بالا. یعنی درست زیر سقف... دقیقن زیر پشت بوم!!!!!  این کار داداش محمدرضا خیلی ترسناک به نظر می رسید و تصورش برای من غیرممکن بود. در اینگونه موارد من به نوبه ی خودم سعی می کردم از ایجاد هرگونه ارتعاشاتی که منجر به ایجاد خطرهای بیشتر برای داداش محمدرضا بشه پرهیز کنم، بنابراین از جام تکون نمی خوردم و همونجا که ایستاده بودم چشمامو می بستم و زیر لب براش حمد و قل هوالله نذر می کردم.
من مطمئن بودم که نه فقط من، بلکه پدربزرگ من هم نه تنها توان انجام، بلکه حتا طاقت دیدن چنین حرکات محیرالعقول و صحنه های دلهره آوری رو نداره... 
    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 14:10  توسط حمیدرضا هوشمند  | 


                             
همیشه برای من قدم زدن در برف، با یک دوست، لذت بخش ترین تفریح دنیا به شمار می رفت.
از بخت خوب، اولین قرار زندگی من با یک دختر، مصادف شده بود با یک روز خیلی سرد و برفی...
گرچه به جز من و او چندین نفر دیگه همراه ما بودن ولی از دیدگاه من، اون فقط یک قرار دو نفره بود. 
نمی تونم دقیقا" به یاد بیارم چه نکته ی مهمی در اون دیدار نهفته بود که همه ی تلاشم رو در جهت برگزاری هرچه بهتر و لذت بخش ترش به کار بسته بودم.   
به عقیده من شرط لازم و کافی برای لذت بردن از همه ی چیزهایی که قرار بود در اون دیدار، بین ما وجود داشته باشه، در درجه ی اول، تاب آوردن در برابر سرما بود. اگه می تونستم سرما رو به کنترل خودم دربیارم، لذت بردن از برف و بقیه ی چیزها به مراتب برام آسون تر می شد و حتی می تونستم منشاء گرمابخشی به اولین کسی بشم که بالاخره تونسته بودم توو زندگیم باهاش قرار بذارم و از اونجا که معمولا" توو قرار اول، تکلیف خیلی چیزا روشن می شه، گرمی و سردی این قرار می تونست بسیار حائز اهمیت باشه. 
از طرفی وقتی ذهن آدم درگیر مسئله ای فرعی مثل مقابله با سرمای جان سوز زمستون باشه، دیگه نمی تونه کلمات و جملات رو به خوبی پاس کاری نموده و راجع به مسائل مهم تر فکر کنه.
بنابراین به دلایلی که بعضی هاشو گفتم سعی کردم برای این قرار، لباسی انتخاب کنم که ماحصل تجربیات چندین و چندساله ی خودم و پدرانم باشه!  علاوه بر جنس، رنگ و نوع پوشش، اون چیزی که خیلی می تونست در فرآیند مقابله با سرما مهم باشه، تکنیک "پوشش دادن" بود یعنی نحوه ی همپوشانی سطوح مختلف لباس ها نسبت به هم به نحوی که هیچ منفذی برای ورود هوای سرد به داخل و یا خروج هوای گرم به خارج باقی نمونه تا در نهایت آرامش و اطمینان بشه از وعده و قرار به عمل آمده، بهترین نتیجه ی ممکنه رو به دست آورد.
باورتون نمی شه ولی من بخش عمده ای از فن همپوشانی رو از پدربزرگ و بخشی دیگر رو از پدرم یاد گرفتم. 
 این روش کلاسیک مقابله با سرمای جانسوز، به خصوص در دیار غربت که اگه سرما بخوری و بیفتی هیچکی نیست به دادت برسه (حداقل تا این زمان)، خیلی ضروریه:

برای این کار، وقت و انرژی زیادی گذاشتم تا بعدا" پشیمون نشم. قبل از هر کاری، یک بار از دم لخت شدم تا بنیادی همه چیز رو درست پیش ببرم. ابتدا زیرپوش آستین کوتاه سفیدی رو که ضخامت و درازی بیشتری نسبت به زیرپوش رکابیم داشت، تنم کردم. اونو با دقت و وسواس دادم داخل لباس زیرم. درازیش  این حسن رو داشت که "عمری" می رفت داخل لباس زیر جاساز می شد و به این نون، ماست ها در نمی اومد و بالطبع این جاساز شدن، کمک می کرد تا با اعتماد نفس بیشتری پا به عرصه ی مقابله با برف و یخ و سرما بذارم. لازم به ذکره که لباس زیر رو سعی کردم از نوع پادارش انتخاب کنم، چون یک وجب هم گرم بشه، باز یک وجبه. برای اطمینان از اینکه قسمتی از زیرپوش، توو لباس زیرم مچاله نشده باشه از دو طرف جلو و عقب به پایین کشیدمش. سپس پیراهن چروک یقه مردونه ای رو که چند سال پیش سوغاتی گرفته بودم و با اینکه زیر بغل هاش سوراخ شده بود، دو سه تا از دکمه هاش افتاده بود و حال و روز خوشی نداشت ولی در عوض هنوز از یقه و سر آستین های سالم و قبراقی برخوردار بود و خیلی بهم می اومد، دادم روو لباس زیر. برای انتخاب زیر شلواری که در نوع خودش مهمترین و استراتژیک ترین قسمت این پروسه به حساب میاد، با گستره ای وسیع مواجه بودم که از پیژامه ی راه راه نازک تا شلوار کاموایی و استرچ رو شامل می شد. تنوع در انتخاب زیرشلواری، می تونست باعث کندی کار بشه، چرا که منم وسواس بودم و نمی تونستم بی گدار به آب بزنم! آخه ناسلامتی هیچی نباشه، بالاخره پای یک زن در میون بود و حالا بگذریم از صحبت یک عمر زندگی و این حرفا که هنوز چون نه به بار بود و نه به دار، نمی خواستم فکرمو درگیرش کنم. البته از شما چه پنهون، فکر خودم درگیرش بود ولی نمی خوام فکر و ذهن شما رو درگیرش کنم و بی جهت مزاحم وقت با ارزش شما بشم! کشو رو که باز کردم، خودمو در مقابل مجموعه ای کمیاب و خاطره انگیز از انواع زیرشلواری ها یافتم. انتخاب سختی بود. هر انتخاب، نسبت به دیگری مزایا و معایبی داشت که تصمیم گیری رو دشوار می کرد. کار به شیر یا خط کشید و در نهایت، بین نامزدهای موجود، شلوار راحتی دمپا بی کش به یادگار مونده از اوایل دوران دانشجوییم انتخاب شد. همون شلواری که از یه دستفروش کنار خیابون خریدم ولی اون موقع بیشتر از این که به کارآیی اون فکر کنم، دنبال قر و فر بودم. اگه همون موقع به توصیه ی دستفروشه توجه می کردم و از رنگ مورد علاقم صرفنظر کرده و به جای دمپا بی کش زیتونی، دمپا کشدار طوسی می خریدم، الان کلی جلو بودم، چرا که پاچه ها داخل جوراب، خوش فرم تر و شکیل تر به نظر رسیده و اعتماد به نفس منو افزایش چشمگیری می داد. پاچه های زیر شلواری رو با تکنیکی که توی پوست و خونم جریان داشت دادم توو جوراب زیری! برای دادن پاچه های زیرشلواری به داخل جوراب باید پاچه رو به اندازه ی یک مثلث قائم الزاویه که ضلع سوم اونو خط اتوی فرضی شلوار دمپا بی کش تشکیل می داد تا می کردم و به همون شکل، داخل جوراب قرار می دادم. در اینجا با چند لایه جوراب مواجه بودم که طبعا" نمی تونست هرچندتا لایه ش سالم و بی نقص باشه، اصولا" در رابطه با بحث جوراب و پاچه چندین طرز فکر وجود داره که طبعا" هریک مزایا و معایب خاض خودش رو داراست. یک جورش اینه که جوراب سوراخ، زیر باشه تا دیده نشه و حالت دیگر این که زیری سالم باشه تا مانع بیرون زدن انگشت شست بشه. گاهی می شه از جوراب نازک به عنوان درونی ترین لایه یا به عبارتی زیرپوش استفاده کرد و از جوراب های ضخیم تر به عنوان جوراب بیرونی یا پوشش اصلی پا، که در این سیستم نامگذاری طبیعتا" کفش، نقش کاپیشن و اورکت رو بازی می کنه.  در این رژیم پوششی، سوراخ های جوراب زیر نه تنها اشکالی نداره بلکه خیلی هم به حس کلی کار کمک می کنه به شرط اینکه سوراخ، باعث بیرون افتادن انگشت شست نشه.
در این مرحله اون قسمت از جوراب که بیشتر از بقیه ی قسمتها حائز اهمیت هست، ساق و کش جورابه. هرچه ساق بلندتر باشه و از کش قوی و در عین حال انعطاف پذیرتری برخوردار می بود، بهتر می تونست در حرکات شدید هم پاچه رو در خودش نگه داره و به اصطلاح پس نزنه. اینجاست که تعداد سوراخها و ساییدگی جوراب در درجه ی دوم اهمیت قرار می گیره. البته این فقط در مورد جوراب اول صدق می کنه و هرچه به لایه های بیرونی نزدیک تر می شیم، کش اهمیت خودشو از دست می ده و در عوض  قسمت های دیگه نظیر کف و جلو اهمیت پیدا می کنن.
حالا این دفعه که گذشت ولی حتمن یادم باشه از این به بعد توو قرارهای مهم و نسبتن رسمی از زیرشلواری های کاموایی و استرچ و یا حداقل پاچه کشدار استفاده کنم که نیازی به تا ندارن و به محض قرار گرفتن در داخل جوراب خودشونو با فضا تطبیق می دن.
روی پیراهنم، یک یقه اسکی نازک تنم کردم که به قدر کافی دراز بود و پایینش بین زیرشلواری و شلوار اصلی قرار می گرفت.
...و بالاخره کاموایی دوم که یک یقه هفت آستین حلقه ای بود و یه هوا ضخیم تر و گرم تر از یقه اسکی زیری به نظر می اومد، پوشیدم و اونو دادم روی شلوارم . 
تقریبا" از لحاظ تجهیزات درونی محکم شده بودم و فقط مونده بود تزئینات بیرونی از قبیل کلاه کشی، کاپیشن، دستکش و یک پوتین که بتونم پاچه های شلوار اصلی مو بدم توش،  ولی با کمی تقلب! به این ترتیب که پاچه ها رو دادم توو جوراب ولی چشم اندازش غلط انداز بود و به نظر می رسید که دادم توی پوتین. در عین حال خیلی شکیل به نظر می رسید و فوق العاده خواهون داشت. 

وقتی به سر قرار رسیدم، هنوز هیچکس نیومده بود، هوا خیلی سرد بود و من هنوز از سرما می لرزیدم...! یعنی فکر می کنم علت لرزیدنم سرما بود و بعید می دونم دلیل دیگه ای برش مترتب بوده باشه، چون اون اولین قرار زندگی من نبود که بخواد برام تا این حد استرس زا باشه که منو بلرزونه! پیش از اون، توو زندگیم با خیلی ها قرار گذاشته بودم، ولی هیچوقت نلرزیده بودم: با بیژن، با صالح، با وحید، با اسد، با فریدون، با محمد حکیم، با جواد  و خیلی از دوستای دیگه ام.
...سرمای اون شب، به یاد موندنی ترین سرمای همه ی سال های زندگیم بود.  

+ نوشته شده در  شنبه 2 بهمن1389ساعت 14:59  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                  
به نظر می رسید که ما بیشتر همدیگر رو به خاطر آبگرمکن می خواستیم تا برای خودمون، چون هر وقت همدیگر رو می دیدیم، ممکن بود هیچ حالی از هم نپرسیم ولی محال بود که جویای احوالات آبگرمکن نشیم!
سئوالاتی از قبیل: چه خبر از آبگرمکن! روشنه یا خاموش؟ صداش خوبه یا بد؟ بوی دود می ده یا نه؟ و در سطح پیشرفته: آبی می سوزه یا زرد؟ ...و از همه مهمتر این که: بالا رفته؟ یعنی آیا درجه ش از روی ۳۰ بالاتر رفته یا نه؟ و اگر رفته، روی چنده؟ 
در این گونه مواقع، دادن خبر ناراحت کننده می تونست تاثیرات روانی مخربی بر روی شخصیت شنونده بذاره و چه بسا آینده ی اونو به مخاطره بندازه! بدترین خبر این بود: آبگرمکن روی ۳۰ مونده و بالا نمی ره. این خبر، یک سرش به من، یک سرش به پدرم و سر دیگه اش به آقای فخار برمی گشت.  روی ۶۰ بودنش، خبری بود خنثی که هیچ حسی رو در آدم بیدار نمی کرد، هرچند که در صورت صدادار بودن آبگرمکن می تونست دلگرم کننده باشه. خوشحال کننده ترین خبر این بود که آبگرمکن بین ۶۰ و ۹۰ هست و با سرعت و صدای مهیب داره به سمت ۹۰ پیش می ره، هرچه صدای آبگرمکن مهیب تر، خبر خوشحال کننده تر و آقای فخار سربلندتر...
و اما ترسناک ترین خبر، رسیدن عقربه به نود و حرکت پر شتاب و هیولا گونه اش به سمت ۱۲۰ بود: عددی خیالی که ما توی ذهن خودمون ساخته بودیم تا به وسیله ی اون بتونیم بیشتر خودمونو از عواقب کار بترسونیم.
ما هوشمندها، همگی از علاقه مندان و دل خستگان آب جوش بودیم. برای ما ایده آل ترین لحظه برای حموم وقتی بود که عقربه دقیقن به نود رسیده بود و داشت دل دل می کرد که بره بالاتر. این لحظه برای ما لحظه ی سرنوشت بود. لحظه ای که برای همه ی ما از خیلی جهات نقطه ی عطف محسوب می شد. فقط یک غفلت کوچک کافی بود که  عقربه از ۹۰ بالاتر بره و شیر اطمینان آبگرمکن شروع به کار کنه. این یعنی فاجعه و ما از این لحظه حتا بیشتر از زلزله و طوفان می ترسیدیم. در این گونه لحظات، بدون اینکه قصد شوخی، مزاح  و یا هرگونه مزه پرونی داشته باشیم، خیلی جدی می گفتیم: آبگرمکن فسٌش در اومد، اون قدر جدی این فعل زیبا رو ادا می کردیم که انگار این کلمه رو خودمون از فرهنگ دهخدا به عاریت گرفتیم و یا از دفترچه راهنمای آبگرمکن پیدا کردیم و حالا دوست داریم حالشو ببریم. دیگه هیچ کاری نمی شد کرد و پشیمونی هیچ سودی نداشت.  این شیر با قدرتی معادل صدها هوشمند بخار، ده ها لیتر آب جوش صد و بیست درجه رو که برای آماده شدنش خون دل ها خورده شده بود، در اندک زمانی پودر می کرد و می پاشید به در و دیوار توالت. 
برای مدت زمانی نسبتن زیاد، درجه حرارت خونه مون چهار پنج درجه سلسیوس افزایش می یافت و از نظر اقلیمی یه هوا شبیه مناطق حاره و جنگل های استوایی با آب و هوای شرجی می شد.
این پاشش تا اونجا ادامه می یافت که درجه آب دوباره به ۳۰ برمی گشت و اثری از آب حتا ولرم هم باقی نمی موند. این عمل به ظاهر ساده با صدای وحشتناک خودش، موجب خلق لحظاتی دلهره آور توی خونه می شد. برای دقایقی همه ی اون اطراف رو بخار فرا می گرفت. هرکس تقصیر رو می انداخت گردن اون یکی که چرا وقتی از جلوی توالت رد می شدی نگاه نکردی ببینی درجه رو نوده تا آبگرمکن رو ببریش روی شمعک! این اتفاق هفته ای یکی دوبار می افتاد بویژه وقتی مهمونی داشتیم و همه ی حواس ها پرت چیزهایی به جز آبگرمکن می شد.
نمی دونم دلیلش چی  بود ولی یک ویژگی خاص در فرآیند در رفتن فسٌ آبگرمکن خونه ی ما وجود داشت که دلم نمی خواست هیچ وقت دیگران ازش با خبر بشن! همیشه فکر می کردم آبگرمکن ما تنها آبگرمکن دنیاست که چنین آبرو ریزی از خودش درمیاره. چون هیچ وقت توو کلاس و مدرسه و فامیل از کسی نشنیده بودم که بگه: دیشب آبگرمکن مون فسٌش در رفت و به جز خونه خودمون توو هیچ خونه ای ندیده بودم چنین فاجعه ای رخ بده...!
بخش عمده ی این دلهره از اون جایی ناشی می شد که یک بار، زمانی که از فاصله ی مطمئنه، سرگرم تماشای نشستن بخار آب صد و بیست درجه بر روی شیشه کوچک بالای در توالت بودیم ناگهان با یه صدای انفجار، آبگرمکن آتیش گرفت و خاطره بدی از خودش بجا گذاشت.
روز بعد به پیشنهاد آقای فخار، آبگرمکن سوخته با مدلی جدیدتر از مارک رقیب جایگزین شد! اتفاقی که سالها پیش از حضور من هم یک بار افتاده بوده! با این وجود چیزی عوض نشد و شرایط به همون منوال ادامه یافت...
به همین دلیل بود که "فس" می تونست دلیل مهمی باشه بر بزرگ شمردن آبگرمکن و احترام به احوالات لحظه به لحظه اش...  

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 17:53  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                    
                                                      
آقای فخار مردی بود بسیار درشت هیکل و قوی ولی همیشه در جدالی نابرابر با یک موجود بسیار درشت تر و قوی هیکل تر از خودش به سر می برد.
این موجود، آبگرمکن خونه ی ما بود. موجودی که با رکورد دو متر و بیست سانتی متر (با احتساب سکوی بیست سانتی زیرش) حتی بلندتر از آقای فخار بود. در مورد قطرش، آمار دقیقی در دست نیست چون تا وقتی خاموش و بی صدا بود و آزارش به کسی نمی رسید، کسی هم به اون کاری نداشت ولی وقتی درجه اش می رفت روو نود و با صدای دلهره آورش، لحظه ی ارسال موشک به فضا رو در ذهن تداعی می کرد، تازه آدم دلش می خواست بدونه قطرش چقدره ولی دیگه کسی جرات نداشت دستاشو با متر پارچه ای حلقه کنه دور کمر داغ و پر سرو صداش!
این آبگرمکن توی توالت کوچک داخل خونه، جایی در حد فاصل آشپزخونه، حموم و دستشویی قرار داشت. توالت کوچک، بیشتر مورد استفاده ی  هوشمند کوچولوهایی بود که طاقت سرمای زمستون، گرمای تابستون، خنکای پاییز و لطافت هوای بهار رو نداشتن و اصولن آدمهای بی طاقتی بودن...
نیمی از وسعت این توالت نقلی رو آبگرمکن اشغال کرده بود و آنچه باقی می موند، فقط کفاف نشستن یک هوشمند کوچولو رو تا اومدن هوشمندکوچولوی بعدی می داد.  با این وجود، آقای فخار براحتی توش جا می شد و می تونست ساعتها به امر پژوهش در مورد دلیل گرفتگی و بهم خوردن تنظیم کاربراتور و عدم درست کار کردن آبگرمکن که منجر به دوده گرفتنش می شد بپردازه بدون اینکه هوشمند کوچولویی بخواد مزاحم تحقیقش بشه!
پر و پا قرص ترین شاگردان این پژوهشکده ی کوچک، من و پدرم بودیم که حتی گاهی دو شیفت پشت سر هم، یه لنگه پا می ایستادیم دم در توالت و با اشتیاق و کنجکاوی که ناخودآگاه باعث باز نگاه داشته موندن دهانمون می شد به حرکات پر پیچ و خم دستهای نفتی -دودی ـ روغنی آقای فخار زل  می زدیم و بی خواب و خوراک می شدیم.
با این حال بین یه لنگه پا ایستادن من و پدرم یک تفاوت عمده وجود داشت:
من ساعت ها بدون هدف فقط نگاه می کردم و هیچ برنامه ای نداشتم ولی پدرم یک لحظه رو به بطالت نمی گذروند. او حتی هر حرکت کوچک آقای فخار رو هم زیر نظر داشت و چند ثانیه بعد، از همون حرکت بر علیه خود آقای فخار استفاده می کرد. او هر دفعه که آقای فخار رو در همین مکان می دید، نه تنها از حجم سئوالاتش کاسته نمی شد بلکه بسیار کنجکاوتر و پر سئوال تر از دفعه پیش پا به آستان در پژوهشکده می ذاشت. او عطش فراگیری داشت و امیدوار بود که روزی خودش بتونه تعمیرکار آبگرمکن مون باشه.
من دقیقن نمی دونم که آیا پدرم بابت حضور تقریبن دائمی آقای فخار، پولی هم بهش می داد یا اینکه این آقای فخار بود که به خاطر اشتغالزایی بیست و چهار ساعته در محیطی امن و دلگشا که پدرم براش فراهم کرده بود ازش تشکر و قدردانی می کرد و یا احیانا" پولی به حسابش می ریخت.

هر دوسه روز یکبار وقتی آقای فخار کارش با آبگرمکن تموم می شد و می رفت، آبگرمکن یه جور دیگه می سوخت!  آقای فخار اونقدر با دقت اونو سرویس می کرد که تا دو روز مو لای درزش نمی رفت و مثل یک ساعت قدرتمند نفتی بزرگ کار می کرد. از جنس صداش می شد به سلامتش پی برد، هم از جنس صداش و هم از رنگ شعله هاش!  به قول مشترک بابام و آقای فخار: "آبی می سوخت..."
...انگار از ته دل می سوخت...  

+ نوشته شده در  جمعه 10 دی1389ساعت 20:45  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                         
اینطوری نیست که "پا" همیشه فقط برای له کردن آنچه در زیرش قرار داره به کار بره! برای ما هوشمندهای نیشابوری، خیلی وقت ها پیش اومده که با سینه، روی کف دو پا له شدیم یا به عبارت دقیق تر، خودمونو له کردیم.
اگه متوجه حرفای من نمی شین، هیچ ایرادی نداره! یعنی این که چیزی نیست! علاوه بر این، هنوز یه لیست بلندبالا دارم از چیزایی که غیر از خودم و دیگر هوشمندها، هیچکی از اونا سر در نمیاره!
تا وقتی که هنوز تووی نیشابور خودمون بودم، فکر می کردم دارم بین المللی فکر می کنم، ملی حرف می زنم و منطقه ای زندگی می کنم ولی پس از عزیمت (کوچ) به تهران کم کم با کمک دوست هم خوابگاهی ام، اسد (که از یک شهر و دیار دیگه برخاسته بود) پی بردم که تا آن زمان، منطقه ای فکر می کردم، درون خانواده ای حرف می زدم و درون کالبدی زندگی می کردم. 
البته این چیز بدی نبود ولی کمی تا قسمتی جلوی پیشرفت منو می گرفت! بسیاری از اوقات از ترس اینکه مبادا حرفی بزنم که برای دیگران قابل فهم نباشه و شهرستانی بودن منو لو بده، ترجیح می دادم ساکت بمونم و ابراز نظر نکنم.
سالها طول کشید تا بالاخره تونستم به خودم مستولی بشم و با کمک دوستان وبلاگ نویسم رازهای سال ها در دل حبس شده مو بیرون بریزم. 
یادمه توی اون سال های دور، تابستونا بعد از انجام مناسک خواب نیمروزی، هوشمندها دست به مجموعه فعالیتهایی می زدن که هیچ تناسبی با چند لحظه قبلشون نداشت.
در سالهای دهه نخست زندگی م هیچوقت قسمت نشد چشام بطور واقعی برن رو هم و طعم خواب بعد ناهار رو بچشم ولی با دیدن مناظر حیرت انگیز و محیرالعقول از اطرافیانم می تونستم حدس بزنم که این خواب کوتاه، چه انرژی سرشاری به آدمیزاد می ده!
درسته که آدم به مدت دو ساعت، عین جنازه می افته کف زمین و بی هوش می شه به طوری که حتی نمی تونه دهن نیمه بازش رو صاف نگه داره ولی در عوض همین جنازه، پس از کسب انرژی، وقتی عمر دوباره می گیره و بیدار می شه، بیا و ببین چه ها که نمی کنه! 
هریک از هوشمندهای خرد و کلان پس از بیدار شدن، به طریقی متفاوت از دیگران، در صدد خارج کردن این انرژی از بدن مبارک خود برمی اومدن!  
در اون ساعات پر هیاهوی توی حیاط، مادرم داخل خونه، به کمک من، انرژی ذخیره شده شو خارج می کرد. با این هدف، مادرم ورزش مخصوصی انجام می داد که همزمان برای من هم جنبه ورزش داشت و هم سرگرمی.
او در حال دراز کشیده، پاهاشو به هم می چسبوند و منو با سینه می ذاشت رو کف اونا! به عبارت عملیاتی تر: ابتدا با دو تا دستاش، دستامو می گرفت، سپس کف پاهاشو می ذاشت رو سینه ام و  آنگاه پاهاشو مثل جک به سمت بالا حرکت می داد و منو می برد اون بالا بالاها...
او در حالی که به طور مرتب، پاهاشو خم و راست می کرد تا ارتفاع منو کم و زیاد کنه و موجبات مسرت و خشنودیمو فراهم بیاره،  دیالوگی دوطرفه رو به تنهایی اجرا می کرد.
موقع خوندن هر جمله ی این دیالوگ، تن صداشو بالا و پایین می برد تا حس دوطرفه بودنش درست از آب دربیاد. مثل شعر بود... انگار داشت آواز می خوند!
...در تمام این مدت، من قهقهه می زدم و او توی چهره ش، یه فرم و حالتی پدیدار می شد که تصور قربون صدقه رفتن رو در من به وجود می آورد.
او حتی وقتی خیلی احساساتی می شد، دو تا دستامو ول می کرد و با تمام قدرتش منو می برد تا اون بالا بالاها. جایی که خیلی راحت می شد ازش حیاط رو دید... همونجا که بقیه ی هوشمند کوچولوها درگیر آزاد کردن انرژی های خودشون بودن.
این اون  چیزیه که مادرم به عنوان دیالوگ بین کلاغ (من) و خودش برام می خوند:       
-کلاغ، کلاغ!
۰جان کلاغ!
-چی خورده ای؟
۰نان و پنیر
-قسمت ما!؟
۰گربه خورده
-گربه رو بیار!
۰سگه خورده
-سگه رو بیار!
۰گرگه خورده
-گرگه رو بیار!
۰ببره خورده
-ببره رو بیار!
شیره خورده
۰شیره رو بیار!
..................
این بخور بخور تا زمان از پا افتادن مادر ادامه می یافت. آنگاه در حالی که این من "نیش تا بناگوش، چهارتاق" رو به آرومی بر زمین می ذاشت، از قول کلاغ (من) می گفت: 
۰...همه، همو خوردن
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 آبان1389ساعت 23:38  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                          
                             
میدون ونک برای من یه تفاوت اساسی با بقیه ی میدون ها داره...
میدون ونک برای من یه تفاوت اساسی داره با اونچه که برای بقیه داره...
میدون ونک برای من اون چیزی نیست که برای بقیه اون چیزه....
اصلن ولش کنین! مهم نیست. مهم اینه که:
...سال قبل همین روزا بود که طرفای عصر، بعد از اتمام کار روزانه، هنگام عبور از میدون ونک، درست در لحظه ایکه دلم برای رسیدن به خونه و بغل کردن و فشار دادن آرش قنج (غنج) رفت، ناگهان با صدای دهشتناک جیغ زنانه ای که حاکی از درد وافر، رنج بسیار و التماس عاجزانه بود به خود اومدم. صدای جیغ، اونقدر دردناک به اطراف و اکناف میدون ونک می رسید که به تنهایی گویای واقعیتی تلخ در پشت پرچین های بلند پیاده روی محل وقوع جنایت بود...
زن با تمام وجود جیغ می کشید و با فریادی دردآلود فردی رو که در حال فرار بود، دزد خطاب می کرد و از مردمی که فقط تماشاچی بودند می خواست او را بگیرند.
چون فاصله ی من تا اون دوتا خیلی زیاد بود و از پشت اون همه ماشین و پرچین نمی شد برآورد صحیح و دقیقی از ماجرا داشت، ناچارن به حدس و گمان و برآورد متوسل شدم. اولین برآورد من از حادثه ی پیش رو این بود که احتمالن کودک زن بیچاره توسط مرد خاطی که به سختی از پشت پرچینها قابل تشخیص بود ولی لاغر، کوتاه قد و ضعیف الجثه به نظر می رسید دزدیده شده و اگر در اولین فرصت ممکن کودک به مادرش بازگردانیده نشود، دو قلب (متعلق به خودم و مادر کودک) یکجا از کار خواهد افتاد! این تنها احتمال من نبود ولی با توجه به قرائن، قوی ترین احتمال به نظر می رسید...
هیچیک از آدمهای موجود در اطراف میدون که تعدادشون با یک لشکر برابری می کرد، قدمی در راستای نجات جان زن بیچاره بر نمی داشتن و فقط مثل مجسمه ای که سرجاش خشکش زده باشه، ایستاده بودن و منتظر پایان فیلم بودند...
ناگهان قدرتی عجیب و خارق العاده در خودم احساس کردم... قدرتی که می تونست همه رو به شگفتی واداره...
با یک مدیریت درونی، همه ی این قدرت عجیب و خارق العاده رو یکجا فرستادم داخل حنجره ام و از فاصله ی دویست متری فریاد زدم: همونجا وایستا دزد لعنتی  وگرنه...! 

برای چند ثانیه همه صداها قطع شد و میدون ونک در سکوت فرو رفت، ابتدا ماشینها  و سپس پرندگان آسمان از حرکت ایستادند... 
حتا مرد دزد نیز که در حال فرار بود با فریاد من ایستاد.
ناگهان از پشت پرچين ها، قامتی به بلندی برج ميلاد قد برافراشت. در همون ثانیه های نخست، تشخیص دادم که برج میلاد نیست، بلکه همون مرد فراریست و جالب اینجاست که درست تشخیص داده بودم. بله او همون دزد نالوطی بود...
كمی در چشم های من دقيق شد و پس از اینکه چهره ی نحیف و رنجور این حقیر رو با تمامی جزئیات ناقابلش برای همیشه به حافظه ی تاریخی خود سپرد، از ته دل نعره ای کشید و با یک پرش، خودش رو به یک وجبی من منتقل کرد، یک وجبی درست همونجایی که تا چند ثانیه قبل ایستاده بودم ولی دیگه اونجا نبودم چون همزمان با استارت او برای تک پرش، من هم با چندصد پرش (یا بهتره در مقایسه با پرش او بگم: پرشک) خودم رو به چند ده متر اونطرفتر منتقل کردم.
این انتقال به اینجا ختم نشد و به مدت ۱۵ دقیقه ادامه پیدا کرد...
او در این ۱۵ دقیقه، ۱۵ بار دور میدون به دنبال من می دوید و همزمان با حجم صدایی معادل ۴۴ آمپلی فایر فریاد می زد: وایستا حالیت کنم دزد کیه! 
در لابلای این جمله ی کلیدی، قطاروار و بی وقفه جملات متعدد دیگری هم از او به گوشم می رسید که حاوی متنوع ترین فحش های جانسوز، ناموس برانداز و خانمان کش به علاوه ی مقادیری تهدید قطعی به قتل فجیع در ملاء عام پس از درآوردن البسه ام بود که دست برقضا همان روز صبح خریده بودم ولی بنابه دلایل امنیتی دیگر هیچوقت جرات پوشیدنش رو پیدا نکردم!
همه ی اینها به بهبود بخشیدن رکورد سرعت فرارم کمک شایان توجهی می کرد ...
جا داشت که با یک توقف سریع و برگشت ۱۸۰ درجه ای، او رو متوجه این نکته ی باریکتر از مو می کردم که اونی که باید فرار کنه، خودشه نه من! اونی که مستوجب اونهمه فحش، تهدید و عذابه خود دزدشه نه من که فقط می خواستم در جهت ایفاد حقوق حقه ی یک زن تنها و بیکس که چشم امیدش به دستان یاریگر من دوخته شده بود، قدمی هرچند کوچک و ناچیز بردارم...ولی به دو دلیل این کار رو نکردم:
۱ـ تازه پاهام گرم شده بود و دلم نمی اومد این توفیق اجباری دو میدانی رو که مادر همه ی ورزش های عالم لقب گرفته به خاطر یکسری تعصبات کور، نیمه کاره بذارم!
۲ـ در آن لحظات بحرانی، حفظ جان اوجب واجبات به نظر می رسید و نیازی به اثبات صحت و یا عدم صحت مطالب ارائه شده در مورد اهالی موجود در شجره نامه ی خود احساس نمی کردم!
...بنابراین به فرار معجزه وار خودم در همون زاویه ۳۶۰درجه ادامه دادم. 
هر یک دور کامل که میدون ونک رو می زدیم، امیدوار بودم در دور بعدی حتا اگر شده یک سرباز وظیفه ی راهنمایی رانندگی پیدا کنم و خودمو بچسبونم تنگ سینه اش  ولی خبری نبود! شاید هم خبری بود و چشمای من یارای دیدن نداشت.
همه ی میدون ایستاده بودن و ما رو (من رو) (و یا شاید او رو) تماشا می کردن.
در طول هر دور، افکار پوچی به سراغم می اومد از قبیل انحراف مسیر و فرار به داخل ساختمانهای اطراف میدون، پریدن به داخل یکی از اتومبیل های در حال عبور، پناه گرفتن در پشت یکی از انسانهای شاهد ماجرا و ... ولی مطمئن ترین راه فرار در مسیر مستقیم (مدور) بود.
بی گمان اگر دست او به من می رسید، دیگر دست من از دنیا کوتاه می شد...
اوایل دور هشتم، مسیر رو به سمت ایستگاه تاکسی های خطی کج کردم، اونجا چند تا راننده می شناختم که به رسم نون و نمکی که با هم نخورده بودیم (ولی تا پای خوردن پیش رفته بودیم) می تونستم ازشون درخواست کمک اضطراری کنم...! همینطور هم شد... اونها ده نفری تونستن اون مرد رو بگیرن، بدون اینکه بتونن کوچکترین تاثیری بر روی حنجره ی قوی و بیش فعال او داشته باشن.
ناگهان از دور سر و کله ی زن شاکی پیدا شد. او با اظهار رضایت از دستگیری دزد توسط  اینجانب!!! با یک خیز نصفه و نیمه چک محکمی به صورت مرد دزد زد و از راننده ها خواست که او رو رها نکنن تا پلیس از راه برسه.
مرد دزد هیچ عکس العملی در قبال زن از خودش نشون نمی داد و فقط حواسش به فحش ها و تهدیدهایی بود که نثار من می کرد.
او فقط به کشتن من فکر می کرد و بی شک به محض خلاصی، با یک خیز خودش رو به من می رسوند و برای همیشه من رو از صحنه ی زندگی محو و نابود می نمود.
از طرفی با پیدا شدن زن شاکی، روحیه ی من داشت کم کم رو به بهبودی می رفت...
فقط کافی بود پلیس از راه برسه و دزد رو برای همیشه به دست قانون بسپاره تا من بتونم با خیال راحت برگردم خونه!
حتا با خودم تصمیم گرفتم بحث شکایت از او به دلیل روو کردن هرآنچه که در پرونده ی اخلاقی من و تمامی خاندان هوشمند بود و یا نبود رو به آینده موکول کنم.
راننده ها از زن شاکی خواستند تا رسیدن پلیس، توضیحی در مورد نوع دزدی مرد خاطی ارائه بده.
مرد دزد فارغ از تمامی مسائل، همچنان در حال مرور اشتباهات اخلاقی احتمالی من، پدر، مادر، همشیره ها، اخوی ها و کلیه ی فک و فامیل های من  با صدایی به مراتب قدرتمندتر از قبل بود و هر از گاهی نیز از غفلت راننده ها استفاده کرده و به سمت من نیم خیز می شد...
زن با هیجان زبان به سخن گشود: 
...این آقا دزده! حالا بگین چرا؟ 
این لحظه بهترین لحظه برای من بود که پس از شنیدن جرم، بپرم و به تلافی تموم اون بی آبرو گری هایی که دور میدون (در ۷ دور مساوی)، در حق من و خاندان زبون بسته ی من روا داشته بود، یک قدم تهدیدآمیز به سمتش بردارم تا حساب کارش رو بکنه!  
پس گوش هامو تیز تر کردم تا صحبت های زن رو دقیق تر بشنوم:
زن (ادامه): ...این مردک، دو بار عوض "شو" به من "سی-دی خام" داده تازه صداشو هم  روو من بلند می کنه!  مگه دزدی، شاخ و دم داره؟...
خوبیش اینه که این آقا  شاهده.  (بنده رو می گفت)

احساس کردم این بار، تمام ونک با مردمش داره دور سر من می چرخه...
.
.
.
به راننده ها گفتم این مرد نسبتن دزد رو محکم بگیرین برم ببینم چرا پلیس اینقدر دیر کرد!
...در حالی که جرات نمی کردم پشتمو به صحنه کنم کمی از اونجا فاصله گرفتم.
او هنوز داشت مشخصات خانوادگی منو داد می زد...

با اینکه سر اولین پیچ تونستم سوار یک ون بشم ولی تا خونه همچنان صورتم به سمت ونک بود!     
                               
   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 15:0  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                          
با اینکه انجام حرکات ورزشی یا منسوب به ورزش بخش عمده ای از تحرکات روزانه ی منو تشکیل میده ولی هیچوقت تحمل ورزش رو نداشتم...
وقتی داداش محمدرضا و داداش احمدرضا بر سر ساختن بر و بازو با هم رقابت می کردن و عرق ریزان در حال استفاده از آخرین ابزار روز دنیا برای قوی تر شدن بودن، من نه تنها تحت تاثیر قرار نمی گرفتم بلکه بیشتر و بیشتر به خودم استراحت می دادم!
اون دو تا برای ورزش هم وقت می ذاشتن و هم هزینه می کردن...
دمبل،نانچوکا،فنر،تخته شنا،بارفیکس و مقادیری وسایل ورزشی دیگه که اسمشون حتا به اشتباه یادم نمونده، از دست اون دوتا آروم و قرار نداشت.
در عوض مادرم همیشه از من عاجزانه می خواست صبح به صبح که از خواب پا میشم، فقط دوبار از پله های فلزی توو راهروی خونه مون آویزون شم تا قدّم کوتاه نمونه ولی همینم برام سخت و طاقتفرسا بود.
در این بین، از شانس خوبی که داشتم خداوند بهم چند تا استعداد ورزشی داده بود تا با انجام اونا، نظر هر بیننده ی ورزش دوستی رو به خودم جلب کنم: مثل طناب زدن با سرعت زیاد تا هر زمان که بیننده ها خسته می شدن، پیروزی بی قید و شرط در مچ انداختن با رقیب در هر سن و سال و هر وزن و هیکلی فقط در نوبت نخست به شرط استراحت مطلق پس از اون به مدت یک هفته، غش کردن و انداختن طبیعی خودم بر روی زمین سخت بدون اینکه زانوهام خم بشه و شیرجه زدن از بالای دایو به قسمت عمیق استخر بدون اینکه قادر به ادامه ی مسیر با شنا باشم... اینها فقط چند قلم از هنرنمایی های من در عرصه ی منسوب به حرکات ورزشی بود و باعث می شد که اطرافیان حساب ویژه ای روی من باز کنن. به خاطر همین وقتی توو بازی های دسته جمعی مثل فوتبال و والیبال و بسکتبال خراب کاری می کردم، همه به حساب بی حوصلگی م می ذاشتن نه بی اطلاعی م...   
تا همین اواخر در زمینه ی ورزش با مانع جدی ای مواجه نشده بودم و همه چی بر وفق مراد بود ولی تازگی ها از اونجا که آرش منو به عنوان بزرگترین مرجع پاسخ به سئوالات ورزشی خودش برگزیده، احساس می کنم یه خورده کارم سخت شده و نمی تونم مثل قدیم با چهارتا شیرین کاری، همه چیزو زیرسبیلی رد کنم.
تا اینجای کار جا نزدم و از قوانین فیفا گرفته تا اطلاعات مربوط به تیم های مختلف، همه و همه رو با سعه صدر و البته بیشتر از طریق منطق بهش جواب دادم!
مثلن وقتی می پرسه هجده قدم چیه براش قدم می زنم و از یک قدم می شمارم میرم جلو تا برسم به هجده!
یا وقتی می پرسه قهرمان جام اروپا کیه براش توضیح می دم که اولن برد و باخت اصلن مهم نیست و دوم اینکه قهرمانی باید توو خون آدمای یه تیم باشه...
تا اینجای کار هم آرش راضی بوده و هم من!  
 
                                                           ************
اینروزا آرش میره کلاس تکواندو، یعنی من می برمش کلاس...
جلوی در کلاسشون یک پوستر ۴۰متری، اندازه سردر سینما نصب کردن با تصویری از استادشون که به اندازه ی قد دوتای من پاهاشو برده بالا...
روزای اول، هربار که به اونجا می رسیدیم، آرش قبل از ورود به داخل کلاس، با دیدن عکس استاد، دچار احساسات می شد. او مات و مبهوت ناخودآگاه مقابل عکس استاد زانو میزد و به نشانه احترام، لحظاتی چشماشو می بست و در حالیکه کف دو دستشو به هم می چسبوند، اونا رو در امتداد بینی اش نگه می داشت. او چند ثانیه به همون حال می موند...
اصلن  متوجه دلیل کار آرش نمی شدم ... خب استاده که استاده! نباید در مقابلش کرنش کرد!
روزها گذشت و گذشت تا اینکه یک روز که زودتر آرش رو به کلاس بردم، استادشو در حال تمرین دیدم...
او از شاگردای بزرگسالش که تعدادشون زیاد بود خواست تا دایره وار بایستن و لیوانهای یکبارمصرفی  رو  که در دست دارن روی کف دستاشون و در ارتفاع های مختلف نگه دارن، سپس در حالی که دور خودش می چرخید، در هر چرخش، به ترتیب یکی از لیوانها رو با نشونه گیری دقیق به فاصله چند ده متری پرتاب می کرد و خودم با چشمای خودم دیدم که این کار رو سه دور کامل بدون توقف انجام داد...
همونجا صدایی شبیه صدای آرش شنیدم که با هیجان فریاد زد: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآفرین!!!!!!!!
از فردای اونروز، من و آرش هردو با هم در مقابل عکس استاد کرنش می کردیم.
...این اواخر مخصوصن بعد از دیدن اون صحنه احساس می کردم در برابر یکی از سئوالات همیشگی آرش دچار عذاب وجدان می شم و نمی تونم با قدرت سابق جواب بدم...
او مدام از من می پرسید: استاد ما قوی تره یا تو یا بروس لی؟ تو قوی تر هستی یا استاد تکواندوی ما؟ تو قوی تر هستی یا بروس لی؟ 

علی رغم بی حوصلگی دائمی من در همراهی با آرش در انجام حرکات تکواندو، به دلیل انتقادهای کلامی جدی و فراوونی که به بعضی تمریناتش وارد می کنم، هنوز سه مرد قدرتمند دنیا در ذهن او به این ترتیب هستن:
۱-استاد تکواندو ۲-من ۳-بروس لی   

+ نوشته شده در  جمعه 20 فروردین1389ساعت 14:0  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                       
در عنفوان کودکی، در اوج زیبایی و در کوران حوادث، یک بار با تمام وجود و از روی خلوص نیت از درگاه خداوند یکتا خواستم که به حق جلال و جبروتش منو زشت بگردونه!
در اون سالها، این سئوال مهم همه فکر و ذهنمو اشغال کرده بود که این صورت از کجا می تونه بفهمه مال یه زنه یا مال یه مرد تا بدونه باید ریش و سبیل دربیاره یا نه! و چطور هرگز دچار اشتباه نمیشه.
گرچه سئوال، سئوال مردافکن و خانمان براندازی بود ولی در مورد من جوابی داشت کاملن مشخص و از پیش تعیین شده:  در نهایت شرمندگی برای نخستین بار این اشتباه در صورت من به وقوع پیوسته بود.

در اون سالها بارها قبل از اینکه ملتفت منظور مردم کوچه و خیابون بشم، متوجه متن جوابیه ی پدر یا مادرم می شدم که می گفت: نخیر!!!! پسره. اسمش هم حمیدرضاست... 
 
تنها اندکی پس از طرح درخواست من از خدا مبنی بر زشت کردنم، اصل دعا بی قید و شرط پذیرفته شد ولی از اونجا که خداوند حکیمه و در این عالم خلقت، هیچ معلولی بی علت و هیچ اثری بی موثر نیست، خدا و فرشته هاش در کمین فرصتی برای برآورده کردن این خواسته من براومدن! 
این فرصت خیلی سریع به طور ناخودآگاه از جانب خودم در اختیارشون گذاشته شد.
آخرین بار که خودم رو خوشگل دیدم، تووی آینه سلمونی بود! زمانی که به دستور مدرسه، برای کچل کردن با نمره ۴ به آرایشگاه شخصی خودم مراجعه کرده بودم! بی اونکه بدونم چه آینده ای در انتظارمه، از لابلای دست و بال اکبر آقای آرایشگر  که پیش بند مخصوص رو محکم می کرد توو یقه پیرهنم و به دور گردنم گره می زد برای آخرین بار موهای صاف و بور، صورت بی مو و دچار اشتباه شده و بینی سربالای قلمی مو به نظاره نشستم...
این آخرین پلانی بود که از اون شکل و قیافه به یاد دارم. 
پس از اون موهایی مجعد و سیاه، جای موهای صاف و طلاییمو گرفت.
همزمان با تغییر رنگ و حالت موهام، صورتم از اشتباه دراومد و بینی م به یک دماغ واقعی تبدیل شد. 
بله! دعای من برآورده شده بود! 
کمی دورتر از سلمونی شخصی من آرایشگاهی بود که کاتن نام داشت. کاتن اونقدر در کارش وارد بود که کسی بهش سلمونی نمی گفت و همه با احترام ازش به عنوان آرایشگر یاد می کردن.
تخصص کاتن صاف کردن موهای مجعد و خوشگل کردن آدمهای بی ریخت (بدون توجه به علت و معلول و اثر و موثر) بود. او با همه آرایشگرهای شهر فرق داشت. کلیشه ای عمل نمی کرد بلکه برای خودش سبک داشت. هیچوقت آبپاش به دست سراغ آدم نمی اومد، بلکه موها رو بدون اینکه  خیس کنه، کوتاه می کرد. 
تا اون زمان هیچ نیازی به تخصص کاتن نداشتم و اکبرآقا سلمونی کارمو راه می انداخت. در واقع نه تنها اکبرآقا بلکه بدترین سلمونی شهر هم نمی تونست کاری کنه که حتی درجه ای از زیبایی من کم بشه ولی دوره عوض شده بود. دیگه باید دست به دامن معجزه گری می شدم که بتونه یه کاری برای قیافه ی درب و داغونم بکنه. کاتن همون معجزه گره بود.
من برای همیشه  امکان تغییر آرایشگاهمو نداشتم چون علاوه بر پرداخت پول بیشتر باید هرروز برای اینکه از جلوی سلمونی قبلی رد نشم و باهاش چشم توو چشم نشم، مسیرمو طولانی تر کنم و یا اینکه با تاکسی از اونجا رد شم.  من فقط می تونستم گهگاهی برم کاتن.
معمولن بعد از هر کاتن، نه تنها تا دوهفته حموم نمی رفتم بلکه از رویارویی با بخار آب هم پرهیز می کردم تا موهام دوباره مجعد نشه. پس از حموم، تلاشهای من برای صاف کردن مجدد موهام تلاشی بود مذبوحانه که نتیجه ای جز خستگی در بر نداشت. 

یکی از بزرگترین آرزوهای من در ارتباط با کاتن این بود که یک روز که پولدار شدم، یه کفش کتونی و یه دست لباس اسپورت سرتاپا سفید بخرم. بعدش برم پیش کاتن و ازش بخوام موهامو چتری بزنه و با سشوار معجزه گرش اونو صاف و لخت* کنه.  بعد هم چند روزی از جلوی اکبرآقا رد نشم تا آب از آسیاب بیفته.

هنوز این آرزو برآورده نشده! یعنی شاید دیگه هرگز برآورده نشه! 
چون گرچه بعید می دونم که دیگه اکبرآقا محدودیتی برام به وجود بیاره، ولی از سرنوشت کاتن بی خبرم، حداقل مصالح برای چتری شدن موهامو از دست دادم و تا پولدار شدن راهی طولانی در پیش دارم!

*با فتحه (یا به قول فرزین عزیز: با SHIFT+A)

+ نوشته شده در  جمعه 16 بهمن1388ساعت 8:9  توسط حمیدرضا هوشمند  | 


     
هفت هشت سال داشتم که مرحوم شوهرخاله م، ابوالقاسم خان رباطیان، صاحب یک نمایشگاه بزرگ اتومبیل داتسون بود.
اونموقع ها داتسون بود، ولی ماشینی به اسم تویوتا وجود نداشت... برعکس حالا که تویوتا هست ولی اثری از داتسون نیست! 
گرچه توو خیابون ماشینهای زیادی رو میشد یافت که اسمش داتسون بود ولی داتسون داشتیم تا داتسون! داتسون ارزون، داتسون متوسط و داتسون گرون...
تووی نمایشگاه بزرگ اتومبیل رباطیان، همه جور داتسون یافت میشد ولی همه شون نو بود و برق می زد.
ما تووی یکی از اتاق های خونه که اتاق کوچیکه لقب داشت، چند تا کمد دیواری داشتیم که بین خاندان هوشمند تقسیم شده بود و بنا به وسع، قدرت و قد آدمها هر قسمتش متعلق به یکی بود. بزرگترین کمد متعلق به مامان و بابا بود که قسمت بالایی اونو خودشون به صورت توافقی و با یک خط فرضی به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بودند. یک طرف کت و شلوارهای پدرم آویزون بود و اونطرف لباسهای بلند مادرم. این خط فرضی مورد احترام هردو بود و بااینکه گاهی تجاوزاتی به حریم اون یکی صورت می گرفت ولی اصلن مشکل ساز نبود.  
 پایین لباسهای مادرم فضایی به دست اومده بود به ابعاد ۴۰در۷۰ و عمق ۵۰ که متعلق به من بود. تابستونا که بساط علم و دانش از خونه و کمدها رخت برمی بست، اونجا به شعبه دوم نماینگی داتسون تبدیل میشد: هرچه ماشین ریز و درشت داشتم می چپوندم اون توو. 
روی تمام دیوارها و سقف کمد و حتی برروی در اون به وسیله ماژیک و با فونتها و قلمهای مختلف نوشته بودم: نمایشگاه اتومبیل رباطیان.
آرزوی داشتن نمایشگاهی به عظمت نمایشگاه اتومبیل ابوالقاسم خان یا بقول پدرم "قاسم آقا" اونقدر برام دست نیافتنی و دور از ذهن بود که حتی به خودم جرات نمی دادم روی کمدم بنویسم: نمایشگاه اتومبیل هوشمند.
صبحهای زود قبل از ساعت ۶ فقط در یک حالت زنگ خونه ما به صدا درمی اومد: فقط در حالتی که قاسم آقا خوشحال و سویچ  به دست برای معرفی آخرین مدل داتسون به سراغ پدرم می اومد...

ابتدا او می اومد نیم ساعتی می نشست، یه چای میخورد و با آب و تاب، جدیدترین امکانات ماشین رو برای پدرم تشریح می کرد.  
با اینکه مادرم با بستن درهای اتاق سعی می کرد مانع از نفوذ حرفهای قاسم آقا به داخل بشه و با اینکه خواب صبحگاهی برای من و دیگر هوشمندها بسیار جذاب و حیاتی به نظر می رسید ولی ویژگی های داتسونی که تمیز، براق و بی صدا جلوی در خونه پارک بود و به آرامی با خواب ما درمی آمیخت، بسیار جذابتر و حیاتی تر می نمود. هر یک جمله ای که در وصف داتسون از قاسم آقا صادر میشد، پلکهای ما یک درجه بازتر و خواب ما کمی سبک تر میشد تا جائیکه ناگهان مرز میان خواب و واقعیت مشخص میشد و در یک صدم ثانیه، هرسه هوشمند، هوشیار و سرحال و لباس پوشیده در مقابل قاسم آقا نشسته و با دهانی نسبتن باز، سرتاپا گوش بودیم...
او عقیده داشت که با آمدن مدل جدید، همه مدلهایی از داتسون که تا آنزمان تولید شده را باید دور ریخت اما در عین حال نوک پیکان حملاتش متوجه اتومبیل پیکان بابام بود  و  بیشتر صحبتهاش حول مقایسه امکانات داتسون با پیکان می چرخید.  این حملات از سوی ما سه نفر که پایین تنه مون هنوز لمس بود ولی چشمامون از فراخی داشت می ترکید، به شدت مورد تشویق و استقبال قرار می گرفت و ما را به پیشواز مرحله بعد می برد که سوار شدن به داتسون و دور زدن در سطح شهر بود. 
قاسم آقا در طول این سفر درون شهری همه ویژگی هایی که یکبار شفاهی گفته بود رو دوباره بطور عملی به بابام نشون می داد: از برتری جنس روکش صندلی ها و میزان نرمی شیشه بالابرها نسبت به پیکان گرفته تا کیفیت پخش صوت ماشین، همه و همه رو با دقت برای بابام توضیح می داد...

ما و از همه بیشتر پدرم اونقدر جذب این سفر دلنشین می شدیم که قیافه هامون داد میزد.
به دلیل همین قیافه های پر داد و فریاد بود که قاسم آقا خودش رو در امر بازاریابی موفق می انگاشت و وقتی به خونه برمی گشتیم، در حالیکه ماشینو به شکل فریبنده ای جلوی خونه پارک می کرد، یه جوری که قند توو دل بابام آب بشه سوئیچو به سمت او می گرفت و می پرسید: پیکانو ببرم؟ 

بابام همیشه در اینجور مواقع سه تا کار انجام می داد:
۱-از قاسم آقا  به خاطر سفر خاطره انگیزی که ما رو مهمون کرده بود بی نهایت تشکر می کرد.
۲-به قاسم آقا تعارف می کرد که بیاد توو و یک چای دیگه هم بخوره. 
۳-پس از رفتن قاسم آقا می رفت می نشست توو پیکانش و محکم تر از همیشه فرمونشو می چسبید و پرقدرت تر از همیشه گاز می داد تا ماشینش زودتر از همیشه گرم بشه.
            

+ نوشته شده در  جمعه 18 دی1388ساعت 0:0  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                          
بالاخره شوهرعمه زیر بار رفت و اجازه داد فقط در هنگام حضور مربی طرح کاد، دستم رو تا مچ توو خاک فرو کنم! 
لذا هروقت قامت مربی طرح کاد در حال پارک کردن موتور گازی اش توسط یکی از افراد داخل گلفروشی رویت میشد، بلافاصله با تلفن، زنگ، بی سیم و یا هروسیله دم دستی دیگه به من اطلاع داده و من هم هرجا و در هر حالتی که بودم (که اغلب یا دست به کمر در حال بازدید گلها و یا داخل خونه عمه در حال تناول میان وعده های خوشمزه تدارک دیده شده از سوی عمه) در کسری از لحظه می پریدم توو گلخونه و دستمو تا بازو می کردم توو خاک! حتا اگر در وضعیتی بودم که  امکان پریدنم به داخل گلخونه نبود، بلافاصله  از لای در، گلدون پر خاکی در اختیارم گذاشته می شد تا همونجا دستم رو تا جایی که مقدور هست (اغلب تا آرنج) در خاک فرو کنم. چندین بار به شوهرعمه خبر رسید که من دستمو از مچ فراتر بردم ولی هربار شوهرعمه خشم خودشو فرو می برد.
یکبار توو یکی از روزهای یخبندون زمستون، که همگی ما در فروشگاه حضور داشتیم و دور بخاری پدرمادردار اونجا (یا بقول امروزی ها: بخاری خانواده) خودمونو گرم می کردیم، وقتی مربی موتورشو پارک کرد و  داشت خوشحال و خندون از اونطرف کوچه می اومد به سمت ما، پاش روی یخها سر خورد و یک ملق جانانه زد ولی فورن خودشو به حالت عادی برگردوند و ادامه مسیر رو با انچنان اعتماد به نفسی طی کرد که ما به اون صحنه خنده داری که دیده بودیم شک کردیم و جملگی بر این باور شدیم که اتفاقی نیفتاده و خطای دید ما بوده.
از اونجا که این آقا پس از جمع و جور کردن خودش، تندتر از حد استاندارد قهرمانان دو و میدانی خودشو به فروشگاه رسوند و ما هیچ فرصتی برای خندیدن پیدا نکردیم، این خنده ها روی هم جمع شد و جمع شد و جمع شد تا اینکه به قهقهه ای عظیم مبدل گشت، قهقهه ای که خوراک ذهنی چندین هفته من و عمه جان را برای تخمه شکستن و نقل ماجرا و غش کردن از خنده فراهم آورد. 
روش عمه جان به این صورت بود که ابتدا یکبار داستان را به همان شیوه که نگارش شد از ابتدا تا انتها نقل کرده سپس یک ربع ساعت من و عمه جان در حالیکه دهانمان تا حد امکان باز بود و به دندانهای سفید و ردیف همدیگر خیره می شدیم انقدر با صدای بلند می خندیدیم تا اشک از چشمانمان جاری شود. سپس کمی تنقلات میل نموده پس از آن تا زمان آماده شدن ناهار و بازگشتن پسرعمه ها و دخترعمه از مدرسه، عمه جان با اشاره به بامزه ترین لحظات سرخوردن مربی، به نقل فرازهایی از ماجرا اکتفا می کرد. اینبار چون تمرکز برروی لحظات ناب ماجرا بود، خنده ها جاندارتر و هدفدارتر می نمود.  
...یک روز وقتی مربی طرح کاد به فروشگاه اومد، هیچکس توو گلفروشی نبود. هرکسی رفته بود سراغ یه کاری! از جمله من و عمه رفته بودیم داخل خونه به صرف میوه و شربت و شیرینی مشغول بودیم و ذکر ماجرای ملق زدن در جای مربی (و تشبیه جانانه او به قهرمانان ژیمناستیک توسط عمه جان).
...آقای مربی خودسرانه  وارد حیاط شد تا به سمت گلخونه بره که ناگهان منو با دهانی پر از انواع خوراکی ها دید که در نهایت خونسردی در حال بیرون آمدن از منزل، بر آستان در تراس ظاهر شده و به ادامه سخنان نغز عمه که در حال انجام آخرین توصیفات نحوه ملق زدن مربی بود، گوش فرا داده و کمال لذت رو می بردم. 
برای لحظاتی جو به گونه ای دهشتناک به سوی سنگینی و دردناکی میل نهاد تا حدی که خنده من و عمه جان تا حدود زیادی به زهرخند تبدیل شد.  هرآنچه در آن روز خورده بودیم و گفته بودیم و خندیده بودیم یکجا زهر مارمون شد. 
با آنکه عمه جان با تخصص عالی خود ماجرا را در نزد مربی ماستمالی نمود ولی دیگر آنروز برای من و عمه جان روز بدردبخوری نشد، یعنی دیگه اگر مارو قلقلک هم می دادند، خنده مون نمی گرفت.
این شد که عمه به فکر تغییر سیستم افتاد!  

از اون به بعد، هر هفته عمه تمامی  وسایل پذیرایی رو با تمهیداتی که براحتی قابل استتار باشه، به داخل گلفروشی منتقل می کرد و خودش هم تمام مدت می اومد همونجا پیشم می نشست.
من و عمه از صبح تا ظهر دور تا دور بخاری خانواده می خوردیم و می گفتیم و به هرآنچه تا آنزمان اتفاق افتاده بود، اعم از دهشتناک و غیردهشتناک بی مهابا  می خندیدیم. 
اوج ابتکار عمه جان، قراردادن گلدانی بزرگ پر از خاک در کنار من بود به نحوی که برای دست فرو بردن در آن حتی دیگر نیازی به جابجا شدنم هم نبود... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 12:0  توسط حمیدرضا هوشمند  | 


                       Mother's Day Aunt Award
روزهای حضور من در نزد شوهرعمه مهربانم، از شادترین و بی دغدغه ترین روزهای اون دوره از زندگیم بحساب میومد. یک روز بی جبر! بی هندسه! بی مثلثات! بی زمین شناسی! ...یک روز بی همه چیز!  
روال کار به این شکل بود که صبح، پس از ورود به مجموعه فروشگاه، نمایشگاه و گلخونه که همگی در پیرامون منزل عمه جان نازنین قرار داشت، گشتی می زدم و از دم دست ترین آدمی  که اونجا می دیدم و می تونست کارگر ساده گلخونه و یا حتی شوهرعمه متخصصم باشه، چهار پنج تا سئوال لوکس می پرسیدم. نمی دونم  اشکال از جنس سئوالات من بود و یا اینکه قیافه ام هنگام سئوال، دلالت بر بی انگیزه بودنم می کرد و مثل تابلو نئون چشمک  میزد که برای کار، بردن بار و یادگیری چیزی اونجا نیومدم.
نمی دونم از زرنگی شوهرعمه بود و یا کسی بهش رسونده بود که اون مرد دوست داشتنی از همون ساعت دوم روز اول، قلق کار دستش اومد. او هیچ کاری به کار من نداشت و به جای هر کاری، منو به نوشیدن چای و شربت و خوردن میوه و آجیل در منزلشون دعوت می کرد. در همه این مدت، عمه جان هم بیکار نمی نشست و هرچند دقیقه یکبار بر آستان در تراس زیبا و مشرف به باغچه "در نهایت هنرمندی، گلکاری شده شون" ظاهر شده و تهدیداتی از این دست بر زبون جاری می کرد: چای ات سرد شد ـ شربتت گرم شد ـ میوه ات خشک شد و...
این رفتارهای بسیارزیبای عمه و شوهرعمه، محصول چند چیز بود:
۱-قلب مهربون اون دو نفر...
۲-علاقه مفرط اونها به من
۳-بی علاقگی من در عرصه کار و فعالیت 
۲-اتفاقاتی که چند روز پیشش در اینطرف و اونطرف خط تلفن خونه مون و خونه شون به وقوع پیوسته بود ولی من ازش خبر نداشتم (احتمالن بشرح زیر)

روز-داخلی-خونه ما (چند روز قبل از بازگشایی مدارس)
بلافاصله پس از اتخاذ  تصمیم  بزرگ خاندان هوشمند مبنی بر گسیل داشتن من به نزد شوهرعمه، زنگ خونه عمه جان به صدا دراومد!
اونطرف خط خونه عمه جان، مادرم بود که از این طرف خط، خبر خوش تصمیم بزرگ رو به عمه جان که در اونطرف خط خونه ما قرار داشت داد و اضافه کرد که بدش نمیاد حال و احوالی هم با شوهر عمه بکنه!
همینکه شوهر عمه مراتب خوشنودیشو از تصمیم اخیر خاندان هوشمند اعلام کرد، نگرانی به دل مادر افتاد و درخواست مکالمه مجدد با عمه رو  مطرح کرد... او به عمه یادآور شد که حمیدرضا قراره فقط به عنوان  فرمالیته به اونجا بیاد و  هیچ نیازی نیست که حمل فرغون محتوی کود حیوانی بعهده اش گذاشته بشه یا بخاطر خالی کردن کیسه های شن از وانت وقت بذاره!
او سپس به عمه جان خاطرنشون کرد که هرچه زودتر باید این مطلب رو ملکه ذهن شوهرش کنه!

گاهی دلم غش می کرد واسه لمس خاک گلدون، ولی شوهرعمه چند تا مامور بپای من گذاشته بود تا یه وقت دست به سیاه و سفید نزنم. 
در این بهشت برین، تنها چیزی که گاهی آرامش منو بهم میزد، حضور ناگهانی مربی طرح کاد در محل بود. او ممکن بود هر لحظه، ناگهان از کنار گوش و یا دماغ من سردربیاره...       (ادامه داره) 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 21:27  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                  
مادرم جمله ای معروف درمورد من داشت. او می گفت: این حمیدرضا هرچی می بینه، خوشش میاد!
هروقت می خواستیم  باهم بریم خرید لباس، قبلش بهم سفارش اکید می کرد و می گفت: نبینم تا فروشنده هر آشغالی رو تنت کرد بلافاصله بگی خیلی خوبه، همینو می خوام هاااا!  
به نظر من هیچ ایرادی نداشت که اولین لباس پرو شده، بهترین لباس باشه چون فروشنده ها همیشه سعی می کردند بهترین لباس رو  اول به ما معرفی کنند ولی  اون چیزی که کم کم مادرم رو به انتخابهای  اول من حساس کرد، این بود که با پوشیدن لباس  بعدی از اون هم خوشم می اومد، حتی خیلی بیشتر از لباس قبلی!      
البته این خصیصه مربوط به دوران کودکی من میشد و حالا به کلی از سرم افتاده، بخاطر همین دیگه مادرم این جمله رو درباره من بکار نمی بره!!!
این اخلاق من گرچه مادرم رو نگران میکرد  و او رو  وامی داشت تا بیش از پیش مراقب انتخابهای من باشه ولی  از طرفی این امید رو در دلش زنده نگه می داشت که من  در صورت داشتن حق انتخاب، خیلی زود قادر به تصحیح انتخابهای غلط خودم هستم.
اگر قرار بود این اخلاق به تمامی شئون زندگی من تسری پیدا کنه، وضع نابهنجاری پیش می اومد! 
برای جلوگیری از خطرات احتمالی، مادرم سعی می کرد مانع رو در رویی من با خیلی  چیزها و خیلی آدمها بشه! 
این اخلاق من  می تونست در انتخاب شغل آینده ام  هم  ایجاد خطر کنه!
چه بسا با دو بار دیدن رفتگر محل، پامو بکنم توو یک کفش که الا و بلا منم  میخوام وقتی بزرگ شدم سپور بشم  و یا از طرفی در اثر نشست و برخاست با وزیر و وکیل جماعت، به وزارت و وکالت علاقمند بشم... 
دقیقن با ورود ما (من و دیگر همکلاسیهایم) به اول دبیرستان، اختراع جدیدی شکل گرفت به نام طرح کاد! هدف از این اختراع عجیب و قریب، آشنایی دانش آموزان با یک حرفه و شغل در کنار تحصیل بود!
به موجب این طرح، همه دانش آموزان دبیرستانی در طول چهارسال موظف بودند  هفته ای یک روز را در حرفه ای به انتخاب خود به کسب مهارت  بپردازند...
خطر قریب الوقوع چنین طرحی از همان ابتدا برای مادرم و دیگر هوشمندها آشکار بود.
آنها یقین داشتند که اگر حمیدرضا وارد هر حرفه ای شود، دیگر محال است به جز شاگردی در همان رشته، انتظاری از او داشت!
موضوع انتخاب رشته طرح کاد من برای چند هفته ای شد بزرگترین معضل منزل ما و در راس همه مسایل هوشمندها قرار گرفت.
در اندک زمانی توسط دیگر هوشمندهای همیشه حاضر در صحنه، لیست بلندبالایی از حرف و صنوف مختلف به ترتیب صلاحیت آماده و صاحبان سالم و مورد اطمینان هریک امتیازبندی شدند. 
حرفه های مندرج در این لیست، بیش از آنکه صنعت بشمار آید و یا قابلیت کسب مهارت داشته باشد، مکانهایی امن و تحت نظر بود که می توانست سلامت ذهنی و ... بنده را در طول مدت کارآموزی تضمین کند! 
بیشترین امتیاز این لیست،  به شوهر عمه ام اختصاص یافته بود که به کار تولید و پرورش انواع گیاهان سبز، گلدار و درختچه های زینتی اشتغال داشت... (ادامه داره)
        

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 0:0  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                                 
مغازه بزرگ عطاری پدرم رو یک ویترین بزرگ و زیبا به دو نیم تقسیم می کرد. از این دو، نیمی متعلق به او و اجناس مغازه اش بود و نیم دیگر متعلق به خیل مشتری های دوستدار و مشتاقش.
آنچه که مشتری هایش می دیدند کاملن با آنچه او می دید متفاوت بود!
مشتری ها فقط پدرم رو می دیدند که در میان گیاهان دارویی خستگی ناپذیر می نمود و در تمامی حالات تنها به یک موضوع مهم فکر می کرد: به طبابت خودش!
من و دیگر هوشمندکوچولوها اجازه داشتیم در هر زمان از روز و به محض ورود به مغازه بریم  اونطرف ویترین  و از دید پدرم به مشتری ها نگاه کنیم! 
آنچه از سمت پدر دیده میشد، یک مشتری در حال شرح حال دادن و ویزیت شدن در مرکز دید، درست پشت بساط ترازو بود  و تعداد زیادی مشتری  متعجب در اطراف او  که حیرت زده و بدون پلک زدن، عملیات محیرالعقول پدر رو نظاره می کردند.
بسته به اینکه مشتری در حال ویزیت شدن زن بود یا مرد، وضعیت متفاوتی به فضا حاکم میشد...
مشتری های زن،  چادرشون  رو فقط به اندازه زاویه دید پدرم یعنی ۱۸۰درجه باز می کردند و بی اعتنا به من و دیگر هوشمندکوچولوها (که در کنار پدر  ایستاده و شبیه دانشجوی رزیدنت او به نظر می رسیدیم)، همه دردهای درمان پذیر و بی درمان خود رو به پدر می گفتند.
کار پدر خیلی سخت بود!  او همه مشتری های اونطرف رو می شناخت ولی با این حال  فقط بر روی مشتری اصلی تمرکز می کرد و به بقیه توجهی نداشت تا نوبت هرکدومشون برسه.
برای من و داداش احمدرضا، مدت زمان توقف در کنار پدر  نمی تونست بیشتر از چند دقیقه طول  بکشه! 
همیشه لحظاتی پس از ورود به مغازه، با چشمانی قرمز ناچار به ترک مغازه بودیم! به محض قرمز شدن چشمانمون، پدرم با صدای بلند اعلام می کرد که دیگه هیچ نیازی به دستیار نداره و محترمانه  از ما می خواست که هرچه سریعتر مغازه رو به مقصد خونه ترک کنیم. قیافه ما شبیه اونایی می شد که یک فصل کتک خورده و گریه کرده اند!
اوایل، پدرم فکر می کرد که ما تاب دیدن مریضهاشو نداریم و از دیدن رنج اونها گریه مون می گیره!
...ولی بعدتر به این نتیجه رسید که ما گریه رو به عنوان بهترین راه برای در رفتن از زیر بار مسئولیت سخت دستیاری برگزیدیم.
    
پدرم هیچ نیازی به کمک ما نداشت، توقع کمک هم از ما نداشت. هیچوقت هم از ما برای رفتن به مغازه دعوت (کتبی یا شفاهی) به عمل نمی آورد. من و داداش احمدرضا کاملن داوطلبانه و در زمانهای بیکاری لابلای کارهای اصلیمون  تصمیم می گرفتیم به پدرم افتخار بدیم و بریم مغازه! به محض پیدا کردن حوصله و وقت بیکاری، بلافاصله در قالب یک تور تفریحی، سرمونو مینداختیم پایین و مستقیم می رفتیم مغازه. اونجا سه تا کار بیشتر نمیشد کرد:
۱-در میان مشتری ها بایستیم و به کارهای پدر خیره بشیم
در این حالت چون نمی تونستیم مثل دیگران باشیم  و نوعی بلاتکلیفی در نگاهمون موج میزد خیلی زود مورد سوءظن مشتری ها قرار گرفته و چه بسا به عنوان جیب بر تحویل شخص پدرم داده میشدیم. تا پدرم می خواست شهادت بده که ما خودی هستیم شاید کار از کار گذشته بود...  
۲-در منتهی الیه یک سمت ویترین بایستیم و چنین وانمود کنیم که وجودمون بسیار ضروریست!
اونجا بسیار مکان مناسبی بود برای مراقبت و نگهبانی از مجموعه تنقلاتی که در کیسه های جلوی دست مشتری ها قرار داشت. 
۳-بریم اونطرف ویترین،  در کنار پدر بایستیم و نقش دستیار او را بازی کنیم. ا
اونجا که می رفتیم کمی مغرور می شدیم و خودمونو می گرفتیم! 
در هر حال پس از چند دقیقه، هنوز از موقعیت سوق الجیشی خودمون لذت نبرده بودیم که چشامون قرمز میشد! 
با آشکارشدن اولین نشانه های سرخی چشم من و داداش احمدرضا، پدر دست بکار فراهم نمودن مقدمات اخراج ما از مغازه میشد. 
او بارها عاجزانه از ما خواسته بود که دیگه هیچوقت راه نیفتیم بریم مغازه!      
ولی حس تعهد و مسئولیتی که در بندبند وجود من و داداش احمدرضا موج میزد، باز دوباره ما رو می کشوند به اونجا!  احساس مسئولیتی که در همون دقایق نخست، با شکست مواجه  و باعث به هم ریختن اوضاع مغازه و به هم خوردن تمرکز پدرم میشد. 

ولی باز هم ما دست بردار نبودیم... یعنی بیدی نبودیم که به اون بادها بلرزیم!
ما اونجا رو دوست داشتیم و می خواستیم به هر ترتیبی که شده به پدرمون کمک کنیم.

سالها بعد، یکبار که به تجویز مادر و برای تقویت موهای سرم، تصمیم گرفتم تووی  حموم ملاتی از سدر درست کرده و به سر  خودم بمالم، به محض سدری شدن سر، هریک از چشمانم شد به اندازه یک توپ تنیس!
وقتی با انگشت،  چشمان ورقلمبیده م رو لمس کردم، فریادی کشیدم از ته دل!
در یک چشم برهم زدن، همه اهل منزل که از ترس در شرف قالب تهی کردن قرار گرفته بودند جلوی در حموم تجمع کردند. 
در اولین بررسی مادر مشخص شد که آنچه به سرم مالیدم حناست، نه سدر!
...و در بررسی های ثانویه، راز بیست ساله سرخی چشم من و داداش احمدرضا کشف شد.

همگی فلش بک زدیم به اون ایام. به روزهاییکه من و داداش احمدرضا، نرفته به مغازه پدر، با چشمانی متورم ناچار به ترک اونجا می شدیم!

آنچه در مغازه اتفاق می افتاد این بود که درست در لحظه ورود ما، یک مشتری از پدرم درخواست حنا می کرد و پدر، چوب بلندی رو که در سرش میخی قرار داشت، به گوشه ای از کیسه های کوچک حنا که در مرتفع ترین طبقات مغازه چیده شده بود گیر میداد و کیسه کوچک حنا ملق زنان از ارتفاع زیاد به پایین سقوط نموده و درست در لحظه ای که به حداکثر سرعت خود می رسید، به دستان منتظر پدرم اصابت کرده  و در حالیکه فضا رو از گرد نامرئی خودش پر می کرد،  تحویل مشتری داده میشد.  

این لحظه، برای من و داداش احمدرضا همون لحظه آغاز بود!
...آغاز متورم شدن چشمهامون!
...لحظه ای که می بایست مغازه رو ترک می کردیم بدون اینکه بدونیم گناهمون چیه!   
 
 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 0:8  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                  
وقتی به دنیا اومدم، داداش محمدرضا تازه کارنامه پر از بیست کلاس اولشو از دبستان گرفته بود و داشت اولین سه ماه تعطیلی زندگیشو به طور جدی شروع می کرد...
من و مامان که کنار هم لم داده بودیم و تبادل شیر می کردیم (او شیر می داد، من شیر می خوردم)، اولین کسانی بودیم که کارنامه داداش محمدرضا رو رویت کردیم. البته من اونوقتا هنوز خیلی توو بند نمره و درس و این حرفا نبودم و بیشتر برام نفس قضیه مهم بود. همینکه داداش محمدرضا یه سال تموم بی وقفه زحمت کشیده و مشق "آب بابا نان داد" کرده بود، جای تشکر و قدردانی داشت...  از صورت خندانش فهمیدم که باید تووی کارنامه اش یه چیزی بدرخشه!
...با کمی دقت متوجه شدم که اون چیز درخشنده، نمره بیسته...
او هم ناگهان متوجه درخشش چیزی در من شد... اون چیزی که در من می درخشید، لبخندم بود که بی دریغ  نثار کارنامه سرتاسر بیستش کرده بودم
محض اطمینان، به آرومی و با شک و تردید دستشو به سمت سینه من آورد و یه جوری که مامان نفهمه، با دو انگشت اشاره و سبابه اش چند قدم  روی قلب من راه رفت. تاثیرش بلافاصله آشکار شد  و من با دو تا قهقهه بلند استارت مانند، بهانه رو برای همیشه به دستش دادم. سر شوخی همونجا باز شد و "قلقلک ـ قهقهه ـ غش" شد زبان محاوره بین من و داداش محمدرضا! 
 
هفت سال تفاوت سنی برای او کافی بود تا قدرت لازم برای بغل کردن، انداختن بر روی یک سطح نرم و قلقلک دادن بی رحمانه منو داشته باشه! 
من فکر می کردم که یه روزی بزرگ میشم و می تونم در برابر قلقلکهاش مقاومت کنم ولی هرچه من بزرگتر می شدم، او هم بزرگتر می شد! اختلاف سنی ما دوتا هیچوقت کمتر از هفت سال نشد.
تا وقتی که یادم میاد، او همچنان توانایی قلقلک دادن منو داشت!
یکی از روزها که از خنده غش کرده بودم، به این نتیجه رسیدم  هفت سال، بهترین میزان برای بزرگتر بودنه...
داداش محمدرضا به پاس ری ـ اکشنهای سریع من، اسم خودشو گذاشته بود  "قلقلکچی"!
داداش محمدرضا همون اندازه که موقع قلقلک دادن جدی بود، در بقیه کارها هم جدیت لازم رو داشت.
او از یک سنی به بعد، مظلومیت رو ترک کرد و دیگه در امر غذا خوردن از آداب و رسوم بقیه خانواده پیروی نمی کرد. ا
او فقط غذای اصلی سفره رو قبول داشت و نسبت به تکمیل مابقی اون، رأسن اقدام می کرد.
برای زیباتر کردن سفره ناهار خودش چیزایی می خرید که من و داداش احمدرضا چاره ای نداشتیم جز اینکه در اوج معصومیت  و مظلومیت تداوم یافته از سالهای قبل، و در اوج حقارت تماشاش کنیم.
نوشابه، یکی از اون چیزها بود...
من و داداش احمدرضا اصلن نمیتونستیم حتا تصور کنیم که به جز بیرون از خونه و مهمونی میشه دست به شیشه نوشابه برد، بنابراین در حالتی نیمه سکته کرده، شاهد حرکات محیرالعقول داداش محمدرضا بودیم که چگونه هنرمندانه دست به شیشه نوشابه می بره و در فضایی غیر رقابتی و نابرابر غذاشو تناول می کنه...
در اون لحظات بحرانی، من و داداش احمدرضا اصلن هوس خوردن نوشابه نمی کردیم، یعنی فکرشو نمی کردیم که میشه هوسشو کرد، و در واقع عادت کرده بودیم به اینکه این کار خطیر نوشابه خوردن رو فقط و فقط در مکانها و زمانهای خاصی به فعلیت برسونیم... 
برای ما دوتا، این حرکت داداش محمدرضا  خیلی عجیب و متهورانه بود
داداش محمدرضا که حوصله و طاقت نگاههای معصومانه ما دو تا رو نداشت و هیچ راه حلی هم به نظرش نمی رسید و از طرفی به عنوان برادر بزرگتر در قبال ما احساس تعهد، وظیفه، مسئولیت و ... می کرد، خیلی زود نسبت به تغییر محل غذا خوردنش اقدام کرد. او با یک سینی میرفت اونطرفتر و دور از ما غذاشو می خورد... ولی باز هم از نگاههای معصومانه من و داداش احمدرضا در امان نبود...
بعدترها که او آشپزی یادگرفت و نحوه کباب کردن انواع جوجه، شیشلیک، چنجه و ...رو آموخت، کار ما سخت تر شد!!!
داداش محمدرضا کم کم در کنار امپراطوری آشپزی مادرم، یک امپراطوری دیگر تاسیس کرد. او با تاسیس این امپراطوری، نیازی به تسلیم در برابر برنامه غذایی مادر احساس نمی کرد و براحتی می تونست  وعده های غذایی مادر رو به میل خودش تعدیل کنه! او دیگه از شنیدن جمله ترسناک "امروز ناهار آبگوشت داریم"  به خودش نمی لرزید بلکه  بلافاصله  برای تهیه یک غذای ایده آل دست بکار میشد.
هرچه او در زمینه آشپزی قدرتمندتر میشد، من بیشتر احساس می کردم هفت سال ازش کوچکترم.
سالها بعد که او بزرگ و بزرگتر شد (ولی همچنان فقط هفت سال از من بزرگتر بود)، ماه رمضونها روزه می گرفت و من هنوز برای روزه گرفتن خیلی کوچولو بودم و همچنان محتاج افتخار پدر! او وقتی روزه می گرفت، بیش از پیش به سفره افطاری خودش اهمیت می داد... هرروز در کنار افطاری معمول، یک نوع کباب هم برای خودش سرو می کرد...
من و داداش محمدرضا با هم بر سر قد و هیکل رقابت نداشتیم! بخاطر همین او هوای منو داشت و معمولن از هر سیخ، یه تکه کباب بهم می داد.
یه روزایی که برای افطار مهمون سرزده داشتیم، او به همه یادآوری میکرد که سرسفره، کباب تعارف می کنه ولی کسی حق  نداره بهش دست بزنه وگرنه...  

چندسال قبل که پس ازقریب به بیست و اندی سال دوری دوباره به هم رسیدیم، او با پونزده، شونزده سالگیش خیلی فرق کرده بود! دیگه یه نوجوون شیطون نبود و برای خودش یه مرد شده بود! مردی که تا همه رو دعوت نمیکرد و به همه غذا نمی داد، خودش شروع به غذا خوردن نمی کرد...   

با این وجود بعد از گذشت این همه سال، او هنوز فقط هفت سال از من بزرگتره...
 

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 14:34  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                 
خاطرات ماه رمضون، گل سرسبد همه خاطرات زیبای کودکی من به حساب میاد... 
با اینکه براساس محاسبات من، تقریبن هر ۲۵ سال یکبار ماه رمضون می چرخه ولی فقط روزهای گرم تابستون و اواخر بهار رو به یاد میارم... چه تلخ، چه شیرین!     

سحرها که پدرم برای خوردن سحری بیدار میشد، در کمال ناباوری می دید که چندین هوشمند قدونیم قد معصوم و بی گناه، زودتر از او بیدار شده و مودب سر سفره نشسته اند و ملتمسانه به او نگاه می کنند و بی صبرانه منتظر خوردن سحری هستند...

پدر صبح زود برای خرید میوه و دیگر مایحتاج، از منزل خارج می شد و زمانی که برای تحویل خریدها برمی گشت، متوجه شور و نشاط هوشمندکوچولوهای معصوم می شد که سر میز صبحانه نشسته اند و علی رغم زمان اندکی که از مراسم شکوهمند سحر گذشته، با میل و رغبت مثال زدنی مشغول تناول صبحانه هستند...

پدر که پس از چهارپنج ساعت، ظهرهنگام برای استراحتی کوتاه به خونه می اومد از دیدن هوشمندکوچولوها بر سر میز ناهار دچار نوعی لذت وافر می شد و از اینکه فرزندان دلبندش "بخور" هستند، ذوق می کرد...

پدرم خواب بعدازظهری ۲ساعته رو به انجام رسونده و حدود ساعت ۵/۴ که می خواست دوباره منزل رو به مقصد محل کارش ترک کنه، چهره معصوم ما هوشمندکوچولوها رو می دید که با ولع خاصی در حال بلعیدن انواع میوه های تابستونی اعم از هسته دار، بی هسته، خشبی، نرم و صیفی جات هستیم...   

او  که پس از چندساعت کار با دهان روزه بالاخره خسته، تشنه، گرسنه و کوفته به خونه برمی گشت و سر سفره افطار می نشست، دوباره همون هوشمندکوچولوهای  معروف رو می دید که با عزمی راسخ و دهانهایی نیمه باز، منتظر افطاری و شام هستند... 

بعد از شام، با اینکه در ما میلی به میوه وجود نداشت ولی باز چشمان منتظر و کنجکاومون، ملتمسانه و  معصومانه، میوه رو از پیشدستی تا دهان پدر رصد می نمود...
 

تصور ذهنی من از تصور ذهنی پدرم این بود که او در ایام ماه رمضون، بیشتر از بقیه ایام سال به وجود ما افتخار می کرد! من این موضوع رو هربار که از کنار سفره مون رد میشد، و هربار که باهم سر سفره می نشستیم، تووی چشماش می خوندم 
او حق داشت که به ما افتخار کنه!
...چون ما در اوج معصومیت، هیچوقت او رو حتی در سخت ترین شرایط تنها نمی ذاشتیم!  

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 0:33  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                         
اون زمونا حموم مقوله جدی ای به حساب می اومد و بعد از تخم مرغ صبحانه و خواب بعداز ناهار، مهمترین چیزی بود که شوخی برنمی داشت... 
وقتی مادرم من،داداش احمدرضا و داداش محمدرضا رو دسته جمعی به حموم می برد، برنامه ای دقیق و از پیش تعیین شده موجود بود که تکلیف همه رو از قبل مشخص کرده بود.
یک تشت فلزی گرد و خیلی بزرگ داشتیم که پر آب گرم بود و همواره توسط شیر حموم،از ارتفاع یک متری شارژ میشد، درست مثل آبشار!  یک لگنچه پلاستیکی آبی رنگ روی آب شناور بود، که هر چند لحظه یک بار پر و روی ما خالی میشد... آب داغ اون لگنچه که از فرق سر تا نوک پامونو پوشش می داد، دلچسب ترین قسمت برنامه استحمام بود... همیشه سخت ترین قسمت کار، اول انجام میشد! درست مثل قورباغه ای که باید اول صبح قورت داده بشه... هرچه به پایان حمام نزدیکتر میشدیم اعمال، سبکتر و ابزار کار لطیف تر میشد. ما سه نفری مجموعن شش لنگ پا داشتیم که باید توسط شخص مادرم سنگ پا کشیده میشد... او در امور پنجگانه حمام شامل سنگ پا، صابون سر، کیسه، لیف و شامپو هیچکس رو به جز خودش به رسمیت نمی شناخت. شوخی هم نداشت. مادرم توی حموم، خیلی ما رو به عنوان یک انسان قبول نداشت،  از نظر او ما فقط تعدادی چیزهای قابل شستشو بودیم. بخاری که تموم حموم رو فرا می گرفت باعث میشد که ما بطور کامل و مشخص به چشم نیایم  و بیشتر به شکل مجموعه ای از مو، کله، بدن و کف پا دیده شیم که می بایست عمل مهم و حیاتی نظافت  رووش به انجام برسه!   
علاوه بر شش جفت پا، سه لنگه کله که باید ابتدا با صابون سفید حمام (صابون مراغه)  و در پایان با شامپو تخم مرغی خمره ای شسته میشد، سه صورت و سه تن و بدن که هریک از سه قسمت پشت، جلو و پا تشکیل یافته و با هرکدوم باید متناسب با ضخامت پوست همون منطقه برخورد می شد، مجموعه ای بود از آنچه مادرم باهاش طرف بود!   کیسه از ارکان حمام بود و هیچ راهی برای فرار از زیر اون متصور نبود...   پس از آن سه دست لیف (نه یک دست بیشتر و نه یک دست کمتر) و در نهایت شامپو بود که ما رو به خوان آخر یعنی رختکن می رسوند. 
مادرم از کم طاقت ترین مون شروع می کرد و به ترتیب ما رو می برد رختکن (سر حموم).
تا ما رو میذاشت روی تخت رختکن و فیس توو فیس می شدیم، تازه متوجه میشد که در این دقایق از دست رفته، با عجب لعبتکانی سر و کار داشته! 
او با سرعتی حیرت انگیز یکی یکی خشکمون کرده، لباسها رو بر تن و دست آخر، یک روسری سفید  سرمون می کرد.  این روسری که مانع از سرماخوردگی میشد، دو سر داشت که پس از گذشتن از پایین چونه و دور گردنمون، پشت سر به هم گره می خورد.
بیرون حموم، آبجی ها منتظر و چشم براه بودند تا این لعبتکان روسری سفید به سر و لپ گل انداخته رو تحویل بگیرند.  
به فاصله کمتر از چند دقیقه، سه بار در حموم باز میشد و هربار یکی از این موجودات تمیز، لپ سرخ و روسری بسر به همراه کمی بخار از حموم خارج و تحویل آغوش گرم آبجی ها داده می شدند.  
+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 23:32  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                  
بعد از ظهرهای تابستون، تو خونه ما خواب برای من اجباری بود و برای دیگران حیاتی...
چون هنوز دستگاهی اختراع نشده بود که واقعی بودن خواب رو نشون بده، مادرم از روی تمرکز برروی حرکات من تشخیص می داد که خوابم واقعیه یا ساختگی...
مجموعه حرکاتی که می تونست یک خواب واقعی رو برای مادرم تداعی کنه، از دو یا سه حرکت عمده تجاوز نمی کرد که می بایست با مهارت انجام می شد: بی حرکت ماندن به مدت چند دقیقه همراه با یک جابجایی ناگهانی که با خرناسی کوچولو همراه می شد می تونست بهترین شکل یک خواب واقعی بازسازی شده بعدازظهر تابستون باشه، در تمام مدت نباید پلک ها تکون می خورد.
معمولن خواب بعد از ناهار در برابر باد خنک کولر، بر روی زمین و به همراهی یک بالش و ملافه سفید انجام می شد.
اگه بعد ناهار کسی وارد خونه ما میشد، با دیدن این صحنه درجا سکته می کرد و  از هوش میرفت:
۸تا جسد کفن پوشیده که در اقصی نقاط خونه روی زمین افتاده و تکون نمی خوره... از این ۸جسد، دوتاش که مربوط به من و مادرم بود به همدیگه نزدیکتر  و بیشتر از بقیه دل هر بیننده ای رو جریحه دار می کرد...! 
هرکدوممون یه ملافه می کشیدیم رومون، سپس از پایین با پا محکمش می کردیم و از بالا با سر.
زیر ملافه میشد مثل یه خونه که هیچکس نه می فهمید اون زیر چه خبره و نه می فهمید آدم توی اون خونه خوابه یا بیدار...
آزادی عمل در زیر ملافه تا حدی بود که کسی حق نداشت بیشتر از چند دقیقه در این حال بمونه و بعد از مدتی کوتاه می بایست حتمن وارد مرحله بعدی یعنی خواب میشد.
تا وقتی اون زیر شبیه خونه بود، معنیش این بود که آدم اون زیر بیداره و داره آخرین نفسهای بیداری رو میکشه!
ولی کسی حق نداشت وقت بکشه و همه باید هرچه زودتر می خوابیدیم!  
با بروز اولین آثار خواب، ناخودآگاه ماهیچه های سر و پا شل میشد و ملافه از اون حالت درمی اومد.
تا قبل از شل شدن ماهیچه ها خیلی به آدم خوش می گذشت!
همیشه اون زیر، چشمهام باز بود و غرق در نور سفید، بدون تلاش بیهوده به هر چیزی فکر می کردم.  با پایان مهلت قانونی اول، باید کم کم ماهیچه ها رو شل می کردم تا ملافه از حالت خونه ای شکل خارج شه. از اون لحظه به بعد من یک موجود خواب بودم و بنابراین نباید هیچ حرکتی مبنی بر بیدار بودن از خودم بروز می دادم...
هر لحظه امکان داشت که دستان مادرم لبه ملافه رو کنار بزنه و حرکت پلکهامو چک کنه!
بنابراین برای جلوگیری از غافلگیر شدن نباید چشمم باز می موند. به مدت ۲ساعت چشمهام کاملن بسته بود و حواسم جمع که مبادا یهو ملافه بره کنار و بیدار بودنم لو بره! کنار رفتن ملافه باعث جابجایی هوا میشد و این مهمترین نشانه ای بود که من باید بهش توجه می کردم. از لحظه احساس جابجا شدن هوا و خوردن باد به صورتم تا احساس مجدد جابجایی نباید پلکهام تکون میخورد... اگر این مرحله رو با موفقیت پشت سر می ذاشتم، همه چیز تموم بود و دیگه تا پایان مهلت قانونی دوم یعنی ساعت ۴ کسی باهام کار نداشت...     
همه این عملیات سخت، برای من بمراتب آسونتر از خوابیدن بود.
برای مادرم هم اینطور بود! برای او هم چک کردن من آسونتر از خوابیدن بود.  

اونموقع روز، تنها ننه ها بودند که ممکن بود یهو بی خوابی بزنه به سرشون و بی خبر بالای سر ما ظاهر بشوند! البته ننه ها می دونستند که ما جنازه نیستیم!
تنها مشکل ننه ها این بود که حافظه خوبی نداشتند و از روی نشونه هایی از قبیل ابعاد شخص داخل ملافه قادر به تشخیص مادرم نبوده و گاهی برای پیدا کردن او مجبور بودند از دم در،  همه ۸تا ملافه رو کنار زده و پس از شناسایی هویت تک تک چهره ها، او را شناسایی کنند که دست آخر فقط ازش بپرسند چند دقیقه دیگه بیدار میشه... 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 22:34  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                     
اتاق اونسر حیاطمون که در هر برشی از زمان کودکی، محل زندگی یکی از ننه ها بود، پنجره پر راز و رمزی داشت رو به باصفاترین قطعه باغچه و چراغی داشت کم سو که همه شبهای سال از لابلای شاخ و برگ درختهای حیاط قابل تشخیص بود، تابستونها سخت تر و زمستونها راحت تر!  این چراغ نور کمی داشت ولی یک دنیا امید از خودش ساطع می کرد. شبها وقتی از لبه پره کج شده پرده کرکره پنجره اتاقمون به ته حیاط خیره می شدم  و با حرکت سر به چهار جهت از لابلای شاخ و برگ پر از میوه درختهای سیب و گلابی و آلبالو، از لابلای برگهای زرد و نارنجی پاییز، از لابلای شاخه های پربرف زمستون و  از لابلای شاخه های پرشکوفه بهار، نقطه ای رو می یافتم که نور چراغ اتاق ننه ازش قابل دیدن بود، برام یه عالمه معانی زیبا تداعی میشد! مطمئن می شدم که ننه هست، یعنی ننه توو اتاقشه، یعنی ننه بیداره، یعنی ننه زنده ست، یعنی هنوز زندگی جریان داره...
وقتی اون نور زرد ضعیف و خاک گرفته از لابلای انبوه وهم آلود درختان باغچه سوسو می زد، همه چی پرامیدتر به نظر می رسید.
در اون لحظه بهترین دستور مادرم این می تونست باشه:
حمیدرضا!  ننه خسته ست. تو سینی غذاشو ببر!
با همه مهربانی و اشتیاق به هم صحبتی و همنشینی که در وجود ننه ها موج میزد، هیچوقت  روم نمیشد باز کردن در اتاق، بردن سینی به داخل  و برگشتنم رو بیش از زمان واقعی کش بدم. همه رفت و برگشت من بیشتر از چند دقیقه طول نمی کشید  ولی همون زمان کوتاه برای من کافی بود تا در زندگی متفاوت ننه ها غرق بشم، همه احساسم رو جا بذارم و دست خالی برگردم.
اونجا مثل قطعه ای از بهشت بود. مثل یه خونه قدیمی زیبا وسط یه روستای دور!
هریک از ننه ها با سلیقه خودشون اتاق رو درست می کردند. زمستونا معمولن بساط کرسیشون برقرار بود و بوی لطیف و خاطره انگیز چراغ علاءالدین (آلادین) فضای اتاقشونو پر می کرد.  وقتی سینی غذا رو می دادم ظاهرم شبیه اونایی بود که میخوان زود از اونجا فرار کنن ولی واقعیت این بود که دلم می نمی خواست به اون زودی ها از اونجا دربیام، دلم می خواست همونجا بمونم، یه گوشه بشینم،  همه جا رو بو کنم و یا راه بیفتم و به همه چی سرک بکشم. دلم می خواست اونجا  زندگی کنم... 
خدا خدا می کردم  دلیلی جور میشد تا می تونستم شب رو همونجا صبح کنم.
همیشه یه قابلمه کوچک روی چراغ نفتی در حال قل زدن بود که به نظر غذای مکمل ننه رو تشکیل می داد با بویی که اصلن برام آشنا نبود ولی خوشایند بود و مشام هرزه و کنجکاو منو تحریک می کرد.
انگار روح من پیش از این در کالبدی دیگر اون زندگی رو تجربه کرده بود که حالا اینطور هوسناک همه چیزو بو می کشید.
آخر هفته ها که ننه برای دیدن اقوامش میرفت، انتظار برگشتنش بیداد می کرد.
تابستونا صبح شنبه برمی گشت و زمستونا عصرجمعه! عصرای جمعه زمستون گاهی انتظار اومدن ننه با انتظار اومدن برف در هم می آمیخت، به خاطر همین از چراغ برق توی کوچه غافل میشدم و با روشن شدن چراغ اتاق اونسر، تازه متوجه سایه اولین دونه های برف میشدم.
توی یک چشم برهم زدن، یهو دو تا آرزوی بزرگ با هم برآورده میشد...
تا وقتی چراغ اتاق ننه سوسو میزد، دیگه ته حیاط بزرگ خونه مون ترسناک نبود و سیاهی انبوه درختهای توی باغچه توهم آفرین نمی نمود.
شبهایی که اون چراغ زودتر خاموش میشد، معنیش این بود که ننه زود خوابیده، یعنی ننه کسالت داره، یعنی ننه خسته ست...
اون شبها من هم نگران می شدم، من هم کسل می شدم، من هم خسته تر بودم. 
...من هم زودتر می خوابیدم.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 22:53  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                              
فرآیند پیدا کردن این ننه ها رازی بود بین مادرم و اونها که هیچکدوم از هوشمندها هیچوقت بهش پی نبردند. 
مادرم بیشتر اوقات به دور و بری هاش می سپرد که هروقت به یک زن به قول خودش یک سر،یک تنه سالم و قبراق برخورد کردند، اونو در جریان بذارن در عین حال که  خودش هم یک لحظه بیکار نمی نشست!
مادرم وقتی از خونه می رفت بیرون هر لحظه امکان داشت که دست در دست یک ننه وارد خونه بشه! وقتی هم که تووی خونه بود، هر لحظه امکان داشت که یه ننه در خونه مونو بزنه و بیاد تو.
ما نمی دونیم  ننه ها در کوچه و خیابون، چه می کردن که دل مادرمونو  می بردن و اصولن در کوچه و خیابون، بین مادرم و ننه ها چه می گذشت که اونها رو اینچنین فریفته هم می کرد. بین مادرم و ننه ها از همون دقایق اول آشنایی عشقی جانسوز شعله ور می شد. اینو براحتی می شد از نوع کلماتی که بین اونها ردو بدل می شد فهمید.
اونا سه بار در روز سینی به دست، برای دریافت سهمیه صبحانه، ناهار و شامشون مسافت بین اتاق اونسر تا آشپزخونه رو می پیمودند و در بین روز هم چند بار با صدای مادرم به کمک او می شتافتند. در بدو هر آشنایی اصلن مهم نبود که ننه جدید تا چه اندازه تربیت شده و مورد تایید مادرم باشه، از همه مهمتر درصد تربیت پذیری ننه ها بود. هربار بعد از ورود مادر و ننه به خونه، یک مصاحبه کوچولو تکلیف همه چیزو روشن می کرد! ننه هایی در مصاحبه قبول بودند که از دید مادرم دارای سلامت نفس تشخیص داده می شدند. کاری بودن اونها زیاد مهم نبود چون مادرم خیلی زود با کم و زیاد قضیه خودشو وفق می داد. او با یک نگاه انتخاب می کرد و با نگاه دوم به انتخابش قطعیت می بخشید. از نظر خودش اشتباه هم توو کارش نبود. درمیون ننه هایی که تووی خونه ما زندگی کرده بودند، همه جورش یافت میشد: تنبل، زرنگ، چاق، لاغر، زودرنج، پررو، پر فک و فامیل، بی کس و غریب ولی هرچی بودند، دو چیز نبودند: ۱-دزد ۲-سیگاری. اگر هم یه وقت چیزی تووی خونه مون گم میشد که به نظر می رسید کار یکی از ننه ها بوده، نه پایان کار بلکه شروعی بود برای سلسله کلاسهای تربیتی مادرم. او با رفتارش به ننه ها می فهموند که هرگز انتظار چنین چیزی رو در قبال محبتهای خودش نداشته. بعد از روشن شدن قضیه نوبت می رسید به دل دادن و قلوه گرفتن!
در نهایت اینجور اتفاقات باعث میشد که اگر هم یه  انحراف کوچولو در ذات ننه ها وجود داشت، برای همیشه از وجودشون رخت برمی بست.       
اولین سفارش اکید مادرم به ننه ها، حفظ و رعایت قوانین بهداشتی و در راس اونها شستن دستهاشون با آب داغ و صابون بود. این برای زندگی در خونه ما کافی بود. دیگه مادرم انتظار خاص دیگه ای ازشون نداشت.  
هیجان انگیزترین موضوع برای مادرم این بود که از این ننه ها موجوداتی بسازه که عین خودش به بعضی چیزها حساسیت بیشتری داشته باشن! اگر ننه ای در بدو ورود به خونه ما همه مسائل مهم رو رعایت می کرد، نمی تونست خیلی توو دل مادرم خودشو جا کنه. مادرم دوست داشت که با دستای خودش اون ننه رو تربیت کنه. مادرم عاشق  ننه هایی بود که آماده فراگیری بودند ولی از ننه های تیزهوش هم خیلی خوشش نمی اومد. هوش سرشار به همراه یه ذره خنگ بازی متناوب و پایدار در تمامی حالات، ایده آل ترین حالتی بود که می تونست مادرم رو فریفته کنه.  
گاهی پیش می اومد که توی حیاط خلوت و اتاق اونسر همزمان بیش از یک ننه زندگی می کرد. اون ایام روزهای جشن مادرم بود. او عاشق ننه هاش بود. انگار که ننه ها عروسک های اسباب بازیش بودن.
بعضی وقتا به نظر می رسید که مادرم به عشق ننه ها زنده ست. ننه های خونه ما از آزادی عمل بیشتری برخوردار بودن تا خود ما. اونها چشم و چراغ مادرم به حساب می اومدن و مادرم اونها رو مایه برکت خونه می دونست.   اونها بعد از مدتی با تصمیم خودشون و یا بنا به دلایلی شخصی از پیش ما می رفتند. ننه ها پس از عزیمت به جاهای دیگه باز همچنان به مادرم سر می زدند و رفت و آمدشون قطع نمیشد. اونها حتما" هفته ای یکبار برای دیدن مادرم می اومدن.رفت و آمد ننه هایی که قبلا" پیش ما بودند، در ساعات پیش از ظهر، چشمگیر و خیره کننده بود. 
ننه ها خیلی زود به زندگی در بین ما عادت می کردند و خجالتشون می ریخت ولی برای من پروسه آشنایی خیلی طولانی تر بود. تا مدتهای طولانی نگاه کردن های دزدکی به مسیر رفت و برگشتشون (بخصوص زمان دریافت سهمیه غذا) از بهترین سرگرمی هام بود. یکی از ننه ها سالها بعد که برای دیدنمون اومده بود پیشمون، پره ای از پرده کرکره اتاق رو که در اثر تا کردن بیش از حد به وسیله من کج شده بود بهم نشون داد و گفت: وقتی بچه بودی همیشه از این گوشه زاغ سیاه منو چوب می زدی. یادت هست؟         (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 15:15  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                
من فکر می کردم  از اول دیوارهای اطاقها و هال خونه نیشابور کاغذ دیواری بوده  ولی روزی که یک گروه متخصص به همراه وسایلشون برای نصب کاغذدیواری های جدید وارد خونه شدند و کار کندن کاغذ دیواری های قدیمی رو شروع کردند تازه دوزاریم افتاد و یه چیزایی از بچه گی برام تداعی شد.   

چهل و شیش سال پیش وقتی پدرم تصمیم گرفت با سلیقه خودش خونه ای بسازه، طبق عادت  با همه شهر مشورت کرد. همه بهش  گفتن دو طبقه بساز! حتی مهندس، نقشه یک ساختمون دو طبقه برای پدرم تهیه کرد ولی او با خودش لج کرد و یک طبقه بیشتر نساخت. 
هر اتاق یک رنگ بود ولی با تنالیته های مختلفش.  ...قرمز، صورتی، زرد، سبز، آبی ...
از پایین تا حدود یک متری، رنگ براق با تنالیته پررنگ و از اونجا تا زیر سقف، تنالیته لطیف همون رنگ ولی ماتش. 
آشپزخونه مون آبی بود با یک حوض کوچولو که کاشی های آبی داشت و کمدهای پر از حبوبات و ...
یک چراغ فیتیله ای آبی رنگ که مادرم به عنوان آرام پز ازش استفاده می کرد. یک دستگاه چرخ گوشت دستی، یک میز بزرگ مربعی شکل با پایه های سیاه و سطح قرمز گوجه ای براق  که من و هرکدوم از  هوشمندهای دیگه  قریب به بیست سال دورش صبحانه خوردیم ناهار خوردیم شام خوردیم و یا وسط روز که مادرم سرگرم کار و آشپزی بود نشستیم دورش و به جون مادرم نق زدیم (تا تونستیم!!!) ...
درهای بین هال و اتاق های خونه با حوصله ساخته شده بود. پدرم می گفت کار نجاری بوده به اسم اوستاعباس. از سمت هال، به رنگ سبز مغزپسته ای تیره (به رنگ دیوارهای هال) و از داخل به رنگ همون اتاقی بود که بهش باز می شد. وسط هر در، یک شیشه بزرگ چهارضلعی مات (مشجر) قرار داشت با طراحی بی نظیری که بیشتر اونو شبیه مثلث نشون می داد تا مستطیل. دستگیره درها از جنس شب نما بود، درست مثل کلیدهای برق خونه.      
خونه ما شرقی ـ غربی (یا به اصطلاح نیشابوری ها رو به مشهد) بود و پنجره بزرگ اتاقامون رو به مشهد باز می شد.  به خاطر همین  هر صبح زمستون با طلوع آفتاب، وقتی مادرم پرده کرکره های  اتاق ها رو بالا می کشید، خورشید مهربون همه جا رو غرق نور می کرد.
تابستونا حیاط و بهارخوابمون مشتری پسندتر از داخل خونه بود. یک دست میز و صندلی فلزی سفید و زیبا که طراحی بی نظیری داشت و جاش فقط توی حیاط بود،  اول هر تابستون با دستای هنرمند آبجی پری و آبجی مینو یه لایه رنگ سفید می خورد و می شد مثل روز اولش. تخت بزرگ دونفره فنری جهیزیه مادرم که از یه سالی به بعد برای همیشه به داخل حیاط منتقل شد و شب های تابستون خاطره انگیزی رو برای من و بچه های فامیل رقم  میزد، همه و همه حیاط رو برای ما دلچسب تر می کرد. 
شب های خنک و آروم تابستون هیچ هوشمندی حاضر نبود خواب زیر لحاف خنک داخل پشه بند زیر آسمون پرستاره رو با هرچیز دیگه ای عوض کنه. حتی آفتاب ساعت ۴ فردا صبحش  که مستقیم می تابید رو مغزمون، نمی تونست ما رو از لذت خواب شب بیرون منصرف کنه.
درخت سنجد بزرگی که در شمال شرقی خونه مون از باغ بزرگ همسایه به داخل حیاط ما سرک کشیده بود، صبح ها از غیبت و خواب اهل خونه استفاده و با دلربایی، ساعتی هوش و حواس خورشید رو به خودش پرت می کرد و بالا اومدنشو به تاخیر می انداخت.  زمانی خورشید به خودش می اومد که کمی دیر شده بود و چون هوشمندها رو مست خواب هوای صبحگاه می دید، وانمود می کرد که ساعتها بر ما می تابیده.  تا دقایقی تابش آفتاب برامون لذت بخش بود چون سرمای سحرگاه رو تلطیف می کرد ولی  همه چیز ناگهان غیرقابل تحمل می شد. در اینجا بود که هرکدوممون  درحالیکه بی خیال لحاف داغ می شدیم، با یک دست ملحفه و با دست دیگر بالشو برمی داشتیم و گیج گیج خوران به سمت اتاق سایه و خنک رفته و عصبانی از خورشید هوسباز خودمونو می انداختیم جلوی باد کولری که لحظاتی قبل شیفت کاری خودشو شروع کرده بود...   
اونطرف حیاط (در شرقی ترین قسمت خونه)، یک مجموعه سنتی و بی نظیر وجود داشت که شامل یک تنورخونه بزرگ و یک اتاق کوچک بود که در هردو به حیاط خلوت کوچولو و زیبای وسطشون  که چند پله بالاتر از حیاط اصلی قرار داشت و با یک سردر طاق ضربی از مجموعه  حیاط اصلی جدا بود، باز میشد...
این مجموعه سنتی که در هر برهه از زمان محل استقرار و سکونت بهترین و دوست داشتنی ترین یاران مادرم به حساب می اومد، با نامهایی همچون "حیاط خلوت"، "حیاط کوچیکه"، "اتاق اون سر" شناخته می شد و ساکنین اونجا که مستقیمن توسط شخص مادرم انتخاب می شدند، همگی  ننه  نام داشتند.                                                                                     (ادامه داره...) 
  

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 15:3  توسط حمیدرضا هوشمند  | 


                                        
برای مدرسی چون مادرم و شاگردی چون من، دامنه تدریس بسیار فراتر بود از آنچه که هوشمند کوچولو ها قادر به تدریس اون باشند.
مادرم، آگاهانه کار تدریس مسائل ریز و سطحی رو به مدرسین کارآموز محول کرده بود تا خود فراغتی پیدا کنه برای تدریس مسائل اساسی تر! مسائلی که یادگیری، فهم، درک و بکاربستن اونها به بیش از نیم قرن وقت تدریس و فرصت مطالعاتی نیاز داشت.
محول کردن آموزش های ابتدائی به مدرسین کوچک، می تونست اونها رو خیلی زود به نتیجه دلخواهشون برسونه، بهشون اعتماد بنفس بده و از ناامیدی و افسردگی برهانه.
او آموزش و تدریس مهارتهای پیشرفته  زندگی رو شخصا" به عهده می گرفت چون می دونست که احتمال نرسیدن و عدم حصول به نتیجه، بالاست و  در اینصورت تحمل و صبر بالایی رو می طلبه و او این توان بالا رو فقط در خودش می دید. 
از جمله این مهارتهای پیشرفته میشه به کنار گذاشتن خجالت و کم رویی در مواجهه با دیگران، گرفتن حق خود از دیگران، به بیگاری کشیده نشدن توسط دیگران، توانایی گفتن نه به دیگران و ... اشاره کرد.
چیزی که در همه مواد درسی مادرم وجود داشت، "دیگران" بود.
به عبارتی مادرم دروس مربوط به نحوه کار با وسایل، ابزارآلات و اجسام بی جان رو به اساتید کوچک سپرده بود و دروس نحوه کار یا برخورد با آدم ها، انسان ها و جانداران رو خودش برداشته بود.

او با شاگردی مواجه بود، خجالتی و کم رو.
اولین عنوان درس مبارزه با خجالت این بود: خجالت بی خجالت ...و اولین جملات این درس: اصلا" چیزی به نام خجالت وجود نداره، بنابر این نباید چیزی که وجود نداره رو کشید!  
آموزش  درس مبارزه با خجالت، قریب به ۲۰ و اندی سال بطول انجامید و دست آخر هم بی نتیجه به حال خود رها شد. 

اوج آسیب پذیری من در گرفتن حق، در قطعاتی از زمان که بحث رقابت پیش می اومد، به کمال می رسید.  اگر عمه ای، خاله ای، کسی به من هدیه ای می داد، باید اول مطمئن می شدم که در اون اطراف، تا شعاع ۲۰کیلومتری، بچه ای وجود نداره که چشمش به اون هدیه باشه! 
بعدش با نیم نگاهی زیرچشمی به صاحب هدیه، باید از رضایت قلبی او اطمینان حاصل می کردم.
آخر سر هم نوبت به سنجیدن موقعیت می رسید. پس از یک نگاه گذرا به دور و بر که به دلیل سرگیجه ناشی از خجالت مفرط، به جز تصاویری گنگ و مبهم، حامل هیچ پیام خاصی برام نبود، براحتی  می تونستم با رجوع به احساسم تصمیم نهایی رو مبنی بر دریافت و یا عدم دریافت هدیه بگیرم.

در اون سالها بهترین و زیباترین سوغاتی ها رو از آبجی پری دریافت می کردم. قسمتهایی در سوغاتی های او وجود داشت که بیشتر توجه منو به خودش جلب می کرد، و برای همیشه در ذهن من به صورت حک شده باقی می موند، مثل آدمک چوبی زیبایی که دسته چتر بشمار می رفت، چتری که سوغاتی آبجی پری و اولین چتر زندگی من بود.
او هروقت از سفر (از شهر دانشگاهی خودش) می اومد پیش ما (و همیشه با قطار صبح زود می رسید)، قبل از هرکاری سوغاتی بی نظیر خودشو از توی چمدونش (که رویائی ترین چمدون دنیا بود)، درمی آورد و پاورچین می اومد به سراغم. او با صدای فرشته گونه ش بیدارم می کرد و سوغاتی رو قبل از صورت خودش بهم نشون می داد. در کسری از ثانیه من و سوغاتی، وسط آغوش گرم آبجی پری بودیم. اونجا دیگه حمیدرضا چیزی به اسم خجالت نمی شناخت! 
آبجی پری، حتی برای روزهایی که من (به اتفاق دیگر اعضای خاندان هوشمند) به شهر و خونه دانشجوییش می رفتم هم یه کادوی بی نظیر آماده داشت. جنس سوغاتی هاش با همه اون چیزایی که توی اسباب بازی فروشی های شهر وجود داشت، متفاوت بود. انگار که برای خریدن اونها با یک دنیای دیگه در ارتباط بود، دنیایی پر از اسباب بازی که فقط آبجی پری اجازه رفتن و خریدکردن از اونجا رو داشت.
دنیای پر رمز و راز سوغاتی های او باعث شده بود که راه و روش دیگری برای سوغاتی دادن و سوغاتی گرفتن در نظرم متصور نباشه. بنا براین هرکس می خواست یه جور دیگه این مراسم رو بجا بیاره، محکوم به شکست بود (بودم). 
خاطره تلخی که شیرینی طعم سوغاتی دادن های آبجی پری رو برام صدچندان می کرد، حادثه ای بود که در سن ۷-۶ سالگیم اتفاق افتاد:
بعداز ظهر یک روز تابستون، خاله اکرم نازنین و دوست داشتنی که تازه از مسافرت پاریس برگشته بود، همه سوغاتی های مناسب سنین بین ۵ تا ۱۰ سال رو داخل یک اتاق ۲۴متری چید تا هرکدوم ما آزادانه هرچی رو که دوست داریم انتخاب کنیم.
در یک لحظه به من و بقیه دخترخاله، پسرخاله ها اجازه داده شد که به داخل اتاق رفته و اسباب بازی دلخواهمون رو برداریم.
پس از هجوم به داخل اتاق، با سه شماره هر بچه ای برای خودش یک بغل پر اسباب بازی برداشت و در نهایت هیجان اتاق رو ترک کرد. 
با خالی شدن اتاق از وجود بچه ها و خوابیدن گردوخاک، تنها چیزی که با چشم غیرمسلح دیده می شد کفش زرد رنگی بود که:
۱-اسباب بازی نبود.
۲-خیلی بزرگتر از سایز پای من بود.
برای اینکه بی نصیب نمونده باشم، کفش رو برداشتم و به عنوان آخرین نفر از اتاق خارج شدم. 
من در اون لحظه می بایست علاوه بر کنترل بغض در حال ترکیدنم، اینطور وانمود می کردم که با میل و رغبت خودم دست به این انتخاب خطیر زدم تا در این بین هیچ کودک بی گناهی متهم نشه و هیچ بزرگسالی زیر سئوال نره و احساس گناه نکنه...  
با دیدن من مهمترین سئوالی که برای بزرگترها پیش می اومد این بود که چرا بین اونهمه اسباب بازی، کفش رو انتخاب کردم!
اونها هنوز جواب خودشونو نگرفته بودند که با نگاه به چشمان پراشک و نگاه مضطرب و ملتمسانه من، همه چیز لو رفت! 
همه چیز دور سرم می چرخید. خودم رو بکلی نابود شده فرض کرده بودم.
کم کم همهمه ها بالا گرفت و بزرگترها به فکر چاره افتادند.
همزمان با فعل و انفعالات درونی من، مجلس آرامش خودش رو از دست داد و همه دستپاچه به دنبال راه حل بودند.
بچه های فامیل برای ادای پاره ای توضیحات فراخوانده شدند.
احساس درونی ترسناکی به من می گفت: حمیدرضا! با این کم رویی ت زدی همه چیزو خراب کردی.
این احساس درونی، نمای صورتمو وحشتزده تر از قبل نشون می داد.
بزرگترها تنها راه چاره رو در این دیدند که یکی از بچه های تا بناگوش پر از سوغاتی رو راضی کنند از یکی از دهها اسباب بازی ش صرفنظر کنه و اونو به من بده  ولی این اوج ساده انگاری بزرگترها بود چون اسباب بازیها به جون بچه ها وصل  شده بود. 
چشمان پر اشک من که داشت منفجر میشد ولی با ایجاد توازن بین چشمها و گلوی در حال پاره شدنم نذاشته بودم قطره ای ازش به روی گونه هام بلغزه، بزرگترها رو به شدت دچار احساسات کرد به حدی که یکی از اونها فریاد زد:
الهی کافرا بمیرن! یکی کاری بکنه! این طفل معصوم داره دل می ترکونه.
با این فریاد پر صلابت، همه قلبهای احساساتی، جریحه دار شد.
حتی بغض من یهو چهار پله به سمت ترکیدن رفت. 
با اینکه نذاشتم آبروی چندین و چند سالم به باد بره ولی از فاصله یک متری صدای هق هقم (یا همون قورت دادن گریه هام) شنیده می شد. 
به دستور خاله اکرم، همه بچه ها می بایست از بین اسباب بازیهاشون یکی رو برگردونن ولی مگه اون بچه ها بیدی بودند که به این بادها بلرزند! همگی محکمتر از قبل، اسباب بازیهاشونو چسبیدند و از صحنه (مهلکه)، (قتلگاه) گریختند.
یکی از مهمترین وظایف من در اون لحظه بحرانی، دلداری دادن به خاله اکرم و بقیه بزرگترهایی بود که داشتند از غصه من، دق می کردند.
من در اون شرایط سخت و در حالیکه صدام از بغض می لرزید، بارها با صدایی لرزان و آماده گریه اعلام کردم که خودم اون کفش رو انتخاب کردم و فقط همونو می خوام، به عبارتی هیچ علاقه ای به اسباب بازی های رنگارنگ ندارم و تنها نیازمند یه جفت کفش زرد رنگ چند سایز بزرگتر از خودم بودم که شکر خدا پیداش کردم.
اونشب به جز مقادیر معتنابهی بذل دلسوزی و اظهار همدردی، چیز قابل توجهی نصیبم نشد.
کفش زرد رنگ و دلربا، تنها غنیمتی بود که برام باقی موند.  
هیچکدوم از بچه ها به اندازه من از خاله اکرم تشکر و قدردانی نکردند، انگار هیچکی مثل من از انتخابش راضی نبود!!!      


 


     

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 20:0  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                  
"وقتی آدمیزاد می تونه بدون راه رفتن همه امورات زندگی شو بگذرونه، چرا باید راه بره؟
وقتی خدای بزرگ به آدم این همه توانایی داده تا بتونه نشسته، دمرو، تاق واز، چارزانو  و هرجور که بخواد تغییرحالت بده، دیگه چه نیازی به راه رفتن هست..."  
اینها فرازهایی بود از سلسله سخنرانی های من در مقام نفی هرگونه ایستادن، راه رفتن و دویدن که در شهریور ماه سال ۵۳ ایراد کرده بودم، درست چند روز پیش از رفتن به کلاس اول.  

همچنین در پاسخ به صحبت نغز مادرم که می گفت:
پسرم باید راه رفتن یاد بگیره تا بتونه مدرسه بره، درس بخونه، دکتر بشه، مهندس بشه...
پاسخ می دادم:
چرا عجله کنم ؟ فعلا" چار دست و پا که می تونم.

تمامی اهل خونه که  تا اون زمان ادعای استادی شون گوش فلک رو کر کرده بود، درمقابل این استدلال قوی و بی بدیل، مستاصل و درمونده شده و مات و مبهوت به من نگاه می کردن. 
من راه رفتن رو خیلی در پیشبرد زندگی نوع بشر دخیل نمی دونستم. اعتقاد راسخ من بر این بود که نباید آدم وقتشو صرف کار بیهوده ای چون راه رفتن کنه.
من هرگز تحت تاثیر بعضی چیزا قرار نمی گرفتم. اینکه پسردائی، پسرعمه، تمام پسرخاله ها و پسرعموهای چند ماه کوچکتر از من (بعلاوه همه خواهراشون) ۴ سال پیش از اون در فکر قهرمانی مسابقات دو و میدانی بودن، هم  هیچ انگیزه ای در من برای راه رفتن به وجود نمی آورد.
حتی حمید، پسر همسایه که همسن و همبازی من بود و در سن ۴-۳سالگی بیماری فلج اطفال گرفت ولی علی رغم ناتوانی یک پا مثل آهو می دوید، نتونست ذره ای حس حسودی و یا رقابتم رو برانگیزه.
من معتقد به جهانبینی خاصی بودم. جهانبینی من این بود که وقتی آدم به سن ۸۰سالگی برسه  خیلی براش فرقی نمی کنه که از ۶سالگی بعضی کارا رو شروع کرده باشه یا از ۱۶ سالگی! بنابراین جا داره که از هر برهه زندگی خودش نهایت بهره و استفاده رو ببره. اگر من دوره چاردست و پا رو پشت سر می ذاشتم و وارد  دوپا راه رفتن می شدم، دیگه راه بازگشتی برام وجود نداشت و ناچار بودم  دوره شیرین چاردست و پا رو با تموم خوبی هاش برای همیشه به فراموشی بسپارم.    
روز ۳۱شهریور برای همه هوشمندها،  روز بزرگ تصمیم گیری بود.   
من با اعتمادبنفس فراوون به مبل بزرگ هال لم داده بودم و همه دور من جمع شدن تا تدبیری بیاندیشن. هرکس سعی می کرد بدون هماهنگی یه چیزی در ترغیب من بگه تا بازی آموزش رو به اسم خودش تموم کنه و تا ابد سر من منت بذاره.
شاید یکی از دلایل لجبازی من همین بود که نمی خواستم راه رفتنم رو مدیون دیگری باشم.   
از هیچکس کاری برای من ساخته نبود. من لج کرده بودم و تلاشی برای انجامش نمی کردم. اینطور نبود که بلند شم و در حال راه رفتن بخورم زمین! ...اصلا" از روی مبل بلند نمی شدم. 
مادرم اونروز بیشتر نظاره گر بود و تلاشی نمی کرد. فقط  گاهی مانع از تندروی دیگران می شد. او عجله ای برای فرستادنم به مدرسه از خودش نشون نمی داد و هر از گاهی که حملات لفظی به من شدت می گرفت با قربون و صدقه منو بغل می کرد و دیگران رو از اونجا می پروند، انگار داره مرغ و خروس می پرونه. برای او سلامتی من در درجه اول اهمیت بود. اینو از اونجا می فهمیدم که با صدایی مهربون و پرترحم می گفت:
برین دنبال کار خودتون! اصلا"نمی خوام پسرم بره مدرسه! خودم بهش درس میدم.
او فکر می کرد اگه لازم بشه مدرسه رو با تمام امکاناتش میاره خونه و در خدمت من قرار میده!!!
آخرین چیزی که جمع حاضر بهش فکر کرد، طرح تعویض شناسنامه من و گرفتن المثنی بود تا شاید بشه با چندماه اینور و اونور  کردن تاریخ تولدم، یکسال دیرتر به مدرسه بفرستنم.    
شب که شد، همه هوشمندکوچیکا کیف و لباس مدرسه فرداشونو آماده کردن و ناامید و خسته به تختخواباشون رفتن  ولی من و مادرم هنوز نشسته بودیم روبروی هم و داشتیم به هم نگاه می کردیم. چهره او خیلی خسته بود ولی می خندید.
وقتی صدای خرخر همه بلند شد، من آروم  و در حالیکه لبخند روی لبام بود، چند قدم به سمت مادرم برداشتم و وقتی به نزدیکی او رسیدم، خودمو انداختم توی بغلش و گفتم:
مامان! من از فیدا فقط به خاطی تو یاه می یم.

 
  
  

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 12:58  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                  
همیشه تدریس  علوم و فنون زندگی یکی از دلمشغولی های بزرگ خاندان هوشمند به حساب می اومد.
از نقطه نظر اونها ، تدریس یعنی پرتاب یک بسته آموزشی  از سوی مدرس به سوی شاگرد و نه بیشتر.
بنا به عقیده هوشمندها ، حداکثر زمان لازم برای انتقال این بسته آموزشی ، ۵ دقیقه بوده و چنانچه این زمان طولانی تر میشد، جای نگرانی بود.   
توی خونه ما، هرکس در فن و رشته ای صاحب مهارت بود و همواره سطح تقاضا برای فراگیری آن مهارت پایینتر از سطح عرضه قرار داشت. دلیل این عدم تعادل، کوتاه بودن زمان آموزش مهارتها بود.
همه ترجیح می دادن که امر آموزش رو در کوتاهترین زمان ممکن به پایان رسونده و بقیه فرصت خودشون رو صرف استراحت (و یا کسب مهارتهای بعدی) کنن.
وضعیت خونه ما در کل به دو حالت تقسیم میشد.
۱-حالت عادی(حالت خارج از وضعیت تدریس)
۲-حالت فوق العاده(وضعیت در حال تدریس)
در حالت عادی ، تدریس در منزل ما اجباری نبود. یادگیری هم اجباری نبود.هرکسی سرش تو کار خودش بود و یه جورایی خودش رو با مهارتهاش سرگرم می کرد.
حالت فوق العاده از زمانی شروع می شد که یکی از هوشمندها احساس می کرد که نیاز به تدریس و یا یادگیری داره!  
با اعلام این موضوع از سوی یکی از طرفین ،همه چیز حالت عادی خودش رو از دست می داد و حالت فوق العاده آغاز میشد.
اولین اتفاقی که در حالت فوق العاده می افتاد، تسلط بی پایان مدرس بر شاگرد و به بردگی گرفته شدن شاگرد توسط مدرس بود.
علی رغم میل شدیدی که به تدریس دیده میشد، هیچکس اعصاب این کار رو نداشت! هیچیک از اساتید فن حاضر نبودن وقت بیشتری به این کار اختصاص بدن و فرصتی در اختیار شاگرد بذارن تا با تامل بیشتر به درک موضوع بپردازه! همه فقط میخواستن هرچه سریعتر به لحظه خوش پایان برسن، به اون زمانی که شاگرد و استاد ، عاشقانه همدیگر رو در آغوش کشیده و موفقیت حاصله رو به هم تبریک میگن. 
توی خونه ما ، هیچ قانونی در حمایت از فرد مورد تدریس واقع شده وجود نداشت.
همه قوانین نانوشته، به نفع مدرس وضع شده بود. او حاکم مطلق بود و تا پایان تدریس ، مجاز به استفاده از هر روشی برای انتقال هرچه سریعتر بسته آموزشی به شخص مورد تدریس بود. 
به عنوان مثال، چنانچه یکی از هوشمندها به نزد هوشمندی دیگر رفته و از او می خواست که دوچرخه سواری را به او بیاموزد، بلافاصله حیاط به کلاس درس تبدیل می شد!
دو سه  جمله اول تا حدودی  آموزشی بود و البته با مهربانی:
(دقیقه اول)
ببین عزیزم! اول پاتو میذاری رو رکاب بعد شروع می کنی به پا زدن. باشه گلم؟ آفرین!

شاگرد، همین کار رو انجام می داد ولی می خورد زمین.
(دقیقه سوم)
مدرس:مثل اینکه درست نفهمیدی چی میگم! نگفتم بخور زمین، گفتم پا بزن برو جلو!

شاگرد تمام تلاششو برای جلو رفتن بکار می بست ولی اینبار محکمتر می خورد زمین!
(دقیقه پنجم)
مدرس:مثل اینکه کتک میخوای! (و با صدایی رعدآسا) مگه نمیشنوی چی میگم؟ اون پاهاتو میذاری رو رکاب و پا میزنی...

در همین لحظات ، شاگرد دست به دامان خدا میشد و از او می خواست که به خاطر حفظ جونش به او کمک کنه تا زودتر بتونه دوچرخه رو برونه و در اون لحظات ملکوتی ، درست قبل از اونکه مدرس متوسل به زور ناشی از قهر و غضب بشه، دوچرخه معجزه وار به حرکت خود بر روی موزائیکهای حیاط ادامه میداد (دقیقه هفتم). 

این نوع تدریس ابدا" از روی بدخواهی نبود. همه اش به دلیل اعتماد بیش از اندازه ما به همدیگه بود.
ما فکر می کردیم که :"در خانه اگر کس است یک حرف بس است".
در این شرایط سخت ، بزرگترین آرزوی من بدست آوردن  حداقل یک عنوان مهارت و کسب عنوان استادی بود تا بتونم برای دقایقی خدمتی به خانواده خودم کرده باشم  ولی تا چشم به هم زدم ،همه بزرگترا شده بودن استاد و من تنها شاگرد اون خونه بودم.
فنون زیادی بود که می بایست تحت تدریس هوشمندهای بزرگتر از خودم یاد می گرفتم:
راه رفتن - حرف زدن -دستشویی کردن -  غذاخوردن - ...  و در مراحل پیچیده تر: دوچرخه سواری - شمارش ساعت - بستن بندکفش و... همه از جمله فنونی بود که باید به من آموزش داده می شد.
گاهی انتخاب استاد با خود من بود.
گاهی استاد، منو انتخاب می کرد. 
در برخی موارد من و استاد بطور ناگهانی همدیگر رو پیدا می کردیم و بعضی وقتا یک اتفاق یا یک سفارش، آغازگر راه بود.                                                      ...ادامه داره...


     
   

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 16:10  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                                
"ریواس نه مسکر است و نه مخدر!"
این چیزیست که در کتابها اومده، ولی واقعیت چیزی غیر از این هست.
برای یک نیشابوری اصیل، ریواس واقعیتی ست معادل پادزهر!
شکل ظاهری ریواس نیشابور ، نه یک علف سبز باریک و نه یک بافت گوشتی ضخیم و کوتاست! ریواس نیشابور رو فقط میشه به یک دست زیبا تشبیه کرد. از شانه تا سر انگشتان. دستی سفید ، بلند  و گوشتی. قسمت بالای ریواس همچون بازو و نیمه پایین چونان ساعد و گلهایش به مثابه سرانگشتانی زیبا و هوس انگیز! 
عطر ، بو و طعم ریواس نیشابور رو فقط یک نیشابوری درد کشیده می فهمه، یک درد ریواس کشیده ، یک ریواس خور حرفه ای!
یک نیشابوری اصیل و غیرتی ، ریواس رو نه در خورشت ریواس ، نه در خوشاب(چیزی شبیه کمپوت ریواس) و نه در مربا و شربت ریواس بلکه در دستان خود جستجو می کنه.  در یک دست شاخه ریواس و در دست دیگر نمکدان(نمکپاش)(مشت پر نمک)(هر چیزی که بتواند لایه ای از نمک بر سطح ترد ، ترش و هوس انگیز ریواس ایجاد نماید) ، این نهایت خوشگذرانی یک نیشابوری تنوع طلب است در ماه اردیبهشت و خرداد.
پس از خوردن ریواس ، دندانها توان خود را از دست می دهد. آنجاست که معده از شدت ترشی ریواس دچار ضعف می شود ولی دندانها را یارای جویدن نیست. اینچنین است عاقبت عاشقی کردن با ریواس: گرسنگی کشیدن و دندان نداشتن ، ضعف کردن و چاره نداشتن.
در سه ماه نخست هرسال،هیچ نیشابوری اصیلی ، چه جنین پا به راه، چه کودک و چه جوان و یا پیر و چه زن و یا مرد یافت نمی شود که از اعتیاد به ریواس در امان باشد.  
یک نیشابوری غیور معتاد به ریواس ، جانش را فدای ترشی ریواس کرده و تا آخرین لحظه ریواس ترش ، ترد و لطیف را بر زمین نخواهد نهاد. 

...آخرین ماههای اقامتم در رحم مادر، مصادف با فصل ریواس بود.
ترشی دیوانه کننده ریواس ، آخرین شانس مادرم برای سقط من بود. 
او تا توانست ریواس و نمک خورد! و بالاتر از حد استاندارد یک جنین نیشابوری الاصل به من ریواس خورانید.
من محکم ، دیواره رحم رو چسبیده بودم چون تصمیم خودم رو گرفته بودم و می خواستم  به دنیا بیام.
فعالیت در دو جبهه ادامه داشت. من در جبهه داخلی و مادرم در جبهه خارجی! او مثل من تا لحظه وضع حمل، به مجموعه تلاشهای خودش ادامه داد.
او در مدت کوتاه چند ماه آخر باقی مونده تا به دنیا آوردن من تونست رکوردهای زیادی  از خودش به ثبت برسونه:
رکورد انجام کارهای سنگین منزل ، رکورد پرش از ارتفاع، رکورد بلند کردن وزنه، رکورد طناب زدن،رکورد خوردن ریواس و ...
تمامی این تلاشها ناکام موند و من روزبروز، آمادگی بیشتر خودم رو برای خروج از اون یکی دنیا و ورود به این یکی دنیا اعلام می کردم.
وقتی مادرم ، قسمت رو در این دید که باید ششمین فرزندش رو هم مثل ۵تای قبلی به رسمیت بشناسه ، مسیر تلاشهاش رو عوض کرد و در جهت مخالف به فعالیت ادامه داد. او تمام تلاش خودش رو بکار بست تا از این فرصت بدست آمده به بهترین شکل ممکن استفاده کنه. 
او تصمیم گرفت روی من کار فرهنگی انجام بده! مثلا" با خودش گفت:حالا که من دارم صاحب یه بچه میشم ، بیام با خودم فکر کنم که تازه ازدواج کردم و این بچه اولمه و به عبارت ساده تر من یک مادر نسل جدید هستم.  می تونم یه جور دیگه بزرگش کنم. همونجوری که خارجیها بزرگ می کنن.
او با خودش فکر کرد که اولین قدم در راه عملی نمودن افکار خارجیش ، گذاشتن یک اسم شیک ، خارجی(ایرانی) و امروزی بر روی من هست.
نمی دونم چرا ولی اولین اسمی که به نظر مادرم رسید سامان بود و ناخودآگاه به ساسان هم فکر می کرد.
دو برادر بزرگترم یعنی محمدرضا و احمدرضا پس از باخبر شدن از افکار  مادر خیلی عصبانی شده و با خودشون وارد شور شدن...
محمدرضای کلاس اولی به احمدرضای ۵ ساله میگه: چطور ما باید اسمامون دیروزی و ایرانی(عربی) باشه ولی این یه الف بچه که هنوز دنیا نیومده ، اسمش امروزی و خارجی(ایرانی) باشه!
اونها بلافاصله ریواس به دست و نمکدان در دست دیگر ، به نزد مادر (که او نیز ریواس در دستی و نمکدان در دستی دیگر داشت)رفته و عین کلمات زیر را جزء به جزء نقل می نمایند:
چنانچه نام سامان بر او نهی ، به بهانه تفرج ، او را همچون یوسف به روستایی در نزدیکی نیشابور برده و در چاهی افکنیم که بیرون آمدن از آن به این زودیها میسر و مقدور نباشد...
مادرم که چنین دید ، بی خیال نام خارجی(ایرانی)  شد و نام ایرانی(عربی) بر من نهاد.
او در حالیکه نمک بر ریواسش می پاشید با خود زمزمه کرد: جانش واجب تر است از نامش. یک نام ایرانی اصیل بر وی می نهم:...حمیدرضا. 
  
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 22:45  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                   

۶-۵ ساله که بودم برای خودم آدمهایی رو از بقال و چقال گرفته تا خواننده و هنرپیشه به عنوان بهترین ها انتخاب می کردم، سپس در این عشق خودساخته غرق می شدم ، گاهی تا مرز زندگی زناشویی هم پیش میرفتم. مادرم شنونده بسیار خوبی برای درد دلهای عاشقانه من بود. همیشه آدمهای مورد علاقمو به مادرم معرفی می کردم و ازش می خواستم ترتیبی اتخاذ کنه که در بزرگی بتونم بهشون برسم! در همین حیطه عشق و عاشقی ، جملات معروفی دارم که سالهاست داره سینه  به سینه نقل میشه.
مثلا" یه روز از روزهای خدا که همه خواهرا وبرادرام رفته بودن پی کسب دانش و علم(از تحصیل الفبا گرفته تا فرمولهای پیشرفته برق) ، و من و مادرم تنها در خونه سرگرم داد و ستد اجزای داخلی بدن نظیر دل و قلوه بودیم ، به او گفتم:من تصمیم خودمو برای ازدواج گرفتم! لطفا" اسم من و او رو بالای پرده هال(بزرگترین ، جاودانه ترین و سینمایی ترین پرده عالم خونه مون از دید من) بنویس تا در بزرگی همه بدونن من با کی میخوام ازدواج کنم.
مادرم بدون اینکه بخواد با احساساتم بازی کنه ، با آرامش به من گفت:عجله نکن پسرم! هنوز فرصت داری با خیال راحت همسر آینده تو انتخاب کنی. 
یک ماه بعد به او گفتم:خوب شد اسم اونو ننوشتی! چون من تصمیمم عوض شده و میخوام با یکی دیگه ازدواج کنم.....    
بیشتر اوقات بیکاری من در خونه به جز گوش دادن به برنامه کودک (از رادیو بزرگ لامپی روی جاچراغی اتاق نشیمن بزرگ خونمون)  ، تماشای تلویزیون آموزشی ( که به من جملات کلیدی مهمی نظیر
I am under the table & I am on the table  رو می آموخت) ، قربون صدقه رفتن و کسب مهارتهای آشپزی از مادرم ، صرف برنامه ریزی برای زندگی آینده م با شخصی می شد که توی بورس ازدواج با من بود.
آشپزخونه ، مهمترین مرکز تبادل نظر بود و بزرگترین سرگرمی مادرم در هنگام آشپزی، بیان دیدگاههاش در مورد عروس آینده ش. او با صبر و حوصله خارج از وصف و با دقتی بی نظیر و بدون اینکه منو دست کم بگیره ، با من در مورد ازدواج و شرایط همسرم صحبت می کرد ، انگار قرار بود فرداش با هم بریم خواستگاری! 
برنامه های آموزشی و کودک رادیو تلویزیون که تموم میشد ، رادیو و تلویزیون همچنان روشن باقی می موند و برای من که تازه از بحث عشق و عاشقی و انتخاب همسر آینده با مادرم فارغ شده بودم ، بهترین فرصت بود تا ضمن استراحت ،  نتایج حاصله از گفتگو با مادرم رو با نمونه های مجسم و متنوع موجود در صفحه تلویزیون تطبیق داده و به انتخاب اصلح دست بزنم.   
در میان خواننده ها ، اولینم رامش بود. به شکل اعجاب انگیزی عاشقش بودم و از دیدن موهاش و شنیدن صداش سیر نمیشدم. آنطور که از شواهد برمیاد ، جنس و آرایش موهاش اولین دلایل گرایش من به سمت او بوده. موهای فرفری و وز وزیش برام مثل یک رویای دست نیافتنی بود.
او تنها انسانی بود که خدا بهش چنین مویی داده بود، بنابراین از نظر من لایق ستایش و دوست داشتن بود. 
گاهی اونقدر بهش خیره میشدم تا خوابم می برد.
اگر اونطرفتر سرگرم کار دیگه ای بودم ، تا برصفحه تلویزیون سیاه و سفید تمام ترانزیستوری ۲۹ اینچ مبله ناسیونالمون ظاهر میشد ، همه اهل منزل ، صدام میکردن. در منزل ما هوشمندی یافت نمی شد که از عشق بین ما بی خبر باشه. و هیچ هوشمندی در حضور من به خودش اجازه اظهار نظر و یا خدای نکرده توهین به موها و صدای رامش رو نمی داد.
بس که پای آهنگاش می نشستم و با تمام وجود بهش نگاه می کردم ، همه ترانه هاشو حفظ بودم... 
وقتی برامون مهمون می اومد ، و پس از اینکه حرفای مهم بزرگترها  تموم می شد ، نوبت من بود تا رشته سخن رو در دست بگیرم و آخرین ترانه او رو (که آخرین کشف من محسوب می شد) با اجرایی زنده بخونم!
اونزمان من قادر به تلفظ صحیح  "ر" نبودم و به "ر" می گفتم:"ی".
اوج هنرنمایی و قدرت خوانندگی من زمانی بود که به حفظ کامل ترانه رودخونه ها نائل شده بودم.
این ترانه، پرطرفدارترین و پر سینه چاکترین ترانه ای بود که تا اون زمان اجرا کرده بودم. بارها و بارها اجراش کردم. با توجه به همزمانی این ترانه با فصل تابستون ، بیشترین تعداد اجرای فضای باز من هم به همین آهنگ تعلق داشت.  
هنوز خوب یادمه چی می خوندم:
یودخونه ها ، یودخونه ها  منم میخوام یاهی بشم
به یم به دی یا بیه سم ماهی بشم  ماهی بشم
دلم میخواد اونجا به یم که همه دنیا آب باشه
تا نیه سه دستی به من
دلم میخواد دوی و بیم هزای تا گیدآب باشه، هزای تا گیدآب باشه
یودخونه‌ها! یودخونه‌ها! منم میخوام یاهی بشم
بیم به دی یا بیسم، ماهی بشم، ماهی بشم
من دیگه سی نوشتمو به دست فی دا نمیدم
لحظه به لحظه دلمو به آ یه زوها نمیدم
میخوام غبای تنمو پاک کنم، پاک کنم
خاطه ی های خاکیمو خاک کنم، خاک کنم
قصه دل کندنمو موجای دی یا میدونن، موجای د ی یا میدونن
شکستن بغض منو فقط حبابا میدونن، فقط حبابا میدونن
یودخونه‌ها! یودخونه‌ها! منم میخوام یاهی بشم
بیم به دییا بیسم، ماهی بشم، ماهی بشم
یودخونه‌ها! یودخونه‌ها! منم میخوام یاهی بشم
بیم به دییا بیسم، ماهی بشم، ماهی بشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 20:30  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                             
با وجود عشق با طراوتی که بین من و مادرم شکل گرفته بود ، به صغری هرگز احساس پوچی دست نمی داد.
او با شیفتگی تمام ، امتداد نگاه های ما رو تا آسمون فیروزه ای دنبال میکرد. 
صغری ،خواسته یا  ناخواسته، جذب مکتب عشق شده بود. 
صغری باورش نمیشد که بیبی ـ سیتری اینقدر راحت و بی دردسر باشه. 
اهم انتظارات من و مادرم از صغری به ۲ چیز معدود میشد:
۱-آرامش در نگاه
۲-نگاه در آرامش
...و صغری خیلی خوب بلد بود هردوی این انتظارات رو به بهترین شکل ممکن برآورده کنه.

بعدترها که به حرف اومدم ، با زبون چرب و نرمی که پیدا کرده بودم و حاصل همین عشق عمیق بود ، برای مادرم نقش بیبی ـ سیتر رو بازی می کردم.
وقتی ۴ یا ۵ ساله بودم ، موقع حرف زدن با مادرم ، صدامو نازک می کردم  و با لحن کودکانه باهاش حرف میزدم. انگار دارم با عروسکم حرف میزنم.
...البته اونموقع دیگه هیچ اثری از صغری نبود.
صغری خیلی زودتر از اینها از خونه ما رفته بود.
صحنه رفتن صغری ، با صحنه عظیم یک فیلم سینمایی تاریخی برابری می کرد.
این صحنه برای من تاثیری برابر با یک سکانس داشت و تا سالها بعد هنوز بر ذهن و فکرم جاری بود.
تا جایی که به یاد میارم روز رفتن صغری جلوی خونه ما پر از آدم بود. 
پدر صغری ، برای بردنش اومده بود. او می خواست علی رغم مخالفت مادر صغری (که زنی باهوش،زیبا و قوی بود) ، این کار رو بکنه، بنابراین با تهدید و داد و بیداد حرف میزد. مادر صغری هم پس از کمی مقاومت ، برای اینکه اتفاق بدتری نیفته ، صغری رو تحویل پدرش داد.
حرف پدر صغری این بود که باید صغری به روستا برگرده و در کار قالیبافی به خانواده ش کمک کنه.
از مادرم پرسیدم: مشکل اصلی چیه؟
مادرم کمی فکر کرد و گفت:اووووووووووووووم(یعنی باز هم فکر کرد) ...شاید پول.
پدر صغری میگفت:او باید بیاد پا به پای بقیه خانواده قالی ببافه.
اونموقع من یه قلک سفالی داشتم که پر از سکه بود.
رفتم قلک سفالی مو آوردم و در حالیکه از این حرکت جسورانه خودم احساساتی شده و اشک میریختم، قلک رو دادم به مادرم و گفتم: اینو بدیم به پدر صغری ، از بردنش منصرف میشه؟ 
مادرم بدون اینکه جوابمو بده با دست بزرگ و مهربونش ،من،قلک و همه آنچه که بود و نبود رو در پناه خودش فشرد و مثل همیشه ،انگشتان بلند دست دیگه شو برد لای موهام.
اونروز بر خلاف همیشه، این من و مادرم بودیم که به صغری نگاه می کردیم و البته صغری هم گاهگاهی به من...
صغری اشک ریزان نشسته بود روی خر پدرش و دو دستی ، محکم از خر گرفته بود.
پدر صغری با یک ضربه به پشت خر از میون انبوه جمعیت ، راه خودشو باز کرد و چارنعل به سمت روستاشون تاخت. 
اینجوری شد که صغری رفت.  او یه جوری رفت که انگار هیچوقت نبوده.

همیشه از مادرم می شنیدم که اسم روستای صغری ، میرآباده ، جایی که حتی تا امروز  هرگز جرات پا گذاشتن بهشو پیدا نکردم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 16:3  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

  •                                 
    مادرم کسی نبود که بخواد پسرشو بسپاره به یک بیبی ـ سیتر. 
    او از این کار ، اهداف عالی تری در سر می پروروند.
    در واقع صغری بیشتر جنبه تشریفاتی داشت ، چیزی شبیه یک مبل راحتی بود برای من.  
    صغری ، بیبی ـ سیتر من بود و مادرم ، بیبی ـ سیتر من و صغری! 
    اهم اهداف مادرم از گرفتن بیبی ـ سیتر برای من عبارت بود از:
    ۱-زیر بال و پر گرفتن یک دختر بچه (زیر بال و پر یک دختربچه را گرفتن) و جلوگیری از به هرز رفتن استعدادهای بالقوه او در عرصه خانه داری و کودکیاری.
    ۲-اجرای عملی آخرین ظواهر جدیدترین اسلوب غرب در علم پرورش کودک و مقایسه آن با دستاوردهای پرورش سنتی کودک و بهره گیری فکری و عملی از تقابل این دو اندیشه.
    ۳-قرار دادن من در مسیر جریان زندگی روستایی و فراهم نمودن بستر لازم برای انگیختن هرچه بیشتر علایق من به طبیعت ، درخت و بیل.

    اهم اهداف صغری (گرچه خودش تصمیم گیرنده نبود) از انتخاب این شغل نیز عبارت بود از:
    ۱-گذراندن دوره عالی بیبی سیتری و اخذ مدرک برای ارائه به مراجع ذیصلاح در جهت اثبات صلاحیت خویش برای تشکیل زندگی در آینده ای نزدیک.
    ۲-کسب آگاهی از دانش مادرم در زمینه های مختلف آشپزی، خانه داری و کودکیاری سنتی و تلفیق آن با علم امروز جهت بالا بردن میزان مهارتهای لازم خویش در راستای مدرنیته.  

    در این بین، مادر صغری هم اهداف خاص خودش رو دنبال می کرد که عبارت بود از:
    ۱-فرستادن صغری به کلاس عملی(کاردانش) شبانه روزی با مدیریت مادرم جهت فراگیری تمامی علوم و فنون خانه داری ، آشپزی و کودکیاری.
    ۲-دور کردن صغری از محیط روستا و عدم جذب وی به کار قالیبافی توسط پدر بی رحمش در کارگاههای غیربهداشتی و فاقد هوای سالم قابل تنفس.
    ۳-آشنا کردن صغری با محیط مدرن شهری و آماده کردن محیطی سالم برای وی در جهت تبادل فرهنگی با یک نوزاد شهری در راستای بهبود بخشی کنتراست تقابل سنت و مدرنیته و روان نمودن سیر تکامل روحی و معنوی طرفین.

    در اوایل نوزادی ، بخش عمده ای از زندگی من در آرامش ویژه ای گذشت.
    هرروز مادرم منو پس از یک دوش صبحگاهی در هوای آزاد و تمیز بهارخواب، زیر آسمون شفاف و فیروزه ای قرار میداد و با تابش آفتاب بر صورتم ، قربون ـ صدقه رو آغاز می کرد. او خیلی خوشحال بود که تصمیمش عملی نشده و موهبت داشتن منو از دست نداده بود. او با صدای بلند ، مراتب شکرگزاری خودش رو از سلسله حوادث به وقوع پیوسته که منتج به دنیا اومدن من شده بود اعلام می کرد.
    ما ساعتها در هوای دلچسب صبح دل انگیز تابستون نیشابور، در سایه سار درختان زیبای باغچه حیاطمون و در سکوت آمیخته با ترنم پرندگان ، به هم نگاه می کردیم. من به مادرم و مادرم به من. دوباره او به من و من به او. باز من به او و او به من ... در این بین ، صغری گاهی به من نگاه می کرد و گاهی به مادرم. 
    اونقدر به هم نگاه می کردیم تا به دلیلی مادرم برای لحظاتی ناچار به ترک اونجا میشد.
    وقتی برای مادرم کاری پیش می اومد ، او برای لحظاتی منو به صغری می سپرد. حالا نوبت من و صغری بود که به هم نگاه کنیم. من به صغری و صغری به من. دوباره او به من و من به او و گاهی برعکس.

    مادرم زود برمی گشت و دوباره جهت نگاهها عوض میشد: من به مادرم ، مادرم به من و صغری به ما...

    لحظاتی که مادرم فقط نگام می کرد و هیچی نمی گفت ، من یه چیزایی از ته دلش میشنیدم. او داشت همون حرفای همیشگی رو با صدای بلند ، توی دلش تکرار می کرد. همون قربون صدقه ها و ...  
    کاری که نباید بشه ، شده بود:
    من و مادرم بدجوری به هم دل باخته بودیم.
      
       
      
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 15:51  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                                                   
...و من اولین (و باستانی ترین ) خاطره ای که به یاد میارم به قبل از تولدم مربوط میشه!
اونشب مادرم زودتر از هرشب برای استراحت به تختخواب رفت. او باید صبح خیلی زود بیدار میشد و خودش رو برای یک عمل سخت آماده می کرد. 
او عمل سختی در پیش داشت.
قرار نبود با انجام این عمل ، بیماری از مرگ نجات پیدا کنه! قرار بود طی این عمل ، یک انسان (بزنم به تخته) زنده و سرحال، دستی دستی به کام مرگ کشونده بشه و جانش رو به جان آفرینش تسلیم کنن.
قرار بود بنده رو درسته از جایگاه امن خودم بکشن بیرون و اعدام کنن. اسمش بود:کورتاژ.
کلمه کورتاژ برای من به لحاظ زیبایی شناسی و استتیک تفاوت قابل ملاحظه ای با اون چیزی که تو ذهن دیگران هست،داره. 
این عمل، هزینه بسیار بالایی دربرداشت ولی به دلیل ذوق و شوق فراوونی که برای انجامش وجود داشت ،با زحمت فراوون ، پولش جور و در قسمتی امن جاسازی شده بود.
خاندان هوشمند به دلیل عدم سابقه و تجربه کافی در امر نسل کشی ، با نزدیک شدن به زمان موعود ، هر لحظه وحشتزده تر و رنگ پریده تر میشدن.
شبی که قرار بود فردا صبحش قتل مذکور صورت بپذیره ، همگی اهالی خونه از دلهره و وحشت کاری که میخواستن انجام بدن چندین ساعت زودتر از زمان معمول هرشب چراغها رو خاموش کردن و به رختخواب رفتن و باز ازترس ،لحافاشونو تا فرق سر کشیدن روی خودشون تا دیگه تو تاریکی تصاویر وحشتناک نبینن. اونها به این طریق میخواستن از خودشون فرار کنن و عذاب وجدانی که یقه شونو چسبیده بود رو به دست فراموشی بسپارن.  
...دزد با دیدن خونه فرورفته در خاموشی و با تصور اینکه هیچکس تو خونه نیست ، شبونه از دیوار حیاط پرید تو خونه و وارد اتاق شد. همه افراد حاضر در اتاق متوجه صداهای مشکوک و حضور شخصی غریبه در حال راه رفتن شدند ولی همگی ، این سرو صداها رو به وضعیت نابهنجار روحی خودشون نسبت دادن و همه اینها رو به حساب توهمات ناشی از عذاب وجدان گذاشتن. خاندان هوشمند سعی کردن بیشتر خودشونو زیر لحاف بپیچونن تا هیچ توهم و تصوری بیش از پیش موجب آزردگی وجدانشون نشه.
...صبح که همگی با حالت وحشتزده و تعداد ضربان قلب بالای پونصد تا در دقیقه ، سرشونو از زیر لحاف درآوردن تا برای آخرین بار منو از پشت شکم ورقلمبیده مادرم بدرقه کنن، دیدن خونه به هم ریخته و از حالت طبیعی خارج شده. اول گمون کردن که به خاطر وجدان دردشونه ولی با کمی دقت بیشتر متوجه عدم وجود مبلغ فراهم شده در محل امن شدن.
...دزد نوعدوست و انسان طلب ، درست رفته بود سروقت پول کورتاژ و همه اش رو برداشته بود(که نوش جانش باد!).
وقتی به دنیا اومدم ، همه از شرمندگی ، سرشون پایین بود.

با اینکه من همون اول کاری همه شونو بخشیده بودم و از سر تقصیرات همگی گذشته بودم، ولی هرکدوم به نحوی درصدد جبران گذشته براومده و یه جوری میخواستن از دل من دربیارن. 
گرفتن بیبی ـ سیتر و بکاربردن آخرین اسلوب آمریکایی و اروپایی پرورش کودک در مورد من ، از جمله شگردهایی بود که برای جبران تنها بخشی از ستمهای روا داشته شده بر من اندیشیده شده بود.
بیبی ـ سیتر من دختری تپل مپل بود به اسم صغری...
                                                                     (ادامه داره)  
  
 پی نوشت: 
این هم باستانی ترین خاطره زندگی من ، که من و من اینقدر منتظرش بود. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 1:1  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                      
از روزیکه به دنیا اومدم علاقه ویژه ای به باغبونی داشتم...
درست در لحظه ایکه مادربزرگم از دیدن قیافه من غش کرده بود و مادرم درد می کشید ، من حواسم یه جای دیگه بود. حتی ذره ای  برام مهم نبود که کجا زاده شدم، به کدوم کیش و آئینم، قراره سر سفره ننه بابا بزرگ بشم یا سر سفره خواهر برادر ، آیا قراره سر سفره بزرگ بشم یا ته سفره، آیا اصلا" سفره ای در کار هست یا باید بشینم پشت میز ناهارخوری بزرگ بشم... به اینها فکر نمیکردم ، یعنی فکر می کردم ولی بهش اهمیت نمی دادم. اون چیزی که برام در درجه اول اهمیت قرار داشت این بود که آیا توی حیاطمون باغچه داریم یا نه! به خونه بدون حیاط که به هیچ وجه رضایت نمی دادم.
نمی خواستم به دنیایی وارد بشم که توش از حیاط و باغچه خبری نیست و برای اینکه الکی کسی رو به زنده بودنم امیدوار نکنم و حال خاندان هوشمند گرفته نشه، قبل از اینکه اولین نشانه های حیات رو از خودم بروز بدم ، زیر چشمی یه نگاهی به بیرون پنجره اتاقی که توش به دنیا اومده بودم انداختم، وقتی از وجود حیاطی بزرگ و در خور شاءن و کلاس خودم اطمینان حاصل کردم ، گریه رو سر دادم. فکر می کنم همونجا ها بود که مادربزرگم با شنیدن صدای وحشتناک گریه من  با فریاد "یا امام غریب" از حال رفت.
من اصلا" در ماجرای غش کردن مادر بزرگ خودمو مقصر نمی دونم من فقط می خواستم علائم حیات رو از خودم بروز بدم که دادم و اینطوری شد.
همونطور که مامای عزیزم جفت پاهامو بالا گرفته و منو سر و ته نگهداشته بود تا از زنده بودن من مطمئن بشه ، همه قدرتمو جمع کردم و یه خورده سرمو بالا کشیدم تا بتونم حیاط رو ببینم:
حیاط بسیار بزرگی رو دیدم که بخش عمده اش باغچه بود.
با اینکه کله پا بودم  ولی همه چیزو درست می دیدم چون خود من هم اون تصویر برعکس رو دوباره برعکس می کردم(اینو علم میگه ، از خودم در نمیارم). 
هرچی چشم دووندم اثری از درخت سپیدار توی حیاطمون ندیدم.
این اولین سرخوردگی اساسی من در زندگی جدیدم بود. مگه میشه یه حیاط به اون بزرگی سپیدار نداشته باشه.
اصولا" به نظر من سرخوردگی به مجموعه دلبستگی هایی اطلاق میشد که دوس داشتم توی زندگیم اتفاق بیفته ولی هرگز اتفاق نیفتاد و به غصه تبدیل شد. این ها روی هم جمع شد ، جمع شد ، جمع شد ، تا جائیکه خنده و شادی رو از دلم گرفت و حالا هروقت که به کنج دلم رجوع می کنم میبینم یه غصه هایی اونجا هست که نمیذاره شاد باشم... 
سپیدار، تنها یکی از اون هزاران غصه بود ولی اولین و درازترینشون! 
اگه به جای اینکه هر آرزو و رویایی به غصه تبدیل میشد و سرخوردگی نام می گرفت ، سر وقت و به موقع به واقعیت می پیوست ، من الان یه آدم دیگه بودم، فقط اراده می کردم ، فقط تصمیم می گرفتم و فقط به طرف آرزوهام قدم برمی داشتم. با اعتماد به نفسی که به دست می آوردم می تونستم کارهای بزرگ و مافوق تصور انجام بدم. می تونستم همه چیز رو به تسخیر خودم در بیارم...
...با اینکه هنوز برای اینجور افکار خیلی زود بود ولی من تو اون چند ثانیه در مورد همه این مسائل فکر کردم. شاید یکی از دلایلش این بود که بدلیل وارونگی ، همه علم خدادادی و دانسته های اندک من از نوک انگشت پا گرفته تا فرق سر ، همه و همه توی همون یه تیکه کاسه سر جمع شده بود و داشت از سوراخهای سرم فوران می کرد.  
با خودم فکر می کردم هنوز که هیچی نه به باره و نه به داره اینهمه حالیم میشه و می تونم فلسفه بافی کنم ، فردا که به حول و قوه الهی بند نافم بیفته و انشاءالله سر و شکلی به هم بزنم و راهی مکتب بشم دیگه نمیشه کنترلم کرد و چه بسا از شدت فهم و درک و شعور ، پاک خل بشم و دیگه نشه جمعم کرد...
وقتی به خود اومدم ، دیدم همه از دیدن من عزا گرفتن ، واقعا" به حالشون تاسف خوردم که به علم فلسفه و باطن و درون من، هیچ توجهی ندارن و اینچنین درگیر مسائل ظاهری هستن. در اون لحظه مبارک و میمون ، هیچکس از عشق و وفاداری نپرسید! هیچکی نگفت از این دنیا چی میخوای؟ تا بگم:سپیدار.
نمی دونم من چه جوری می خواستم با این وضعیت ، ادامه حیات بدم!!!؟
چون از دستم کاری برای هیچکدومشون ساخته نبود بی خیال اطرافیان شدم و خودم رو با باغچه سرگرم کردم. هی از توی قنداق به بیرون سرک می کشیدم و همه جا رو می دیدم.
یه درخت آلبالوفرنگی خوشگل وسط  و دور تا دورش چهار تا درخت سیب، دو تا درخت گلابی ، یه درخت به و...
باغچه، وسط حیاط قرار داشت و پر از گل بود. یک درخت سنجد بزرگ و یه عالمه بوته انگور از باغ همسایه به داخل حیاطمون سرک کشیده بود و به من چشمک میزد. 
یه لحظه چشمم افتاد به توت فرنگی هایی که هنوز از بوته جدا نشده و تقریبا" داشت خشک میشد. اگه زبون داشتم  می پرسیدم که چرا توت فرنگی های این باغچه چیده نشده! 
بعدها فهمیدم دلیلش این بوده که مادرم در اون سال بخصوص ، بدلیل حضور من در شکمش نتونسته بوده به سراغ باغچه بره و سهمیه توت فرنگی اقوام و آشنایان رو بهشون بده!  
با دیدن اینهمه دار و درخت و گل و گیاه موقتا" غم و غصه سپیدار رو فراموش کردم و به دنیا خندیدم.
با اولین خنده، قیافه ام عوض شد. زیبا شدم. مادربزرگ به هوش اومد و مادر قربون صدقه ام رفت. ماما که از سرافکندگی ، لال شده بود به زبون اومد و به تعریف از خودش پرداخت. هرکسی زیبایی منو به خودش نسبت میداد.
با وجود همه این حواشی ، یک لحظه از فکر باغچه بیرون نمی اومدم. به اون روزی فکر می کردم که با پای خودم برم تو باغچه و یک سر و گوشی آب بدم... 
باغبون بسیار پیری داشتیم که بابا صداش می کردیم. با اینکه خیلی پیر بود ولی تاسالها بعد و تا روزی که می دیدمش همچنان پیر و زنده بود! فکر کنم هنوز زنده ست و همچنان پیر!!!
بابا چهار بار در سال می اومد و تو باغچه مون انقلاب به پا می کرد:
ـ یه بار شب عید می اومد، علفهای خشک بجامونده از تابستون گذشته رو جمع می کرد و همه باغچه رو بیل میزد. باغچه جلویی بنفشه می کاشت و باغچه ته حیاط رو که به سه قسمت مساوی تقسیم شده بود تره ، جعفری می کاشت و ریشه های نعناء رو سروسامون می داد. همه باغچه رو کودپاشی می کرد و کرت بندی باغچه توت فرنگی ها رو با نظر اهالی منزل مورد تجدید نظر قرار میداد.
ـ یه بار اواخر فروردین می اومد. برای درآوردن  بنفشه ها و علفها وکاشتن شمعدونی ها تو باغچه.
ـ یه بار اواسط تابستون می اومد، برای هرس بوته های گل رز و کشیدن علفهای توی باغچه و لابلای موزائیکهای حیاط.
ـ یه بار هم آخر پاییز می اومد، برای تو گلدون گذاشتن شمعدونی ها و هرس درختها.           
هروقت از مدرسه می اومدم از فاصله دور حضورش قابل تشخیص بود. جلوی در حیاط ، مملو از علف و شاخ و برگ درخت بود. اون روزها بهترین روزهای زندگیم بود(البته بعد از روزهای برفی). به جای هر کاری ، ساعتها یه لنگه پا می ایستادم و کاراشو تماشا می کردم.
بزرگترین آرزوم این بود که یه روزی بتونم مثل او بیل بزنم.  نوک تیز بیل رو آروم بذارم رو سینه خاک و با یه فشار محکم پام  فروش کنم تو دل زمین ، بیل رو با خاک توش بلند کنم  و با یه حرکت چرخشی بیل،خاک زیر و رو شده رو بذارم سرجاش ، بعد با پشت بیل محکم بزنم تو سر خاک و اونوقت برم سر وقت تکه خاک بعدی. اونقدر این حرکت زیبا و نسبتا" آکروباتیک رو انجام بدم که همه خاک باغچه زیر و رو بشه و به اصطلاح ، انقلابی رخ بده.

...سالها با همین آرزو بزرگ شدم ، تا وقتی که موقع انتخاب رشته دانشگاه شد. بی درنگ و با هزار امید رشته ای رو انتخاب کردم که منو به آرزوی دیرینه ام برسونه.
ولی در همه آزمایشگاهها و مزارع دانشکده کشاورزی حتی یک بیل درست حسابی هم یافت نمیشد. من همونجا در نهایت تاسف و تاثر دریافتم که باید مزرعه رو با تراکتور شخم بزنم. 
این هم یک سرخوردگی دیگه! 
"بیل زدن" تنها یکی از هزاران آرزویی بود که تحقق نیافت و به غصه ای بدل شد که سرخوردگی نام گرفت  ولی می تونم به جرات بگم که عمیق ترینشون بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 15:12  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                   
هر روز صبح با صدای زنگ میرعاقل از خواب بیدار میشدم! 
او صبح خیلی زود بیدار میشد. بعد از نرمش و خوردن صبحانه مفصل مشتمل بر ساندویچ دو نونه پنیر با چای شیرین و مرور درسها کلی وقت اضافه می آورد و چون نمی دونست با اون وقت اضافه چکار کنه بنابراین مسیر نسبتا" طولانی خونشون تا خونه ما رو پیاده میومد ولی دست آخر باز هم ساعت 5/6 میرسید خونه مون. نیم ساعت جلوی در منتظر من می موند تا با هم بریم مدرسه.
تو این نیم ساعت اونقدر به خونه مون نگاه می کرد و ابعادش رو مورد ورانداز قرار میداد که هرروز وقتی منو میدید صحبت رو با یه سئوال درمورد خونه شروع می کرد. روز شنبه می پرسید: خونتون چند متره؟ یکشنبه می پرسید: خونتون چند تا اتاق داره؟ دوشنبه:هرکدوم از اتاقاتون چند متره؟ سه شنبه:حیاطتون چندمتره؟ چهارشنبه:چقدر از حیاطتون باغچه است؟ پنجشنبه:زیرزمین هم دارین؟ ...جمعه روز استراحت بود و مجموعه همین سئوالات از شنبه با ترتیبی جدید تکرار میشد. او از تکرار این سئوال ها خسته نمیشد ، همچنین از ایستادن جلوی در خونه و انتظار هرروزه! چون به این کار عادت داشت.
نه فقط میرعاقل که هممون به این کار عادت داشتیم.    
این کار یکی از آداب مهم اون زمان بود. وقتی با هم کار داشتیم و به در خونه همدیگه می رفتیم ، جامون تا آخر ، همون جلوی در بود. ساعتها جلوی در خونه همدیگه می ایستادیم و با هم حرف می زدیم ولی از دعوت به داخل خونه هیچ خبری نبود. 
خیلی دلمون میخواست بدونیم توی خونه دوستامون چه خبره! خونشون چقدیه! چه شکلیه! چند تا اتاق داره! 

سالها بعد وقتی هرکدوممون برای ادامه تحصیل به شهری رفتیم و از هم دور افتادیم همچنان این معما توی ذهنمون باقی بود:  
این سئوال بزرگ که خونه فلان دوستمون چه شکلیه! چندتا اتاق داره! و اصلا" توش چه خبره!

... و بالاخره، سالها بعد که در حال تشکیل خونواده بودیم ، گاه گاهی توی مجلس دومادی همدیگه، چشمون به آدمهای ریز و درشتی می افتاد که برامون آشنای آشنا نبودن ولی غریبه غریبه هم به نظر نمیرسیدن. وقتی از همدیگه نسبتها رو می پرسیدیم ، باجوابی شگفت انگیز و خیره کننده مواجه میشدیم. جوابهایی که ما رو تا روزها و گاه تا ماهها و سالها به حالتی فرو میبرد که ازش تعابیر مختلفی میشد. حالتی بود شبیه رفتن به حالت کما که شخص دچار شده به آن، ساعتها در حالیکه شبیه مرغ مبتلا به بیماری نیوکاسل غوز می کرد به نقطه ای خیره میشد و علی رغم شام مفصل عروسی نه هیچ می نوشید و نه هیچ میخورد (اعم از سالاد و تنقلات و کبابجات و انواع برنج). 
وقتی می فهمیدیم که نزدیکترین دوستمون ،علاوه بر برادربزرگتری که قبل از خودش به ما معرفی کرده بوده و هرروز به دفعات توی راه و نیمه راه مدرسه میدیدیمش ، چند فقره آبجی هم سن و سال ما هم داشته (و ما بالکل ازش بی خبر بودیم=همون جهل مرکب) ، انگار که نیم بدنمون از کار افتاده باشه و سکته و فلج همزمان عارض شده باشه، توان راه رفتن و ادامه مسیر رو از دست میدادیم.
شاید این همون چیزی بود که سالها پیش دلمون می خواست از همدیگه بپرسیم و برای همیشه خیالمون رو از خیلی جهات راحت (و یا ناراحت) کنیم ولی رومون نمیشد.
شاید توی اون سالها چون نمی تونستیم سئوالهایی رو از هم بپرسیم که دوست داشتیم بدونیم، بی جهت به ابعاد خونه گیر میدادیم.

هنوز هم بعد از اینهمه سال، کشف و شهود ما همچنان ادامه داره و به پایان نرسیده.
...و هنوز در هر مجلس مهم خانوادگی هستند تعداد بیشماری از نزدیکان دوستانمون که مورد کشف قرار می گیرن. 

...شاید اونموقع ها میرعاقل هم روش نمیشده به جز ابعاد خونه ،سئوال دیگه ای بپرسه! ...شاید به خاطر همین بود که اون ۶ تا سئوال معروف (در باب ابعاد منزل) رو بیشتر از ۳۶ بار در هرسال تکرار میکرد ولی همچنان کنجکاو و پرانرژی می نمود!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 0:0  توسط حمیدرضا هوشمند  |